حمید جان ببخشی شمارتو گم کردک شمارتو پیام کن بهت بزنگم داداش

به زودی

برای دختر همیشه خوب من . کسی که احساسی به من شاید نداشت اما قسمتی از وجودم شد .

 میدونم سوء تفاهم برای کسی که منو نمیشناسه پیش میاد این توضیح رو میدم که منظورم از عشق فقط یک عشقه اونم کسی که بهش اشاره کردم نه عشق های کافه پاستایی . چون برام مهم بود قضاوتت این توضیح رو دادم . اما خیلی از مفاهیم رو به روش خودم بیان میکنم که معنی واقعیش پنهانه در نوع نگاه من به حقیقت . دختر همیشه خوب من عاشقانه ..........

قهرمان ماجرای ما فقط چشمان توست

 

گیسوانت را ببند؛این ها سیاهی لشکرند!

 

 من به پایان رسالت معتقد هستم ولی

 

چشمهایت منشأ پیغمبرانی دیگرند

 

 

میثم تو باید آنقدر قوی باشی که یک عشق پایان نیافته را رها کنی پایان یافته ها از پیش رها شده اند . (میثم )

شروع دوباره درباره‌ی یک صحنه‌ی جدید نیست، بلکه درباره‌ی شیوه‌ای است که در آن صحنه زندگی می‌کنیم.

 میثم اگر فکر می‌کنی که عشق را در یک شهر یا یک شخص یافته‌ای ، پس به سویش حرکت کن. اما تو عشق خود را در سرزمین سامرا می جویی، اما به آنجا نخواهی رفت دیر است وقت رفتن توست . اگر سرنوشتت در مسیر سواحل صورتی‌رنگ برمودا است، پس قطعا وقت حرکت به همان سمت فرا رسیده است.

عشق را می‌توان در یک لحظه، در مقداری مشخص و در داستان عاشقانه‌ای گذرا یافت. آن را می‌توان در نگاه های فوق‌العاده و بی‌نقص به کسی یافت که قرار نیست در زندگیت باشد . عشق می‌تواند در ساحلی باشد که برای شما آرامش بیاورد، اما زمانی که سرنوشت قدمهای مشتاقتان را به جای دیگری می برد به آنجایی که عشق هایی با اولین لقمه از پاستای شما آغاز شده و با آخرین لقمه‌ی آن پایان پذیرد و تو هرگز او را از یاد نبرده ای و روی برمیگردانی از سرمستی ها به احترام آن که قسمتی از وجود توست آن دختر همیشه خوب تو .

میثم عشق تصمیمی برای انداختن خود در مکاشفه‌ای دیوانه‌وار، پر فراز و نشیب و بی‌پایان که همه‌ به دنبالش هستند. چرا که عشق مقصد نهایی است. این همان دلیلی است که هر روز تو را به حرکت وا می‌دارد.. عشق هدف آخر، سرحد نهایی و تنها چیزیی است که ارزش حرکت و پیش رفتن را دارد.

نازنینم اگر بر روی شن‌های یک دماغه‌ی ساحلی عاشق کسی شدی، به دنبالش برو. دنبال کردن عشق بی‌مسئولیتی نیست، کاری صادقانه است. کار تو پذیرفتن این است که هیچ جست و جویی بزرگتر و مهم تر از جست‌ و جوی عشق نیست.

نازنینم  تعبیر عشق طول آن نیست، بلکه ظرفیت آن برای تلنگری به روح و تغییر در توست . فقط به‌خاطر اینکه ابدی نیست دلیل نمی‌شود که واقعی هم نباشد. تو باید برای عشق به حرکت درآیی اما همچنین باید این موضوع را نیز درک کنی که چه زمانی آن عشق دیگر وجود ندارد. باید قلبت را برای عشق باز نگاه داری دختر همیشه خوب من .

نازنینم می ترسم از روزهای که قرار نیست باز تو را ببینم اما می آیند . اما تو  هیچ وقت در یک جا و یک حالت نمان. چرا که جهان هستی پر است از چیز‌هایی که قلبت را درگیرش کنی چیزهایی که تو را در برابر قطرات اشکهایت تسلیم کند تا آن زمان دریابی که چرا هنوز زنده هستی.

نازنینم تو از محدوده‌ی آسایش خود دور شو. به مبارزه با ساکن شدن برو.. باید همیشه برای رسیدن به چیزهای بهتر، آسایش خودت را به چالش بکشی.و مدام نسخه‌ی جدیدی از خود بسازی.

ماييم كه از پادشهان باج گرفتيم
ديهيم سلاطين به تاراج گرفتيم

 

نازنينم ميثم شرمنده است از بي شرمي . شرمگين است از بودن در كنار مردم ناداني كه نمي توانند ببينند
ابراهيم دين و آيين نداشت بلكه خود خدا بود .ابراهيم را تنها عشق وادار به قرباني كردن فرزند كرد وگرنه
دين او را باز ميداشت و منع مي كرد از كشتن آن هم اسحاق.

نازنينم تو شاهد باش كه از خداوند شكوه مي كنم . خداوندي كه ميدانست پيش از سيب خوردن آدم هيچ
جانداري بي جان نمي شد اما با گناه اولين بشر مرگ نيز زاييده شد و اين پيام آورده شد كه مرگ طفلي
حرامزاده است . طفلي كه جستجوگر پدري زناكار به نام پروردگار است .غمگينم نازنينم و با تو مي گويم و مي
نويسم از بازتاب فكريه نسل دگرانديش خود كه ترديد دارد به سرچشمه ي شكيبايي ناشي از باورهاي عارفانه
اش.
نازنينم ايمان دارم به بي ايماني دينداراني كه نمي دانند آيين هايشان هرچند آسماني تجلي يك بازي باخت
باخت است و برنده شدن همان بازنده نبودن است و ابلهانه دور مي شوند از رهايي از اين دنياي بازندگان و
رفتن به دنياي برندگان.
ميثم از دوران روشمند بودن آرمانها مي نويسد از حقيقت انديشه هايي كه نتيجه را گواهي سير و سلوك در
مسير خوبان مي دانند و بس . انسان عصر كنوني در تمدن هاي مدرن و پس از آن در سمت و سويي در
حركت است كه قانون و حقوق آدمي صلح را با خود خواهد آورد براي همگان اما يك نكته را به ياد آورد كه
انسان را به ظاهر آزاد مي انگارند در اين حلقه ي حقوق آدمي نوعي از زندگي كه از رهايي مي گويد متصور
است اما رهايي و آزادي براي چه ؟؟؟ اما ميثم معتقد است انسان به سمت نيكو و مبارك قريضه پرستي پيش
مي رود به اين معنا كه تاريخ بشر آدمي را در شرايط انتخاب روشي از زندگي آزاد مي گذارد كه بيش از هر
چيز طراحي شده ي بسيار درست مسير تاريخ است تاريخي كه هوشمندانه با توجه به گرايش هاي روان
شناختي آدمي را بي پروا به آن آشنا مي سازد تا به آن بپردازد براي همگان براي نگاهي هوشمند به قرائض
همراه با دچارشدگي در ابزارآلات ضروري براي اشباح و ارضا آن . غيرضروري به اين معنا كه آدمي تكامل يافته
ي نياز هاي محدود شده است و توجه به محدوديت ها آدمي را در كنار وجهي از درون ناخودآگاه مي نشاند
كه انديشه اي براي آن نداشته . اين است تاريخ هوشمند و محتشم ما.
اين گذر زمان ما را به سوي حقيقت آدمي مي برد ميثم ايمان دارد بشر همواره با ارضا نيازها تمدن ها ساخته
و تمدن ها نابود كرده و اكنون به ارضا همان نيازها پرداخته ايم . اما در پوشش زندگي در جامعه اي كه آن
روياهاي تمدن ساز را زيركانه بررسي و برطرف مي كند . ميثم بازتر مي گويد كه جبر و اختيار گرچه همواره
در جدالند اما آنچه پسنديده تر است همان نظامي است كه انسان را در دايره ي جبر تعيين شده به اختيار و
انتخاب مجبور نخواهد كرد .مجبور نخواهد كرد ما را در جبر جغرافيايي كه در خصوصي ترين لحظه هايمان
سرك مي كشد.
نازنينم در پايان اين دلنوشته با تو مي گويم از كلامم . كلامي كه پاره اي از جان من است . جانی که ناقابل است . جانی که در میان دغدغه های ایمانی تو را همیشه صدا زده . از صمیم قلب از تو می گویم از نگاه عاشقانه ای که .......

پایان 

                                                       به نام سوداي فهم

 

نازنينم مي نويسم تا بداني انسان حيوان عاقل نيست بلكه تنها حيواني است كه معقول جلوه مي كند
جنون را پاس خواهم داشت .جنوني كه نقشي اساسي در شكل گيري عقل ايفا مي كند.
گفتا منش فرموده ام تا با تو طراري كند
 

بانو تو را مناجات ميكنم و چشم خود را در شراب چشمهايت مي نشانم

نازنينم ميثم از تو مي گويد كه همانند غايتي هستي كمال يافته كه در يك رمان عاشقانه جاي دارد.

 

نازنينم باز مي نويسم تا به كلام من نزديكتر شوي و ببيني از كجا شروع خواهد شد اين احساس كه مانند
نردباني است كه بعد از بالا رفتن از آن بايد آن را ترك گفت . بايد رها كرد اين روياي سنت شكنانه و چالش
گرانه را . تا تنها موهبتي باشد كه مرگ هم نمي تواند آن را از ما باز پس بگيرد .از ما نخواهد گرفت هر آنچه
افكار ميثم را مشوش كرده در نوعي از شكاكيتي قديس مآبانه .
ميثم مي گويد از تجربه ي فهم آدمي كه اثبات مي كند هر آيين و مذهبي چگونه بر ساختار ميل جنسي
تاثير مي گذارد و تلقي هاي ما را درباره ي برداشت هايمان از شهوت و قدرت حفظ كرده . حفظ مي كند در
صورتي كه ميثم ايمان دارد خداوند اين آدميان نادان مفهومي ناپايدار است . خداوندي كه در هاله اي از سكوت
به نظاره نشسته تا آدمي درگير چرايي هاي جنون آميز را راهي جهنم كند . جهنمي كه چشم پوشي از همه
ي يقين ها و بنيان ها را به دنبال خواهد داشت . اما براي بهشتياني كه نابينايي هاي رواني را در بطن آن يقين
زدايي بهتر درك خواهند كرد حقيقتي ملموس تر است.
نازنينم ميثم براي تو مي نويسد از بحران ها و چالش هاي زمانه .براي نسلي كه از نعمت محدوديت برخوردار
است . نسلي كه غرق در اميال و هوس هاست و پنهان كرده تصوراتي را كه از عشق و معشوق دارد . تصوراتي
كه زاييده ي مادري به نام پورنوگرافي است . نازنينم ميثم مخاطبانش را در افكارش غرق مي كند تا ببينند
هر انديشه ي تازه اي چگونه از بطن سير تحول فكري سر بر آورده.
. نازنينم مي نويسم تا بداني مرزهاي انسانيت و اخلاق براي اين آدميان همواره تغيير كرده و اين تغيير زندان
هاي نفساني را مملو از جمعيت كرده تا هشداري باشد براي آن روز كه جمعيت هاي آدمي مملو زندانهاي
شهواني باشد.
نازنينم ميثم اعتراف مي كند تا دريابي غايت عميق مقصد آغازين را ميثم در مرزهاي انديشه ها و انگيزه هايش
مي پروراند . تا زندگي را در بازتابي از حيات عقلاني متصور شويم . عقلانيتي كه به عشق تو مي نازد و مي
آموزد كه معشوق فاقد پيوستگي است در حالي كه امكان هاي دگرگون شونده در قلمرو اكنون امتداد خواهند
داشت . امتدادي كه براي دلباختگان ميثم مجموعه اي از دغدغه ها را عرضه مي كند در كنار پالايش راه
حقيقت جويانه ي ميثم.
نازنينم بيدار شو و ببين گذشته چيزي نيست كه ناگزير به اكنون بي انجامد بلكه اغلب سنتي مبتذل است كه
در عين آشفتگي پديده ي اكنون را به روح آدمي هديه خواهد داد . نازنينم ميثم و هم قطارهاي سينه چاكش
عريان مي كنند تني را كه عشق بر آن نقش بسته به تمامي و زيبايي . بدن و تني كه سركوب ميل جنسي را
همراه با پيامد هاي نا خواسته دنبال خواهد كرد . پيامد هايي كه اشتياق غوطه ور شدن در آن را افزوده و
لذت حاصل از شكستن اين چهارچوب ها را براي اين مردم نادان بيشتر كرده.
نازنينم مي نوسم تا بياموزي چشم براه آزادي در آينده نبايد بود . گرچه آدميان خداپرست آزادي را در ابراز
بي قيد و شرط احساسات جنسي مي جويند و هيچ . اما تو نازنينم كنار من بمان و به نظاره بنشين تا آگاهانه
روياها و وسوسه ها و شيدايي هاي كوچك را در آغوش بگيري و ايمانت به اين نكته مسلط شود كه هويت هر
فرد از گرايش هاي جنسي او در حريم شخصي سرچشمه مي گيرد.

نازنينم اين آدميان ديندار و خداپرست حقيرانه در مقام معشوق تصميم هاي شهواني را بر عقلاني همواره
ترجيح داده اند . زيرا هر كجا كه ميلي در كار باشد هوس ها پيش از آن بر آن خيمه زده اند و توهمي بيش
نيست سركوب آن ميل پس از دستيابي به آن . هرگز سركوب نخواهد شد بازتاب ناداني مردمان خداپرستي
كه هرگز درك نخواهند كرد فشارهاي اجتماعي چگونه بر بدن هاي زنان و مردان تاثير مي گذارد و با تغيير بنیادین آنها را دچار نارضایتی های عوام مآب می کند .


ميثم در پايان از دشواري تحليل كلام و افكارش عذر مي خواهد از همه ي درياييان . ميثم حرفهاي بسيار
دارد اما ظرفيت زمانه اين مجال را به اين زودي فراهم نخواهد كرد تا ميثم و همفكرانش به بيان آن چه نگفته
اند بپردازند . چالش هايي كه بيانشان خود چالشي بزرگتر خواهد بود.
ارديبهشت

در احساس شنا نكن . در آغوشم غرق شو

 

                  دل ديوانه به زنجير نمي آيد باز                  خبري از خم آن طره ي طرار بيار

هيچ چيز مقدس نيست غير از تهي بودن محض در مواجهه اي مستقيم در لحظه ي عرياني كامل تو .چه
آزادي محشري .محشري كه مي آموزد رسيدن به حقيقت انسان را رها مي كند از انسانهايي كه نمي دانند
آدمي حيوان خداپرست است.

 

در كتاب آسماني لاشخورها آمده است كه ما انسان را براي لاشخورها آفريديم و در بين آنها نزاع افكنديم تا
جنگ ها حاصل اين نزاعها باشد و از ميان اجسادشان روزي لاشخورها را فراهم گردانيم.همانا كه پروردگار
حامي شماست .پروردگارتان به شما وعده داده تا ناداني بشر برقرار است اميد به سفره هاي خوني خود را از
دست ندهيد .ميثم اين حقيقت را بيان مي كند كه آدمي نيز در كتاب هاي آسمانيش ناآگاهانه به دنبال غايت
هايي اخلاق گريز است .آدمياني كه نمي دانند آيين هاي بشري چيزي جز بي نزاع زيستن نيست گرچه انسان
نمي داند و هرلحظه درهاي بهشت را به روي جهنم مي گشايد.
نازنينم باز مي نويسم براي تو از غمگيني عميق ترين لايه ي افكارم .غمگينم از زندگي در دنيايي كه من را
همنشين و نه هم آواز انسانهاي غافلي كرده كه نمي دانند و هرگز نخواهند دانست كهشيطان دشمن خوبي ها
نيست .بلكه خوبي هاي در بند شده است .دربند هواهاي نفساني خداپرستان .اما تو از بندها خود را رها كن
كه تو همان خوبي دربند هستي . تو همان زيبايي تطهير شده هستي و فراموش نكن آتش وجود ميثم تنها
براي تطهير كردن مي سوزاند.
نازنينم مي نويسم از دروني ترين لحظه ي احساسم احساسي كه بي پيرايگي معصومانه ي اين روياي دنيا گونه
ي وجود توست .وجودي كه دور مي ماند از انسانهايي كه از خدا مقصد مي سازند و نمي دانند خدا مقصد و
هدف نيست و آنكه خدا را صدا مي زند او را در خود هرگز نيافته . اما هنگامي كه به بي مقصدي و بي معنايي
رسيدند بزرگترين معنا را يافته اند.
نازنينم بيا و ببين پاره اي از لبخند هاي وجودم را كه تجلي عشق توست .عشقي كه ما را برهنه و عريان كرده
تا در خلال اين عرياني تو رها شوي و ساحت آگاهي را در نهايتي از لذت و ايمان تجربه كني .اما به ياد داشته
باش انسان هاي بزرگ هرگز جوينده را تعويض نكردند بلكه جستجو را تغيير دادند تا دعوتي باشد براي عاشقان
. عاشقاني كه جشن خواهند گرفت اين روياي افسونگر را.
نازنينم مي نويسم از تو و روياي تن من .مي نويسم از شبهاي درياييم تا ببيني كه عشق سرير نيست بلكه
صليب است .صليبي كه تو را مصلوب نمي كند بلكه غرق مي كند. غرق ميشوي در حقيقتي دريايي كه به تو
مي آموزد زندگي يعني متواضعانه در حيرت ماندن .حيرت نازنينم.
نازنينم مي نويسم تا بداني انسان حيوان عاقل نيست بلكه تنها حيواني است كه معقول جلوه مي كند و اين
بي عقلي آدميان از غيبت انديشه نيز خطرناكتر مي نمايد تا تو بداني كه بايد دور ماند از آنانكه پذيرفته اند
آدمي يك موجود نيست .بلكه فقط و فقط تنشي است بين دو تعارض .تعارضي كه در خواب كرده خداپرستاني
راكه توانايي الهي شدن را هرگز نخواهند يافت . اما تو گناهكاري باش كه قديس شده .اين تغيير را بپذير اما
از ياد نبر تغيير راهي به جهش بايد گشايد.
باز مي نويسم و ايمان دارم انسان نمي تواند نيايش كند تنها مي تواند نيايش شود و نيايش شدن چيزي نيست
جز برداشتن فاصله ي ميان تو و مرگ كه با ترس پر شده .آنگاه كه ترس را رها كني تو و مرگ نيز يكي
خواهيد شد و جاودانگيت را در سراپاي روح لطيف خود احساس خواهي كرد.
نازنينم آشفته ام از بودن در كنار آنانكه درك نمي كنند مسيح خود مسيحا نبود .مي نويسم تا بداني آشفتگي
ميثم را همراه با سرآغاز سرسپردگيش را كه دري از حقايق به رويش گشوده و تو و من را در سفري حيرت زا
به راه انداخته.
در پايان ميثم مي گويد كه خود و ياران وفادارش مي دانند كه بايد دور بمانند از آرمان خواهي فهميده نشده
اي كه انسان هاي عوام صفت به آن دچارند.
ارديبهشت 93

به زودی می نویسم برای دریاییان 

 

                    به نام خدای فهم 

 برای رسیدن به آزادی نباید مخالفان آزادی را در بند کرد .

   


 خرقه ی زهد مرا آب خرابات ببرد      خانه ی عقل مرا آتش میخانه بسوخت


 

درد دارم و همراه با بغض گلویم وجود خود را دعوت می کنم به کودکانه ترین خوابهای تنت و به عشقبازی تو با ادامه ی بدنم .

 

درد دارم و با شیطان همدست شدم تا در برابر هیچ انسانی سر تعظیم فرود نیاورم گرچه شیطان روزگاری است فریاد می زند آدم پیدا کنید سجده خواهم کرد .

 نازنینم بیزارم از مردم جامعه ی خود . با دیدن این عوام بی خرد تمام میل و تمایلم را از دست می دهم . این است آنچه به تو می گویم . من تمام میل خود را از دست داده ام حتی میل به داشتن آغاز یک میل تازه .

می نویسم از انسانهای زمانه ای که نمی دانند خدا را با پاشنه ی کفش له نمی کنند بلکه باید بگذارند راهش را برود انگار که اصلا آن را ندیده اند . با تو می گویم ازفرصتی اندک برای تنها چهار یا  پنج نگاه . نگاهی که با برقی کوتاه در چشمانمان تجلی کرد و اشتیاقی شد برای رساندن تپش قلب هایمان از تنی به تنی دیگر . تپشی که با هر بار ملاقات تو آشفته ام می کرد . آشفته شدنی به این زیبایی دیده ای ؟؟؟  نازنینم درد می کشم از اندیشیدن به خداپرستانی که به اسارت در هوسرانی هایی عوامانه دچارند و سردرگم در بستری سفید آغاز می کنند عبور از بکارت  باکره ها را با مقدمه ی الهی به امید تو .

می نویسم تا بدانی خلوت های عاشقانه ی این آدمیان خلوت نیست بلکه ازدحام جمعیتی است در تخت خوابی دو نفره . اما نمی بینند و غافلند . نمی بینند و ابلهانه با هر جرعه ی شیر مادر آنچنان غرق در شهوت می شوند که گویی مادران اولین شریک جنسی خود را زاییده اند . می نویسم تا بدانی گیتار ساز آزادگی ست که گویی همراه شده با بغضی فروخفته . بغضی که روزی در کلام تو خواندم . کلام تو که آن طنین مخفی شیدایی شدن است .

نازنینم می نویسم برای تو . می نویسم تا بدانی اگر آدمی در این دنیا به آرامش نرسد به آسمانها پرواز نخواهد کرد . تا بدانی رهایی از ذهن تنها راهی است که تو را ملکوتی می کند . رهایی از ذهنی که مبتلاست به زنجیرهایی از جنس حسرت و شهوت و قدرت و هر آنچه ما را دربند کرده . اما ای عشق من فقط چشم باز کن و ببین ذهنیت در کجا فرمان می راند تا ایمان بیاوری اسارت های عقلانی بسیار ظریفند . این تشخیصی ست دریایی که تو را آنچنان آگاهی می بخشد که خود نیمی از راه توست . راهی است که در جستجوی آن هستی . نیمی از راه عشق است . عشقی که کیمیاگر است و دگرگون می کند . شوق این دگرگونی همان اولین قدم به سوی حقیقتی است که با تو خواهم گفت زیباترینم .

نازنینم از خدا می گویم . می گویم از خدایی که به مانند سوالی است که جواب های گوناگون دارد . سوالی که جوابهایش در عین تفاوت همه زیبا و دلفریبند .

می نویسم تا بدانی انسانها تمام و کمال ظرفیت پذیرفتن حقیقت را ندارند و حقیقت با آن بینش اهوراییش وارد کالبد آدمی نمی شود تا آنچه بیرون می ماند شرارتی شود مقدس . مقدس است زیرا که پروردگارشان آن را آفریده . آفریننده ی همان رذیلت هایی که ضعف این آدمیان عوام مآب می شود اما تو بیدار بمان در این نیمه شبها و هرگز مردم نادان را سرزنش نکن زیرا که همواره بخشی از وجود آدمی رشد می کند ولو به قیمت عقب ماندن بخشی دیگر از آن .

ای عشق من . آدمیان می گویند در پی آزادی هستند اما همواره دنیا را انسانهایی ویران کردند که اسیر زندان درون خویش بودند و از رهایی می گفتند . تا من و تو بدانیم ابلهانند آنانکه نمی دانند برای رسیدن به آزادی مخالفان آزادی را نباید در بند کرد . این حقیقتی است الهی که با تو می گویم . می گویم که درد دارم . درد دارم و اغلب غمگینم از زندگانی در میان این انسانها و آرزو داشتم اشک هایم را فرو نمی بردم تا ببینند بالاتر از سیاهی نیز رنگی هست . رنگی که تنها در چشمان زیبای تو خوابیده اما پیداست و آشکارا حسرت بوسه ی هستی سوزت را از ساغر لبان فریباییت متجلی می کند .

 

ای عشق من دردهایم همراه با شکوه ها یم بسیارند اما اندکی در فرصتی کوتاه نگاشتم آنچه با دل می شنیدم نه گوش هایم . نگاشتم این پندنامه را تا بعد از مرگم بدانند کدام اندیشه ها میثم را پیچیده کرده و کدام اندیشه ها میثم را غوطه ور کرده در دریای حقیقت ها و چالشها . آیندگان می بینند و می آموزند اگر اکنون میثم و همفکرانش غریبانه در جنگی نابرابر با افتخار ایستاده اند در برابر یک جامعه ی حقیر و پست . نازنینم آیندگان می بینند و می خوانند میثمی را که بی پروا می گفت . میثم از دردهایت بگو .  میثم متعجب است . اما امیدوار و عاشق . شاید خدا تخت سلطنت خود را وانهد و به غاری پناه برد آنگاه میثم رندانه بر کرسی خدایی تکیه می زند و بهشت را سوزان تر از جهنمی می کند که خداپرستان دیگر بهشت را کیمیای خود ندانند و سجده های بی حظور دل را گواهی رنج خود بدانند . حقیقت گریزی خود را همچون پرچمی افراشته در دست بگیرند تا مگر رحمانیت خدای نو سلطنت را طلب کنند . میثم با خدا نیز بجنگ . تا پیروزمندانه خدای حقیقی را که در درون آدمیست بیدار کنی . شاید خواب غفلت انسان پایانی سبز و سبز و سبز داشته باشد .


در پایان میثم از دیگر باورهایش می گوید . باوری که می آموزد مهمتر از حقیقت جویی گذار به حقیقت خواهی است . و این نزاعی ابدی پدید آورده . نزاعی که همواره اقلیتی آگاه را به جدال با اکثریت ناآگاه می کشاند . شاید بقای انسان در گرو این جدال هاست .اما میثم و همفکران وفادارش ایستاده اند در صف های روشنگرانه ی فرشتگان .

زمستان 92 ایران 


                                                 

سلام به  دریاییان . مقاله ای برای آنانکه حضی از حقیقت را می جویند . حقیقتی که بیانگر چالشها و تعارضات جامعه ی کنونی ماست  .



بررسی و تحلیل مفید ,   تنها مختص اموری است  که  قابل  پیش بینی  و برنامه ریزی هستند اما همواره در همه ی زمانها  مفاهیمی هستند  که ساده انگارانه  ,آنچنان بدیهی  می نمایند  که  گویی نهایتی از شناخت و دانش گواهی به  حقانیتشان می دهد . اما  با  نگاهی از فرارو استنباط  می شود  که  کمتر نگرش  صحیحی  نسبت به آن وجود دارد . همواره مفاهیمی  در زندگی  ,ما را در بر گرفته که بینش و آموزه های ما در کمال و نقصان آنها مستقیما اثر گذار است . آزادی و جامعه ی سالم از آن جمله اند . همچنین ازدواج و نگاهی آسیب شناسانه به  امور عقلی و حسی .

امروزه در جامعه ی کنونی ما ازدواجها بیش از اینکه فرصتی باشند برای تجلی کمال جوانان مجالی هستند برای تجربه کردن . تجربه ای که اغلب مجانی نخواهد بود و گاهی بهای سنگینی به همراه دارد . در صورتی که ابتدا باید به کمالی نسبی رسید بعد  قدم بعدی را برداشت نه اینکه  ساده لوحانه  ساختن  یک زندگی سالم را به پس از شکل گیری آن  معوق کرد . این گفتمان ما را به این چنین پرتگاهی در جامعه ی فعلی رسانده . در صورت نبود شرایط آگاهی رسانی چه جایگزین مناسب و اخلاق مداری را توصیه می کنیم ؟؟؟ در صورت عدم درک کافی جوانان پیش از ازدواج  نیمکت های زوج نشین پارک ها  را خطری تهدید نمی کند ؟؟؟  آموزش های ما کدامند ؟؟؟ آیا با نگاهی غافلانه و سنتی می شود  به پیچیدگی های زندگی زناشویی پاسخ داد ؟؟؟ آمارها نشان میدهد که دانش و آگاهی اجتماعی کمرنگ تر از آن است که انتظار می رود . اما باید بررسی کرد چرایی ها را . دادگاه های خانواده  و آمار صعودی طلاق و بالا رفتن سن ازدواج  را  گواهی کدام حقایق می دانیم ؟؟؟؟

؟؟؟  درک جوانان از شریک جنسی, و معنوی چیست ؟؟؟ می شود اعتراف کرد که نسل فعلی که امروزه تصمیم به ازدواج می گیرد اغلب در نبرد با  چالشهای جنسی است  ؟؟؟؟ 

با رجوع  به  آمارهایی  که توسط رسانه ها  منتشر می شود می بینیم  که  نزدیک به  شصد وهفت درصد  طلاق ها به دلیل نارضایتی های آمیزشی بوده نه نا رسایی های آمیزشی . این  نارضایتی چگونه ایجاد می شود ؟؟؟  چه  باید کرد  جز با رها ساختن  افراد به  مرتبه ای  ورای آن پیش از ازدواج ؟؟؟؟ رفتن  به ورای ساختن زندگی بر امور غریضی و حسی که از بزرگترین  چالشهای  ماست  چگونه  امکان پذیر است  ؟؟؟  فرزند آوری را چگونه  دریافته ایم ؟؟؟   

اینجانب  معتقدم  که  نسل حاظر درک عمیقی  نسبت  به  آنچه  مزدوج شدن می پندارد ندارد . متاسفانه با نگاهی به اکثریت  ,در میابیم که بحرانهای ناشی از وسواسهای جنسی و عدم شناخت آن  ,در انتخاب همسر سهمی بسزا  دارد و اینجاست  که  گرایش های جنسی را نباید  دستکم  گرفت  و بیان داشت  که  اگر دایره انتخاب انسان به دلیل مرتبه ی اجتماعی محدود باشد  ,می توان گفت که انتخاب های او نیز محدود می شوند . در حالی که  کسانی که  بدون  وجود عقده های جنسی و روانی به انتخاب می رسند  چون  برطرف شدن هیجان ها الویت  نداشته  و جذابیتهای شخصیتی  و تفاهم حقیقی حاکم بوده  هرگز از عشقشان  کاسته نمی شود . اما اغلب  بعد از  برطرف  شدن  نیازها  چه  زن و چه مرد  به  نقطه ای می رسند که این موج است که آنها را خواهد برد . عشقشان به احترام تبدیل خواهد شد که این نوع  در ازدواج ها به  کرات  قابل مشاهده  است در حالی که ازدواج حقیقی انسان را بیدار خواهد کرد . به انسان هدف و ثبات می دهد . عشق  حقیقی  چشمان انسان را باز خواهد کرد  و ما را به خود آگاهی خواهد رساند  که در چه جایگاهی  ایستاده ایم . اکثر جامعه ی ما جوانان هستند اگر نتوانند نگرشی آزاد اندیشانه  به جهان خارج و وجود خود داشته  باشند چگونه می توانند آزاد شوند از تعارض ها  ؟؟؟؟  تقریبا اکثر جوانان جامعه ی ما آزادی در سکس و روابط رو ملاکی برای آزادی می بینند . نگاهی که تنها حقارت انسان رو به نمایش می گذاره  . حال آموزش های اساسی  ما  که از دوران کودکی باید آغاز شود در کجا تجلی یافته  ؟؟؟  تا چه  زمان  باید در کوچه و خیابان به ورای غرائض رفتن فکر کرد ؟؟؟  این خود بحرانی عظیمتر نیست ؟؟؟ عدم پذیرش یعنی اسارت در آن و در حالی که با درک کامل می شود به ورای آن رفت . انسانها اگر می خواهند با همسر خود لذتی  بی پایان  داشته باشند  باید ابتدا از هیجان های غریضی بگذرند تا به علاقه برسند که در آن هنگام است که این افراد بعد از ازدواج جذب دیگران نخواهند شد و دوم اینکه دلیل این جذب نشدن لذتی است که همیشه از همسر خود می برد . در حالی که گرایش به غیر همسر بزرگترین نشانه ی شکست ما برای رها ساختن جامعه از بی اخلاقی هاست . این گرایش حتی در ذهن اگر باشد  و پیشتر نرود باز مرتبه ای ننگین است . اما این رها از شهوت شدن است که این چنین عشق و زندگی را می سازد و از بی اخلاقی ها می کاهد . اما برای ظهور این رهایی چه کرده ایم  ؟؟؟؟؟؟

 

در صورت شکست در ازدواج  بعد از جدایی و طلاق زنان به چه میزان  در معرض  پایمال شدن حقوقشان  قرار می گیرند ؟؟؟  نگاه  جامعه  وعرف  فارغ  از ملاحظات  قانونی نسبت  به حقوق زنان به چه میزان  مترقی و پاسخگوست ؟؟؟  آیا نگاهی که عرف و اجتماع  به زنان مطلقه دارند نگاهی واپسگرایانه  نیست ؟؟؟  حقوقی که زن را مستقل می سازد  و نوعی از ایمنی به همراه  دارد در جداییها و زندگی بعد از آن کدامند ؟؟؟ غایبند یا  نادیدنی ؟؟؟  ازدواج مجدد برای زنان نسبت به مردان در چه شرایطی محیا خواهد شد ؟؟؟  اگر آسیب پذیری زنان را بعد از شکست در ازدواج بسیار بسیار بیشتر از مردان بدانیم  که اینگونه  نیزهست  پس نباید آن اولین انتخاب را آخرین انتخاب شمرد  ؟؟؟ آیا می شود  گفت  که اغلب زنان برای نجات خود از یک منجلاب نا خواسته  تن به آن می دهند ؟؟؟ این منجلاب در بطن حتی جامعه ی روشنفکری ما چرا هنوز قدرتمند است ؟؟؟  آینده ی فرزندان چند رقمی توضیح داده می شود ؟؟؟  در حالی که تنها  پیش بینی از نگاه پیش رویمان امکان آن است . این نگاه آیا وجود دارد  ؟؟؟؟ آیا  می شود  گفت  به جای مانع تراشی برای طلاق باید  برای ازدواج مانع تراشی کرد ؟ ؟؟؟؟ تا کسانی به آن دست پیدا کنند  که اندکی  شناخت را در دستانشان  بیابند ؟؟؟  اما  به  چه میزان  فرهنگ و شرایط  کنونی برای آنان  که صلاحیتشان احراز نمی شود سازنده است ؟؟؟؟؟  فرزندانی که خواهند آمد در میان این بی اخلاقی ها گناهشان را کدامین والدین خواهند شست ؟؟؟؟ اینگونه ارتباط  بسیار نزدیک در بین جوانان پیش از ازدواج خود پاسخی غلط به پرسشی غلط نبوده ؟؟؟  حال که عمومیت دارد چه ؟؟؟

 

هدف از زندگی چیست و چرا این انتخاب ؟؟؟ ما باید برای رسیدن به ازدواج موفق به ابزارهای عقلانی مسلط شویم تا احساسات به حاشیه رانده شوند و باید ایمان آورد که هر چه بیشتر غریضه ی جنسی را درک کنیم از آن آزاد تر خواهیم  شد . این درک با رعایت اخلاق و قواعد ارزشی امکان پذیر است . تنها باید کاری کرد و عاقلانه دست عاقلان و دلسوزان هر چند ساختارشکن را باز گذاشت . باید طبیعت انسان را آنگونه که هست بررسی کرد نه آنگونه که می خواهیم . به فرزندانی بیاندیشیم  که  زاییده ای میان این بحرانها هستند . 

 

در انتها متذکر می شوم در کوتاه ترین حالت ممکن سعی در بیان بنیادی ترین چالشهای ممکن بودم . و امیدوارم شاید لطف خدا شامل حال اینجانب شود و موفق به انتشار کتابی شوم که سالهاست برای آن کوشیده ام . حرف های بسیار مانده اما در مجالی دیگر اگر باشد . یادمان باشد ازدواج کوشش فعال برای بسط خوشبختی معشوق است  که از استعداد عشق ورزیدن ما سر چشمه می گیرد و بزرگترین محک عشق پایداری آن در جدایی است و اشتیاقی روز افزون برای رسیدن به مرتبه ای روحانی و آسمانی .

پاییز 92  ایران


آزمودم عقل دور اندیش را
بعد از این دیوانه سازم خویش را
اوست دیوانه که دیوانه نشد


بیا تا راهی جهنم شویم و دور بمانیم از بهشتی که اغلب ساکنان آن ابلهانند . راهی شویم به جهنمی که سوزان از تب فراق معشوق است نه شعله های آتش . بگوییم از وصالی عاشقانه که جهنم را سرخوش از سرمستی بهشتیان می کند تا بدانند ما جهنمیان از آنان ملکوتی تریم .

 می نویسم از دلبستگی هایی که حجابی بر حقیقت افکنده اند . می نویسم تا بدانی هرجا از عشقی دم زده اند از تجلی حسن دلبردگی ها غافلانه سخنی نگفته اند . می نویسم ازآنچه به اعماق روح آدمی روشنایی می بخشد گرچه شعله ایست که از مشعلی دیگر فروزان شده . می نویسم از انسانهای زمانه ای که همیشه تماشاگرند و تو  باید دیگری باشی و بازیگری کنی .

از عشق گفتن تلخ است و اگر چشمانم را پیش از آن با اشک تطهیر نکرده باشم محرم خلوت انس تو بودن تلخ تر. چشمانی که نظاره گر بندگانی بوده که نمی دانستند و نداشتند حضی از آگاهی پروردگارشان . پروردگاری که اعتراف می کند این خلقت گناهی کبیره بود که خدا را نیز راهی جهنم کرده . خدایی که خود از گناهکاران است .

نازنینم تاجران ادب خریدار ادب عاشقی هایت هستند اما رهایشان کن و اخلاق عاشقی هایت را بشناس تا ببینی در کوی عشق شوکت شاهی نمی خرند . تا بیاموزی عاشقی خود تمرین مردن است .

از خدا و انسانهای زمانه می نویسم . از قصه ی همیشگی غفلت و پاکی هایی که باید هدایت یافتگی آنها را یافت . با چوبی دو سر آتش می نویسم تا هم بهشت را بسوزانم هم جهنم را تا آدمیان به طمع آن هیچ خدایی را پرستش نکنند انسانهایی که نمی دانند آدم از بهشت رانده نشد بلکه خدا از همان ابتدا او را مسافر آفرید تا روزی بنده ی خاکی به خانه ی خاکی خود باز گردد تا بدانیم دنیا دیگر بهشت نخواهد بود و هرکس وعده ی آن را بدهد فریبکار است . هیچ حیوانی نمی داند که روزی می میرد . اما آدمیان زمانه نگاهشان به این دنیا به گونه ایست که گویی هرگز نمی میرند . پس این خود عین حیوان بودن نیست ؟؟؟

 خدا نیچه وار نمرده بلکه به خواب رفته  می نویسم تا خدا بداند و بیدار شود و رسولانش را باز فرستد زیرا بنده ی خاکی ابلیس ماب فهم نبوت را فدای ختم نبوت کرده واز یاد برده آن حقیقتی که معشوقی محتشم بود . خدایی که نمی داند اغلب ساکنان بهشت ابلهانند اما من ملکوت دوزخ را عاشقانه در آغوش می کشم . غفلتی بهشتی کجا و حقیقت طلبی جهنمی کجا ؟؟؟؟ اما مگر تاریخ گناه با آدمی آغاز شد  ؟؟؟ میثم بگو که پیش اینکه انسان جایزه الخطا باشد خداوند ممکن الخطا بوده . شاید هم ممکن الگناه ؟؟؟

آدمیان این زمانه جاهلانه رویاهای آسمانی را ارج می نهد گرچه ذره دغدغه ی حقیقت ندارند و نمی بینند که حقیقت از سودی که بدست می دهد نمایان خواهد شد . حقیقتی که می آموزد ما برای انسان بودن به تنها چیزی که حاجت نداریم خداوند فریبکار است . کدامین خدا  ؟؟؟ کجاست پرودگار ؟؟؟ خدایی که نادان و ابلهانه چشمانش را بسته ؟؟؟؟ خدای بندگانی که  جاهلانه درک نمی کنند هستی سرنگون شده در عدم را که فریاد می زند انتخاب بندگی کار آسانی نیست و ناتوانند که بشنوند ؟؟؟  یا خدایی که نمی بیند ؟؟؟؟ پس چگونه خدایی است ؟؟؟؟ اگر می بیند دردها و اشک ها را و سکوت را مرام نامه ی خود می کند باز چگونه خدایی است  ؟؟؟ 

میثم بگو روزی که مردم هوشیار شوند دیگر هیچ تکراری صورت نمی پذیرد . سقراط  زهرآلود نمی شود و مسیح به صلیب کشیده نمی شود  .  وقتی همه چیز تابو باشه دیگه تابو شکنی معنی نمیده .هر قدمی تابو شکنی است .

خدایا چرا بیتابی ؟؟؟ در جهنم دور هم خوش می گذره . آسوده باش . باشه ؟؟؟؟ خدا تو هم آره ؟؟؟؟ 

پاییز ۹۲ ایران .

               اولین گناه خدا را مشغول خدایی کرد

 

 خداوندا  توبه ی  تو  از گناهانت را می پذیرم . اشک نریز .ناله نکن .نا امید نباش . تو خدای عالمیان هستی .خدایا بخشیده خواهی شد به شفاعت همه ی آنان که از حقیقتی مظلوم می گفتند . 

شیطان تو را و شیفتگی هایت را پاس خواهم داشت . شیطان ما را بیامرز . انسانی که از لعنت شیطان می گوید کی توانسته اندازه ی شیطان خدا را دوست بدارد ؟؟ کی توانسته وفاداری به معبود را این چنین متجلی کند ؟؟ شیطان من را ببخش . ای پیام آورعاشقی من را ببخش .انسان ها را به عظمت زیبایی هایت ببخش . انسان ها در هر زمانی همواره مانند چوپانی هستند که تا موسایی پیدا نشود نمی دانند تلقی شان از خداوند اشتباه بوده .تلقی اشتباه از شیطان را که هرگز نخواهند درک کرد . اما ایمان دارم مگر با شیطانی شدن خدایی شوند .آمین .

 گفت میثم بگو فقط بگو .شیطان وار زیستن لذتی حسرت برانگیز است . گفتم  او من را به عبادتی در صبح صادق فرا خواند .انسان کی توانسته مثال شیطان این گونه ایمانی متحیرانه را درک کند ؟؟ ایمانی که باعث سجده نکردن او شد به کسی غیر از خدا این عین رستگاری است . چیزی نیست جز معبود را عابدانه عبادتی متعبدانه کردن . گفت مگر او نبود که نا فرمانی کرد و لعنی ابدی را در آغوش گرفت ؟؟ پاسخ دادم : شیطان سجده نکرد زیرا تنها خداوند را لایق سجودی عابدانه می دید . او سجده نکرد به خواست او نیز به دیگری . این از شدت عاشقی هایش بود . گفت از شیطنت های شیطان . گفتم : شیطان کسی را گمراه نمی کند او تنها انسانها را به خودشان نشان می دهد . او تنها خوب را از بد جدا می کند . انسانها کی توانستند اینگونه مثال شیطان خادم دیگری باشند با آگاهی بخشیدن به یکدیگر از غفلتی جهنمی ؟؟ شیطان تنها یک بازیگر بود در نمایش پروردگار . شیطان باید سجده نمی کرد تا بدانیم تکبر از صفاتی است که ابتدا انسان را باید از آن باز داشت . شیطان نزد انسانها قربانی این اجابت امر خدا شد .

 آدم باید گناه می کرد تا بشریت با ترد او زاییده شود . باز گفتم : آدم گناه کرد تا از برهنگی شرمگین شود تا بیاموزیم اولین اصل انسانیت شرم است . قبل از آنکه حتی حس گناه و محبت ایجاد گردد . این نیز از حسن بازیگری آدم و حوا بود نه آنکه بر خلاف خواست خدا با گناه رانده شدند. یا ناخواسته سلسله ی بشری موجودیت یافت با ترد آدم از بهشت . ای آدم گناهت را به جشن می نشینیم که اولین گناه خدا را مشغول خدایی کرد .گناه اصلی به گردن پروردگار است . خدا کارگردانی بود که آدم را بازیگردانی کرد برای گناه تا انسان را انسان کند . شیطان خود را فدا کرد تا انسان را انسان کند . خدا خدایی کرد تا انسان انسان شود . باز  انسانها می گویند  شیطان ما را گمراه کرد آیا این از نهایت بی انصافی ما نیست ؟؟ عاشق بودن را از شیطان باید آموخت . وفاداری را نیز .انسانی که خدا را به شهوت و ثروت و خفت می فروشد چگونه از شیطان پاک دامن می گوید ؟؟ جامعه ای که جامه ی ریا و نادانی بر تن دارد چگونه از نفی شیطان می گویند ؟؟؟ مگر شما شیطان را روسفید نمی کنید ؟؟؟ مردمی که غفلت و گناه سراسر وجودشان را در بر گرفته  ای کاش ذره ای شیطان بودند .

شیطان بودن مرتبه ای بهشتی است که مردم جامعه حتی در روئیایشان به آن دست نخواهند یافت . شیطان اینان را ببخش و ما را از همراهانت قرار بده . شیطان ما را از یاران خود بدان اگر لیاقتی باشد . شیطان تو برای دیگران نمادی از کفری اما برای من معشوقی هستی که می دانم من را دعوت به حیرانی می کنی . این آدمیان حول محور نفرت از بدی ها مانند تو گرد هم جمع می شوند اگر نفرتی نباشد دیگر نیازی به اتحادی از روی جهل ندارند . اجتماعی که با نفرت آمده باشد همان بهتر که نباشد .تو زاییده شدی تا انسانها گرد هم آیند .چه کسی میداند ؟؟؟

 پروردگارا میثم تو را می بخشد برای همه ی بی عدالتی ها .میثم تو را می بخشد برای همه ی رنج بشر .گرچه در قیامتت باز باید سجده کنان به پای میثم بی افتی اما بدان میثم بزرگوارتر از توست .اشک نریز .آه نکش بخشیده خواهی شد .

                                    به نام خدای شرم

 

 

من را ببخش اگر با تلخی  می نویسم  اما  ایمان دارم  تنها عاشقانند که می توانند در سکوت و بی ترسی شگفت انگیزی بمیرند .

 

نازنینم می نویسم برای تو به نام تو و به یاد فریبانه هایت .می نویسم از عشق و هستی .از نیستی و همه ی آشفتگی های آدمیان .از آنچه آدمیان را شرمگینانه مست و غافل کرده . می نویسم برای آزادی تو برای رهایی تو . تا آزاد باشی و رها و عاشقانه زندمانیت را در نهایتی از زندگانی زندگی کنی .

نازنینم بیا و نترس . برهنه ی برهنه بیا فقط بیا اما با آزادی بیا و تهی شو از هرچه زمانه زدگی و عوام زدگی است . با بینش و نه ادراک بیا . آنگاه خواهی دید در عین برهنگی همگان هرگز تو را عریان نمی بینند . برهنه نیستی زیرا پوششی داری از نور . هرگز تو را برهنه نمی بینند آدمیانی که در عین جهالت می ترسند از هر تفاوتی که با شهامتی ارغوانی ظهور می کند. دیگر برهنه نیستی زیرا در مسیر پرتگاه تنها به پرواز می اندیشی نه افتادن .

نازنینم بیا و نترس از رهایی . نترس از اشتباه که همیشه برای رسیدن به سر منزل مقصود درهای اشتباه زیادی را باید زد . گرچه انسانها می ترسند از این ارتکاب و سست می شوند اما تو پایدار بمان و اشتباه کن  تا  در راه رهایی عبور کنی از هر ممنوعه ای که گناه  را می زاید . رها شو از این طبیعت آدمیان تا حقیقت گناه زیباترین واقعیت زندگی تو باشد . آنگاه خداوند تو را به عرش کبریا فرا می خواند تا پرده ی محشر را با نام تو آویز کند . چقدر زیباست گاهی حتی در مقابل پروردگارت بایستی تا کرامت انسانی به نام عشق تجلی کند . کرامتی که می آموزد انسانها حق دارند آزادانه  به  گمراهی بروند اما ای عشق من آنگاه که این گمراهی با نهایتی از رهایی همبستر شد خداوند را با تمام وجود در خود خواهی یافت . آزاد می شوی و نخواهی ترسید و عشق تو را در بر می گیرد .

نازنینم عاشق شو و دیوانه وار برای لذتی سرشار از لبخند زیر باران به راه بی افت  و بگو ببار باران من همچنان خواهم رفت .اما بدان زیباترین احساس به حظور عقل بر شانه هایش محتاج است  تا  باران تنها تو را خیس کند نه خسته دلانه سست  شوی .

نازنینم دور شو از آنانکه در پی خداوند هستند زیرا معبود یافتگان خود تجلی حظور پروردگارند و هرگز به عبادتگاه  نمی روند . دور شو از آنانکه اگر خدا را می یافتند هرگز پرستشگاهی نمی ساختند . انسان هایی که  در جستجوی چیزی که ندارند هستند و خداوند را تنها برای امنیت و نه آزادی می جویند و نمی خواهند نوش جان کنند آن حلواهای تلخ را مگر سیلی اندیشه فرا رسد .  دور باش از آنانکه که خدایان را به وعده گاهی بهشتی غافلانه می فروشند .می فروشند انسانیت را زیرا تفاوتی دریایی آنان را به چالشی بی ساحل می کشاند. چالشی که ناگزیر انسانهای عوام زده را بیدار خواهد کرد . آدمیان این زمانه نمی بینند حقیقت تفاوتی که می داند وجود محدود را به عرصه ی بی کران باید برد اما می ترسند نازنینم از بیکرانه ها . دور باش از اینان عشق من.

 

نازنینم فراموش نکن این آدمیان همان برهنگانی هستند که به رودخانه برای شستشو نمی روند زیرا می ترسند جایی نباشد که بتوانند لباس هایشان را خشک کنند . اما تو از اینان دور باش .

نازنینم ابراهیم و افسانه های عاشقی هایش را به خاطر بیاور . ابراهیم اسحاق را به قربانگاه نبرد او خود را قربانی کرد .عاشق نبودن را قربانی کرد خودخواهی و جهالت را قربانی کرد و آن ندای مومنانه را طوطیای چشمانش  کرد  تا  شرمسار شوند زمانه پرستانی که نمی دانند تنها قمار بازان می دانند زندگی چیست .

نازنینم  تو نیز ابراهیم وار اسحاق وجودت را به قربانگاه ببر و قماری کن ناشناخته  تا  والاترین مرتبه ی عشق و ایمان را در زندگی فریباییت خلق کنی . ابراهیم وار اخلاقی تازه خلق کن که قهرمانان تابع اخلاق جامعه ی خود نبودند و همواره اخلاقی تازه آفریدند .ای عشق من اسحاق وجودت را به قربانگاه ببر . به قربانگاه ببر هر آنچه تو را دور می کند از عشق ورزیدن و از خدایی شدن تا سرشار از بی نیازی شوی .

نازنینم مهم نیست که همه ی دنیا بر علیه من باشند مهم آنست که تجربه های من  ارزشمندند و تنها به درستی تجربه هایم می اندیشم . من را ببخش برای اعتقادات عجیب و پیچیدگی های افکارم . من را ببخش اگر زمانه ی ما ظلم نا پایدار اندیشه کش دارد . من را ببخش اگر آموختم پنهان کردن و درخود سوختن را. امید به آیندگانی که خواهند آمد و کلامی را می فهمند که در زمانه ی خود شنیده نشد . این ظلم تکرار شده ی همیشه ی تاریخ انسان است.

به امید دیدارمان در آن جهان باقی                        زمستان 91 ایران

 

 به نام خدای فهم                    

 

خورشید مرده بود و هیچکس نمی دانست نام آن کبوتری که از قلب ها گریخته ایمان است

فروغ فرخ زاد

 میثم ببین و بیا اگر جرات داری با خداوند درافت با ایمانت و برای ستاندن آن نگاه فریبانه با او بستیز و تمام اندیشه های تابناک آسمان ها را زائل کن . این همان ایمان است

 

شک کردم و ناامید شدم و وقتی گفت ببین خواستم که ببینم . گفت گاهی شک نزدیکترین راه به ایمان است . گفت شک اولین قدم است و بدان که قدم ها با توست این رسیدن است که با اوست. گفت این شک از جنس تردید است پس باز هم ببین . ایمان داشتن یک قمار است . دل می سپاری احساسی از نیاز وجودت را در بر می گیرد اما امید داری و آرام می شوی . اما بدان که مهم همین بود که قماری کنی ناشناخته . ایمان همان تکیه گاه سرگذشت های سرنوشت بدوش است که با آن دیگر نیازی به عبادت نیست . همیشه لبخند می شوی و میدانی که پیشاپیش به درگاه الهی پا گذاشته ای .ایمان همین پذیرفتن و رفتن به وادی ناشناخته است. بگذار تردید باشد اما ایمان نفس به نفس تو را فرا می خواند به مواجهه ای که بی نیازت می کند . آنگاه خواهی گفت تو را یافتم . بی نیاز می شوی از هر نیازی و لذتی حیرت افکن تو را در بر می گیرد .

این همان کوبیدن دری به امید بیرون آمدن سری است و ایمان همان امید است . گاهی صدای صاحب خانه را می شنوی و گاهی با خود او یکی می شوی امید به دیدار همان ایمان حقیقی است. این تردیدی نیکوست که تو را در بر می گیرد اما بهتر از آن همان قماری بود که دلسپردگی را آموخت. تو بی نهایتی تو عاشقی و چیزی جز زیبایی نمی بینی . خدا تو را در بر می گیرد و بهشت با سخاوت تمام زبان می گشاید که این پاداش قمار تو بود. هیچ چیز جز این مواجه تو را آرام نکرد. به هیچ چیز نمی اندیشی که طلب کنی و ناز و نیازت تنها آن سر سپردگی می شود .

گفت میثم فقط ببین فقط ببین . ایمان یعنی خودت باش به وجود خود نزدیکتر شو تا خالص و پاک شوی . پاک شوی از تعلقات و دغدغه ها.ایمان این تعلقات را می ستاند تا خودت شوی . همین . تا به اصل خود باز گردی و مواجهه ای بی واسطه با حقیقت تو را در بر بگیرد. این مواجهه همان ایمان است.

میثم ببین .هر گاه با تمام وجود عشق نمی ورزی بدان که در حال معامله ای و از یاد بردی معشوقی نازنین را و می گویی مرهمی بده تا دوایم باشد. زیرا امید به آن صاحب خانه را از یاد بردی اما امید وار بمان تا معشوق تو را دعوت به شادمانی و حیرانی کند و دریایی شدن تو را بخواند. آرام می شوی خوشبختی در کنارت حسی از زیبایی را پیشکش می کند.

میثم بیا و ببین. از یاس دور شو بگذار شک تو را وادار به قمار کند که آنچه دشمن ایمان است یاس است نه شک. شک همان دروازه ی ملاقات است و گاهی لغزشی را پدید می آورد که ایمان را محکم تر می کند.

میثم ببین و بیاموز که بی ادبی عاشقانه و ایمان متحیرانه می ارزد بر ادب فیلسوفانه و یقین انگارانه. مغزهای تاریک مقلوب قلوب روشند.

میثم ببین و نترس از ترسیدن که ترس پذیرفته شده تبدیل به آزادی می شود و ترس انکار شده به گناه . به یاد بیاور که انسان باید یک جایی زانو بزند و اعتراف کند تا چشم در چهره ی دیگری او را سیراب کند این همان تجربه ی ایمانی است.

میثم ببین که خدا چیزی نیست جز احساس سعادت و آرامش . دیگر غریبه نیستی . ایمان همین خدایی شدن است که همراه با اشکهای سرگردان لبخندی مطمئن را در سراپای وجودت می افشاند.

 میثم بس است. حالا دیگر نمی گویم ببین که سرشاری از دیدن . نمی گویم بشنو که تو خود سرشاری از گفتن . میثم فقط بگو . تو به دریا متصلی و تمام نمی شوی . تهی شده ای از تهی شدن . میثم حالا باید گفت بنویس با دست های سرشار از تمنای ایمانیت که من و شما به افسانه ها می پیوندیم و این نامه جاودان خواهد شد . این شاید پایان رسالت تو باشد میثم.

 پاییز 1391     ایران

 

بي روح بود چشمه ي "عمر روان" من
دنيا ربود روح مرا از  روان من
مثل درخت هاي خزان خورده سال هاست
خشکيده است حرف دلم بر زبان من
بازيچه ي خزانم و همبازي بهار
افتاده است بازي دنيا به جان من
هم بازي من  است جهاني ولي چه سود؟
وقتي که نيست هيچ کسي هم زبان من
يک آسمان پرنده ي وحشي نشسته بود
روزي به روي شانه ي "عشق آشيان" من
دوران عشقبازي من طي شد و... گذشت
من ماندم و شماتت همبازيان من
طفلي جسور بود و چراغ مرا شکست
يادش يخير دلبر ابرو"کمان" من
اي کاش باز کودک خردي شوم که باد
دامن کشان گذر کند از  بادبان من
دنياي کودکانگي من بزرگ يود
افسانه بود و داشت حقيقت جهان من
مهتاب را يه جاي چراغ محله مان
هر بار مي گرفت نشانه، کمان من
کم کم  که پا گرفتم و قدم بلند شد
کوچک شدند گستره هاي گمان من
پر هاي آرزوي مرا" ابر يخ" شکست
تنگ ست و سرد مثل قفس، آسمان من
تقدير مرد دبدن خورشيد من نبود
بي مشتري نشست ز پا کهکشان من
....
اين شعر عاشقانه به جايي نمي رسد
مثل کلاغ بي هدف داستان من

 

میثم دریاییان را از اندیشه هایش می آزماید.نازنینم چه زیبا گفتی آنگاه که هنر خار گردد جادو ارجمند می شود.عشق تنها برای انسان های معدودی اتفاق می افتد .کمیاب و نادر است .

مولانا می گوید انسان حیوان عاشق است.

 میثم کدام حقیقت را در پس این نگاهت پنهان کرده ای؟

 

عشق بیشتر از اینکه غذای روح باشد بستنی روح است .میثم می اندیشد و ایمان می آورد تا بفهمد. هزار نکته ها در این کار و بار دلداریست . هر چیز را باید از روی پیامد های آن درک کرد .اگر این نتایج اخلاقی بود آن مفهوم پاک و مقدس است اما اگر عشق ما نتیجه اش ما را اخلاق مدار نکرد  ما به بیراهه رفته ایم.و همه ی خیانت ها و تعرض ها و همبستر شدن ها با معشوقی به غیر از همسر را میثم زیباترین گناه و حلال ترین گناه می داند و میثم از آن دفاع می کند . میثم توصیه می کند که برای ازدواج باید بیشتر موانع ایجادکرد .میثم می گوید و باور دارد که به جای مانع تراشی برای طلاق باید برای ازدواج مانع تراشی کرد تا دیگر نیازی به ایجاد موانع برای طلاق نباشد آنگه روابط مستحکم و ناب ناب آشکار می شوند .عشق در نگاه توست و آنگاه تو ابلهانه می پنداری که او همه ی هستی توست.عشق مانند شراب است آنچه در درون انسان است را نمایان می کند و برهنگی  فرزند مشروع آن است .دوستی گفت اگر شراب ابن گونه فایده ها دارد چرا خداوند های ما آن را ممنوع کرده اند؟؟ اگر بد است چرا در بهشت آن را وعده می دهند ؟؟؟؟ گفتم دوست عزیز در بهشت همه خوبانند و شراب خوبی ها را آشکارتر می کند اما در زمین خوبی و بدی با هم آمیخته اند .و شراب باعث آشکار تر شدن بدی ها نیز می شود  و نباید فراموش کرد که بدی همواره خوبی ها را شکنجه می کند .خوبی سازشکار و مهربان است اما حقیقتی است. مظلوم رابطه ی عاشقانه یک پیام دارد و آن اینکه ما خدا نیستیم و نمی شود خدایش بود و خدایی کرد .وفاداری یک معنی دارد و آن اینکه به گونه ای او را در آغوش بگیریم که دیگر نیازی به دیگران نباشد اگر این در آغوش کشیدن ما را به اقیانوس نرساند باید اجازه داد تا دیگری آغوشش را بگشاید ..ازدواج یا مزدوج شدن کدامین حقیقت را عریان می کند  ؟؟؟ حقیقتی که با رسوا شدنش انسان دچار امواجی نا موزون می گردد.ازدواج یعنی به گونه ای زیستن که حاجت و نیازی به دیگران نباشد نه آنکه صرفا دست رد به همه ی دیگری ها داد.اگر نتوانستیم این حاجتمند بودن و نیاز را برآورده کنیم به جرات می توان گفت که رفتن و خیانت و دیگران را در آغوش کشیدن مقدس ترین کار خواهد بود. عشق حقیقی نابود نمی شود .عشق جاودانه است اگر بعد از گذشت زمان اتش آن فروکش کرد بدانید تنها هیجانات جنسی بوده است که با لمس تن او از میان می رود.و کمرنگ می شود .با خود صادق باشیم چقدر اینگونه زیستن و عاشقی کردن بعد از سالها را در اطراف خود دیده ایم .؟؟؟؟؟ آرامشی که بر هم بخورد آرامشی نبوده و همین طور تمام مفاهیمی که ناشی از علاقه هاست.ما می پذیریم دیگری را اما باید یادآور شد که نمی شود اثبات کنیم که همسر تنها معشوق ماست و این رابطه ای پویا است باید آن پویایی را پیش از پیوستن درک کرده باشیم.نه اینکه بی درک حقیقی که کمتر رخ می دهد آن را موجه بسازیم.چه فایده که او  را یگانه بدانیم اما در عمل پس از چندی عقب بمانیم از گشودن درهای فکری و غرایض .عشق و ازدواج را باید شناخت به این معنی که ابتدا باید به بلوغی فکری و تئوریک نسبت به اجتماع و مطالبات دست پیدا کرد و بعد بتوان با سازگاری یا عدم هماهنگی در لحظه تجربه کرد آن شراب تلخ را.نباید برای به کمال رسیدن تن به چنین روابطی عاطفی داد .باید ابتدا به کمال رسید ولو حداقلی بعد آن را پذیرفت.نباید راه بر پویایی رابطه بست باید آن عروج و معراج را ساخت.همسر یعنی با کسی تا همیشه بودن اما نباید اجازه داد که این فهم آخر ما باشد از یک شخص .باید اجازه داد این دریا به دریاهای دیگر راهش گشوده شود آنگاه با ماندن به عشق خواهیم رسید نه با بستن درها و فریب خود..وفاداری یک معنی دارد و آن اینکه به گونه ای او را در آغوش بگریم که دیگر نیازی به دیگران نباشد اگر این در آغوش کشیدن ما را به اقیانوس نرساند میثم می گوید که باید اجازه داد تا دیگری آغوشش را بگشاید .شاید خیانت باشد شاید هرزگی باشد شاید ناپاکی باشد اما من آن را از حقوق افراد می دانم و باید عاشقانه پذیرفتپذیرفت آن شب های روشن با دیگری بودن را..عشقی که وعده ی گشودن دروازه های بهشت را می دهد تنها دروازه ی جهنم را می گشاید.زیرا عشق شور و هیجان نیست .حتی عاطفه هم نیست.بلکه ادراکی بسیار عمیق نسبت به این نکته است که یک نفر به نحوی کامل کننده ی توست .این تکامل چقدر ایجاد می شود  ؟؟؟ مگر نه اینکه عشق از آغاز خبر دارد اما انجامی نمی شناسد ؟؟؟ مسلما .باید اجازه داد که ازدواج پس از ماه عسل باشد وگرنه بعد از آن دچار این بحرانهایی می شویم که در کنار خود آنها را زندگی می کنیم.خیانت .عدم صداقت و عدم وفاداری .اگر پیش از آن عشق و ماه عسل را با برهنگی ها درک کرد بهترین تصمیم فرزند آن است.نه پیش از آن.کسی که مست عشق است در مسیر هوشیاری چه غفلت ها نمی کند که باعث می شود بعد از مدتی یا دیگری  به سراغ ما یباید شاید سرکوب شود اما همین مقدار آبروی ما و عشقمان را غرق غرق می کند.دوستی گفت کسی عاشق دیگری می شود و خود را تا پای جان فدا می کند و زمان او را آگاه می کند که هوسی بیش نبوده .اما کدام سنجش می گوید که این چنین علاقه حقیقی نیست؟؟؟؟ گفتم دوست نازنین عشق عشق است .یک رابطه ی عاطفی نیست بلکه یک حالت است.آن شخص عشقی حقیقی داشت زیرا فدا شدن را اموخته بود .این عشق حقیقت عاشقی است اما او معشوق را گم کرده و این عشق را در پای کسی دیگر می ریزد وگرنه عشق مگر می شود که نابود شود یا کم شود ؟؟؟ شاید عاشق یک درخت شویم و در پای او از صمیم قلب نیاز کنیم .این عشق است اما معشوق را اشتباه گرفته ایم .اگر این ظرافت ها درک شود به بیراهه که نتیجه اش پذیرفتن دیگری به جای معشوق است نخواهیم رفت.اگر او را به خاطر خود او بخواهیم عشقی حقیقیست .اما اگر بدست آوردن او حاجت باشد همان هوس یا گم کردن معشوق است.اما عشق حتی در این موارد که اکثریت دارد نیز عشقی مسلم است. هر چیز را باید از روی پیامد های آن درک کرد .اگر این نتایج اخلاقی بود آن مفهوم پاک و مقدس است اما اگر عشق ما نتیجه اش ما را اخلاق مدار نکرد  ما به بیراهه رفته ایم.و همه ی خیانت ها و تعرض ها و همبستر شدن ها با معشوقی به غیر از همسر را میثم واجب الوجود می داند و میثم از آن دفاع می کند .

سلام می کنم به همه ی دریاییان

چند ماهی بود برای دریاییان ننوشته بودم مقاله ای اما به خاطر شهامت گلشیفته فراهانی در انتشار عکس برهنه اش لازم دیدم باز بگویم برای شما

مولا علی می فرمایند وقتی که حقیقت از آسمان پایین آمد اگر با باطل نمی آمیخت هیچ کس از پذیرش حق و رد باطل تردید نمی کرد.

نیچه ی فیلسوف می گوید انسان تنها حیوانی است که حوصله اش سر می رود .چه زیبا گفت.

دیگر هراس صید شدن نیست در دلم

بالاتر  است  از این  همه  کار  کبوترم 

می گویند تو آبروی روشن فکری و آزادی خواهی را برده ای .می گویند اگر این آزاد اندیشی است ما آن را نمی خواهیم.اما  گلشیفته جان قرن هاست که به نام خدا و انسان و بهشت و آزادی چه مرد ها که سر نبردیم چه زن ها که سینه هایشان را ندریدیم چه قلب ها که نشکستیم.ای دختر زیبای ایرانی من نیز مانند تو عکسهایی منتشر کردم اما فرصتی نیافتم که بگویم چرا ؟؟؟ واقعا چرا ؟؟؟ آیا این از نهایت هرزگی ماست یا چیز دیگری؟؟؟؟؟؟ همیشه انسانها اسیر ارزش هایی هستند که به نام آنها خود را بهشتی و جهنمی می دانند . اما کدام جهنم کدامین بهشت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بهشت انسان بودن است. انسانهایی که راهنمای راست می زنند و به چپ می پیچند با کدام تئوری حقیقت را شناخته اند. همه ی تعاریف ما از انسانیت غلط است .اما ما باید به دنبال بهترین غلط باشیم . اما کدامین اعتماد کدامین عشق کدامین راه صراط شما را اینگونه حقیر کرده ؟؟؟؟ نامردان لباس مردانگی و زنان لباس نجابت را جامه ای زرین می دانند که اگر از تن در آمد انسانیت نیز مرده است پس شما که آن را در اندیشه و تنهاییتان بی پروا می درید از شرافت نگویید از انسانیت و نجابت نگویید.بگذار مرد نباشیم بگذار زن نباشیم بگذار نجیب نباشیم بگذار هرزه باشیم بگذار عریان و برهنه باشیم اما رهایمان کنید .بگذارید برهنه باشیم از همه ی قضاوت ها از همه ی شب گردی های پنهان .از همه ی دو رویی ها از همه ی مرگ بر دیگری ها از همه ی آلودگی ها از همه ی تعارض ها.گلشیفته جان آنهایی که به خیال خود خیلی می فهمند می گویند شما بها را به بهانه فروختید و نامردان و نازنان را سپری کردید تا آسوده خاطر بمانید و بلغزید اما ما چیز دیگری می گوییم. باید از نو عالمی ساخت و از نو آدمی .گلشیفته جان تو نیز مانند من گفتی که ما برهنه هستیم تا بگوییم خدا را نشناخته اند .انسانیتی که با برهنگی برود همان بهتر که نباشد. شرافتی که با پوششی ننگین باقیست اما انسان را سردرگم نا آزموده های تلخ می کند چه ارزشی دارد.؟؟؟ ای کاش مجالی بود که بنویسم تا همیشه .اما در پایان بگویم که عکس های برهنه ی ما اعتراضی بود به نجابت های دروغین به مردانگی های عنکبوتی و به صراط های مستقیم.برهنگی ی ما اعتراضی است به همه ی تعاریفی که از حقیقت می دهند اعتراضی به شرافت و نجابتی که نفس های آخرش را می کشد و فریاد کنان می گرید و بر زمین چنگ می زند. خدایا ما را از گمراهان قرار بده زیرا از اسیری و دروغ و پلیدی و ریا بیزاریم( آمین یا رب الغافلین)

 


                             به نام خدای فهم

 زهرا امیر ابراهیمی رسول مهر من (بازیگر سریال نرگس)

 

زاهد از  رندی حافظ  نکند فهم  چه  شد          دیو  بگریزد از  آن  قوم که  قرآن  خوانند

عاشقان بودند که دنیا را ساختند وگرنه عاقلان همیشه آهسته می رفتند .      

تو را پاک می دانم پاکدامن تر از سوره کوثر . سال روز بعثت تو را جشن گرفته ام .هفته وحدت سالروز عروج توست زهرا جان نه دیگری. مبارک باشد بر ما. می خواهم بگویم آنچه از تو آموختم و آنچه دیگران نیا موخته اند .تو را پیامبری می دانم که یاد دادی آزادگی و انسانیت را .آیندگان از تو خواهند گفت بی تردید. اما ما چه کردیم ؟؟ آیا واقعا تو را باید سرزنش کرد یا آفرین گفت به تو که مردانه تر از همه نامردان ایران زمین ایستادی تا بگویی از آزادی و حقوق انسان. آیا واقعا سکس جنایت است ؟؟؟؟ خواندم که بیشتر از بیست کشور به تو پیشنهاد اقامت و پناهندگی دادند و تو رندانه نپذیرفتی تا بگویی که می مانی و  دفاع خواهی کرد از شرافت انسان. بگویی که بی گناهی شاید که آن عاشق تو به این بینش دست یابد و مغلوب قلوب تاریک نشود. بگویی که مظلوم تر از آن دختر کبریت فروشی هستی که خواندن داستانش چشمان این نامحرمان را خیس می کند. زهرا جان به یاد کشیشی می افتم که گفت وقتی نازی های آلمان کمونیست ها را گرفتند هیچ نگفتم زیرا کمونیست نبودم .وقتی که یهودی ها را کشتند هیچ نگفتم زیرا یهودی نبودم .وقتی کاتولیک ها را گرفتند باز هیچ نگفتم زیرا کاتولیک نبودم اما وقتی مرا گرفتند دیگر کسی نمانده بود تا اعتراض کند .این سرنوشت انسان های غافل دوران ماست. زهرا جان هرگز فراموش نخواهم کرد آن نمایشگاه عکسی که بعد از آن اتفاق برگذار کردی چگونه در مقابل آن سخنان از زن و حقوق زنان گفتی .خود را فدای واژه زن کردی. زهرا جان پیامبر رحمت تو هستی. تو آبروی زن هستی .تویی که یاد دادی چگونه باید ایستاد و مبارزه را زهرا وارتر از فاطمه زهرا نشان دادی. تو الگوی زنان عالم هستی ای ام المومنین.ایرانیان که آیین آنان آنان را به اندیشه هایی مرتکب می سازد که پس از قرن ها عبادت این چنین با تعارض تو را نفی می کنند و چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند چه می کردند اگر جای تو بودند؟؟؟.می توانستند شجاعانه به زندگی در میان این آدمیان ادامه دهند؟؟؟ می توانستند نروند و بمانند؟؟؟؟ اعتراف می کنم  من خود شهامت تو را نداشتم . آزادگی را از تو باید آموخت .نصیب توست بهشت زهرای اطهر برو که مستحق کرامت گناهکارانند. تو را با تمام وجود درک کردم و غبطه می خورم به پاکیت .پاکدامنی به آزادگی است نه در قید و بند اسیرانه خفتن . زهرا جان واقعا تو را فرستاده ای می دانم که آمده ای که این هم عصران را  را بیدار کنی .رسالت تو را مقدس می دانم مقدس تر از سوره کوثر .هنر تو را قدر می دانم . در حالی که در اوج شکوفاییت تو را ندیدند یا بهتر بگویم انسانیت را ندیدند. تو  هستی که ظهور کرده ای . زیر پرچم بی گناهیت اندیشیدن افتخار هر مسلمانی است .آیا باز باید منتظر منجی بود ؟؟؟ مگر تو با حظور نورانیت که آغشته بود به شجاعت و شهامت به آدمیان نشان ندادی که حظورت همان ظهور منجی است.؟؟؟ اخلاق تو را باید پاس داشت که بسیار آموختم که چگونه از حقوق انسانی خود دفاع کنم .چگونه آزاد بی اندیشم .چگونه بی ریا بمانم و زندگی را با زیباییش لمس کنم.با دیدن این آدمیان ایمان می آورم که انسانها از نسل میمون ها هستند وگرنه نمی توانستند این چنین غیر انسانی رفتار کنند. مگر خدا روح خود را در ما ندمید پس چه شد ؟؟؟؟؟ چه آمده است بر سر ما ؟؟؟  زهرا جان ای مطهره. تو زمزم تر از هر آبی. آرزو دارم به آن کس که دوست داری و معشوق خود می دانیدش دست یابی .به امید روزی که آزادگی تنها میراث ما باشد برای آیندگان (آمین یا رب الغافلین).

 

آرشیو وبلاگ را از انتها بررسی کنید تا به مطالب دیگر دسترسی پیدا کنید.

 خیانت یعنی حقیقتی که مظلوم تر از عاشوراست.

 

حسن مه رویان مجلس گرچه دل می برد و دین    

 بحث  ما در  لطف  طبع  و  خوبی   اخلاق  بود

 اگر ازدواج کردیم باید متعهد شویم و اگر نتوانستیم ابدا هیچ حقی برای اعتراض به سکس همسر با دیگری نداریم .ازدواج یک رابطه ای است با این تشبیه که به مانند کودکی است که به دنیا می آید بزرگ می شود و روزی خواهد مرد ما فقط می توانیم مرگ آن را به تعویق بیندازیم تا مرگ خود.من بر این اعتقاد هستم  عشق باید به شناختی ختم شود که نتیجه اش نپرسیدن باشد به این معنا که بدانیم و بخوانیم از چشمان معشوق که چه می خواهد یا از چه چیزی رنجیده است.نباید از او پرسید .در عشق حقیقی باید جواب را در خود پیدا کنیم که اگر نتوانستیم یعنی به شناختی کافی نرسیدیم.ما هستیم که تعیین می کنیم همسر ما چه عکس العملی نشان دهد .ما باید طوری با شناخت نیاز های او را برطرف کنیم که تمایلی در به بدست آوردن نیاز از خارج از خانواده نباشد.در سکس و توجهات زنا شویی این نپرسیدن اهمیت ویژه ای دارد.ما هستیم که با توجهات تعیین می کنیم که همسر ما سوق پیدا کند به دیگری یا نه.اگر این تمایل در او به وجود آمد من بر این اعتقادم که نباید حتی از او پرسید چرا .این چرا را از خود و بی کفایتی خود بپرسیم که نتواستیم او را راضی کنیم.او یقینا بی تقصیر و محق است .مثل هر انسانی حقوقی دارد.من خیانت را به همسر ابدا بد نمی دانم زیرا این رفع نیاز  از طرف ما مکفی نبوده و ما گناه کار و مقصر باید شناخته شویم .ریشه هر خیانتی از عدم رضایت است که نوع سکس مورد بحث ماست.هیچ انسان سالمی در شرایط ایده آل تمایلی به سکس با دیگری ندارد حال اگر این تمایل در همسر ما به وجود آمد یا این کار را انجام داد ما مسلما مقصر هستیم و باید همه تقصیر را به گردن بگیریم .ما اگر نتوانیم این شرایط ایده آل را برای همسر خود فراهم کنیم اصلا نباید ازدواج کنیم.اگر ازدواج کردیم باید متعهد شویم و اگر نتوانستیم ابدا هیچ حقی برای اعتراض به سکس همسر با دیگری نداریم .خیانت به همسر را بد نمی دانم زیرا هر انسانی باید از زندگی لذت ببرد و حقوقی دارد که باید به او داد اگر این حقوق داده نشود ما هیچ حق اعتراضی نداریم و باید تنها خود را اصلاح کنیم.ما نباید زمینه خیانت را فراهم کنیم.اگر نتوانستیم باز می گویم به هیچ وجه حق اعتراض نداریم به رابطه همسر با دیگری .همسر نباید اسیر باشد باید عاشقانه با ما باشد نه از روی جبر .من به تمامی کسانی که همسرانی غافل و نالایق دارند توصیه می کنم سکس با دیگری را بدون تعارض انجام دهند.زیرا ما هیچ حقی نداریم یک انسان را در بند نا رضایتی از خود گرفتار کنیم.اگر ازدواجی با تعهد صورت می گیرد باید پای تعهد آن ایستاد .یا ازدواج نکنیم یا اگر ازدواج کردیم باید این حق را برای همسر خود قائل باشیم که تا قیامت در نارضایتی نیاز هایش را سر کوب نکند .این نوعی برده داری است.در هر اموری زمینه خیانت را نباید فراهم کرد اگر نشد عمل خیانت کاملا بلا مانع است.حال بعد از فهمیدن خیانت همسر چه باید کرد؟؟؟فقط خود را اصلاح کنیم و از او بخواهیم تا ما را ببخشد نه این که او را به خیال خود ببخشیم اوست که حق بخشیدن دارد .در آینده بیشتر خواهم گفت.منتظر نظر های شما خواننده گرامی هستم.

 

معشوق باید دست نیافتی باشد یعنی بعد از گذشت سالها سکس باز به دنبال درک و شناخت او بود این دست نیافتی بودن یعنی شناختی دیگر و شناختی دیگر یعنی احساس تنوع در سکس پس از سالها . وقتی عشق حقیقی به وجود می آید و ازدواجی بر این بنیان اتفاق می افتد ما به شناختی می رسیم که باید در هر لحظه به بهترین صورت ممکن نیاز های همسر را برطرف کنیم.در هر مرحله ای برخوردی متفاوت را می طلبد.شناخت حقیقی که تنها از راه عشق حقیقی امکان پذیر است ابزاری است برای دنیایی که که همسر تمام تنوع های لازم را  احساس کند.وقتی ما به دنبال تنوع می گردیم یعنی به یکنواختی رسیدیم .من بر این اعتقادم که از یک نظر معشوق باید  دست نیافتی باشد به این معنی که در هر لحظه بتوانیم با تغییرات خوذ زیبایی های دیگری در او ببینیم و در هر لحظه باید به  انتظار معشوق بنشیم و با تغییرات معشوق خود را در جایگاهی قرار دهیم که همسر به یکنواختی نرسد هر روز با عشق خود تنوع را ببیند.من معتقدم در عشق به هیچ عنوان دو نفر به یکنواختی نمی رسند و هر روز دنیای زیباتری را خواهند دید .می اندیشند که چه زیباست این عشق .ما به تنوع طلبی نیاز داریم منکر آن نیستم اما باید با شناخت به جایی برسیم که یک بعدی دیدن را کنار بگذاریم و با تغییرات روحی خود و تغییرات روحی معشوق دری به دنیای دیگری بگشاییم.اگر نتوانیم  از این دنیا ها پس از سالها درهایی بگشاییم مسلما من خیانت را به دلیل تنوع طلبی ابدا بد نمی دانم.ازدواج یعنی رهایی نه قید و بند محض .ما وقتی واقعا در کنار یک فرد احساس خوشبختی می کنیم که هیچ نیازی را که در جوهر آدمی است را سرکوب نکنیم.تنوع طلبی نیاز انسان است ما ابدا نباید آن را سر کوب کنیم اما باید با عشق  معشوق را طوری درک کنیم که بتوانیم در هر لحظه به دنبال شناخت ما باشد و برعکس.این تمایل به شناخت یعنی معشوق باید  تنوع طلبی روحش برطرف شود به این معنی که بعد از سالها سکس باز به دنبال لذت او باشیم. اینکه عده ای به تنوع طلبی در رابطه با دیگران می اندیشند از نبود عشق است .که این نبود عشق باعث ساختن یک زندگی تک بعدی می شود .در صورتی که تغییرات آدمی بعد دیگری است باید آن را شناخت با آن تطبیق پیدا کرد.هیچ نیازی نباید سرکوب شود اگر نتوان این نیاز به تنوع طلبی را در چهارچوب خانواده برطرف کرد من از همه این خیانت ها با اقتدار دفاع می کنم.باز می گویم ازدواج یعنی آزادی مطلق نه در بند بودن ما باید با شناخت و درک کامل معشوق از چشمان او به دنیا بنگریم تا بتوانیم این دست نیافتی بودن را به وجود بیاوریم برای همسر.معشوق باید دست نیافتی باشد یعنی بعد از گذشت سالها سکس باز به دنبال درک و شناخت او بود این دست نیافتی بودن یعنی شناختی دیگر و شناختی دیگر یعنی احساس تنوع در سکس پس از سالها .خواننده گرامی منتظر سوال ها و نظر های شما هستم.

عشق اگر هیچ چیز به عاشق ندهد هویتی می بخشد که نشان معشوق بر اوست.

شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو          ابرو نمود و جلوه گری کرد و رو ببست .

آنچه ضد ایمان است یاس است نه شک.ایمان یک فرایند تدریجی است.قابل زیاد و کم شدن است.قابل نقصان و آلایش است.نباید وارسی کردن ایمان را منافی با اصل ایمان دانست.ضعف و قوت لازمه ی باز ایمانی است.لازمه ی فدا شدن در راه معشوق است.ایمان رایج آب گل آلود است .مثل برگی بر درختی که با بادی می افتد اما طوفانی که درختی را از جا در می آورد با برگ چه می کند ؟؟؟؟ ایمان چون دریاست.

میثم می گوید از حقایق تا فربه شوند دریاییان .میثم ایمان دارد که وقتی به یقین رسیدی باید به ایمانت شک کنی .ایمان یعنی احتمال دادن که اگر یقین باشد این یقین شک را از انسان می گیرد و درنهایت در صورت متلاطم شدن دریای ایمان انسان به یاس می رسد.اما اگر دروازه ی شک  را باز بگذاریم این شک ما را شناور نگه می دارد و می آزماید و ایمانمان را به چالش می کشد.این شک ما را آگاه به احوالمان میکند و ایمان ما را فربه تر می کند.اما یقین چون کوه شاید ثابت باشد اما امواج مطلاطم آن را به زیر خواهند کشید .باید بر اواج بود نه در امواج.ایمان به هدف یعنی چی ؟؟.ایمان به مانند کوبیدن دری است به امید بیرون آمدن سری.ایمان به چیزی ابدا به معنای یقین نیست.ایمان به معنای یک سرمایه گذاری است در کاری به امید سود آن. شاید زیان ببینیم .اما نباید به خاطر ترس از زیان از سرمایه گذاری منصرف شد.ایمان یعنی همین قمار عاشقانه و به امید بیرون آمدن سری .بازنده آن کس است که ترس از زیان او را باز میدارد از این رفتن.ایمان به مانند کوه نیست که انسان را مستحکم نگه دارد.ایمان به هدف چون دریاست.مطلاطم است.گاهی اوج می گیرد و طوفانی می شود گاهی آرام .و در آخر این امواج سرکش به سر منزل ساحل می رسند.زیرا خطر کردن و اعتماد داشتن از قطع و یقین نمره ی بیشتری می گیرد.دریای ایمان یعنی دل بستن و در راهی قدم گذاشتن .یعنی موج های زیبا و دلربا .یعنی بی اختیار دل سپردن.یعنی کم و ضعیف شدن ایمان.اما یادمان باشد که ایمان در صورت کم و زیاد شدن ما را آگاه بر احوالمان می کند و این خود ما را به یک نوع از یقین می رساند که انسان را عاشق تر و دیوانه تر می کند.شاید هم به انکار بینجامد اما همان بهتر که دچار طلاطم شود تا انسان های آگاهی یافته متولد شوند .ایمان اگر با امواج آزموده شد و افزونی یافت ایمان می شود وگرنه کفر آخر بهتر از ایمان اول است.ایمان محبت است .فداشدن در راه معشوق است.دلدادگی است در راه معشوقی که گاهی پیداست و گاهی پنهان .میثم هدفش این هست که از اونچه دریاییان را در بر گرفته بیان بشه .

 میثم به دنبال دیوار نیست تا سایه ای بگیرد .میثم از خورشید طلب سایه می کند .

                             

                          نیست بر عصمت من شاهد عیسی نفسی

                          مردی آنست که در این  محکمه مریم باشیم

 

میثم بگو که عقلانیت خنده ای بر لبان عشق نیست که گاهی برآید و محو شود .بلکه برقی است که همواره در چشمان عشق می درخشد.

میثم باز می گوید از اندیشه هایش تا شاید آرام گیرد .نازنینم می نویسم برای تو که زیباترینی .میثم ایمان دارد که زندگی شاید سخت باشد اما باید تا می توان زیبا رقصید .میثم کسانی را به چالش می کشد که قرعه ی عشق را بر عیش زدند.

یک موش در ساختار خلقتش آموخته است که تنها از گربه بترسد .موش نمی تواند درک کند که شیر یا پلنگ نیز خطرناکند .موشها تنها از گربه می ترسند و از دیگری نمی ترسند زیرا نمی توانند دیگری هرچند بزرگتر و قوی تر را درک کنند .و این ترس از جهل است که اگر آگاهانه بود از چیزهایی بزرگتر نیز می ترسید اما از درک او خارج است تنها درک می کند که از گربه بترسد .میثم با این مثال می خواهد بیان کند که آدمیان چگونه می اندیشند.انسانها به عشق و رابطه ی عاشقانه اینگونه می اندیشند .تنها به آن درک خود بسنده می کنند.مطالبات آدمیان به اندازه ی درک آنان است.نباید عشق از جمله ارزش هایی دانست که فرصتی هستند برای زندگی کردن .عشق مفهومی است یگانه که زندگی برای آن است.کسی که بارها عاشق می شود اثبات می کند که به عشق نگاهی فرصت گونه دارد.تا عاشقانه زندگی کند .اما اگر زندگی برای معشوق باشد دیگر نمی شود بارها عاشق شد زیرا معشوق برتر از چون و چرا می نشیند و این مرتبه ای حقیقی است .که کمتر کسی آن را درک می کند .

آیا سکس از عشق می کاهد ؟؟؟

 

 

 میثم از همه ی خوانندگان از همه ی هواداران از همه ی مخالفان عقایدش از همه ی بی طرفان و از همه ی کسانی که می خوانند و حضورشان گرچه بی صداست اما دریایی است تشکر می کند.میثم سپاسگذار است و سرخوش از حضور تک تک شما ایمانیان  میثم از ابراز لطفتان مسرور است.عاشقانه همه ی خوانندگان را می پرستم و برای حقانیت حقیقت به این راه عشق می ورزم.دوستدار شما میثم .

                        اقرا باسم ربک الذی عشق 

 

                                بخوان به نام پروردگارت که عشق را آفرید

آن روز که همه به دنبال چشمان زيبا هستند، تو به دنبال نگاه زيبا باش .

 

نازنینم فقط بغلم کن . در تفکر و اندیشه من را نابغه ای می دانند .نابغه ای که تنها تو توانستی قلبم را از آن خود کنی تمام زیباییم فدای تو زیباترینم .من یک نجیب زاده که تنها به تو ای نجیب زاده دل بسته ام.تنها تو را لایق می دانم و عشق را از تو می پذیرم.پس بخوان به نام نامی عشق تقدیم می کنم به تو ای زیباترین.

این بحثی را می طلبد طولانی اما کوتاه می گویم تا به نتیجه ای برسیم.عشق مفهومی عمیق است هیچ چیز قدرت مقابله با آن را ندارد.اما گاهی افراد با عدم شناخت از عشق حقیقی خود را بنده آن می دانند اما بعد از سکس همه چیز تغییر خواهد کرد .این افراد که اکثریت نیز هستند. اکثرا اگر  سکس را تجربه کنند بارها با معشوق قبل از ازدواج بی تردید می گویم عشقی دیگر را می جویند برای ازدواج.زیرا این دست نیافتنی بودن معشوق است که جذابیتی صدچند به او می دهد اگر عشق حقیقی نباشد بعد از سکس با معشوق و به دست آوردن او مثل آبی است که به آتش ریخته اند.عقده های شهوانی و کمبود های عاطفی چشمان انسان را می بندد.و دست نیافتنی بودن معشوق گرچه بسیار زیباست اما اگر ملاک باشد افراد بعد از سکس دیگر عاشق نخواهند ماند.نگویید خیلی ها سکس دارند قبل از ازدواج اما چرا با عشق ازدواج می کنند ؟ببینید سکس مسلما دید انسان را تغییر خواهد داد افرادی که این تجربه را قبل از ازدواج با معشوق دارند و سکس را برای خود حل نکرده اند به ندرت به همان میزان عاشق میمانند .چون عقده های جنسی و کمبود ها باعث این علاقه شده است .گرچه به ازدواج ختم می شود گرچه با همسر خود یک زندگی عادی دارند اما محدودیت های اجتماعی و این که می توانند در ذهنشان تصور سکس با دیگری را داشته باشند از علائم کاسته شدن از عشق بعد از سکس است..ترجیح میدهندبه ابزارهای دیگری مصلح شوند وگرنه دیگر عشقی که از آن دم می زدند ابدا وجود ندارد .این افراد اکثر زوج ها را تشکیل می دهند.اما کسانی که بدون وجود عقده های جنسی و روانی به سکس می رسند چون سکس الویت نداشته و جذابیتهای شخصیتی و تفاهم حقیقی حاکم بوده هرگز از عشقشان کاسته نمی شود که این افراد اقلیت هستند.توصیه من به پسرها و دختر ها این است بدون تعارض سکس را قبل از ازدواج بارها تجربه کنند تا بتوانند واقعا ازدواجی با چشمان باز و موفق داشته باشند.به جرات می گویم اگر سکس با دیگران فبل از ازدواج بدون تعارض باشد و انسان آن را حق انسانی خود بداند دیگر سرخورده نخواهد شد.و با افتخار از حقوق خود می داند.من ازدواج هایی که امروزه اتفاق می افتد را قبول ندارم یا اکثر آنان را.اکثر ازدواج ها به خاطر کامل تر شدن و رفع نیاز هاست که این دلیل خیلی ساده لوحانه است.ماباید ابتدا به کمال نسبتا مطلوبی برسیم و به خصوص نیاز های جنسی خود را بر طرف کنیم تا بتوانیم با چشمانی باز انتخاب کنیم و سالها عاشقانه سکسی با همسر خود داشته باشیم.و به شناخت حقیقی از عشق برسیم .اگر سکس را دختر ها و پسرها برای خود حل نکنند قبل از ازدواج بی تردید سکس بعد از ازدواج مانند آبی بر آتش خواهد بود.در مقابل معشوق باید اصلا به همه چیز اندیشید و کمتر از همه سکس که این امر در صورتی امکان پذیر است که آن را بدون تعارض قبل از ازدواج انجام دهیم یا به نحوی دیگر حل کنیم.اگر با فرهنگ ما سازگاری ندارد اهمیتی ندارد این حق انسان است و باید برای رسیدن به عشقی حقیقی فرهنگی نوینی را با عشق بنیان نهاد.به روانشناسی و علم رجوع کنیم نه به فرهنگی که اشتباه است.همچنین بعد از عادی شدن سکس با معشوق بعد از ازدواج اگر حل کرده باشیم سکس را قبل از ازدواج و زیبایی تن معشوق الویت نداشته باشد دیگر جذب دیگران نخواهیم شد.و مشکلات منجر به لغزش نخواد شد در این مورد.حتی به خواهر خودم این توصیه سکس با دوست پسر را کرده ام  اما البته همچنین گفته ام با کسی این کار را انجام بده که با خود نگوید او را تسخیر کردم با خود نگوید این دختری هرزه است .این بینش را داشته باشد که این یک حق آدمی است .و بدون تعارض این کار را انجام بدهد. . .ما باید این مسئله را حل کنیم که سکس حق آدمیان است و با این کار شان کسی پایین نمی آید ما کوته فکر هستیم که این چنین می اندیشیم. من به تعالیم غربی ها بسیار معتقدم. البته زوج های ایده ال و کم نظیری هستند که با کوشش و خود سازی بدون این تعالیم عملی به عشقی حقیقی و ازدواجی واقعا یگانه می رسند که واقعا کم نظیرند و باید به آنان آفرین گفت که الگوهایی خوب برای ما هستند .در آینده باز خواهم گفت .منتظر نظرهای شما خواننده عزیز هستم.

[عنوان ندارد]

 

و  اما

مفهوم ناجی بودن از علاقه شدید می آید. عشق مفهومی عجیب و پیچیده است .می گویم برایت از حقیقت ناب .افراد قبل از ازدواج می گویند آنچه تو می خواهی خواهم خواست اما نمی اندیشند اگر این خواسته بر خلاف میل آنان باشد تا کی می توانند بخواهند و لذت ببرند از خواسته معشوق .بعد از سکس بیشتر از هشتاد درصد جذابیت طرفین برای یکدیگر کم خواهد شد از روز اول و تنها آن بیست درصد تفاهمی حقیقی است که می ماند علاقه ی واقعی از اینجا شروع و جوانه می زند و تبدیل خواهد شد این حداقل به صددرصد وابستگی مطلق اگر تفاهم حقیقی باشد . اگر فدا شویم از آن تفاهم بهره نبرده ایم  و به جدایی یا تحمل کردن می رسیم و در این بیست درصد عشق حقیقی فرمان می راند و عشاق معنای عشق حقیقی را در ادامه احساس خواهند کرد عشقشان اگر حقیقی باشد تبدیل به احترام می شود و طوری به هم دل خواهند بست که این بیست درصد جذابیت تبدیل به صد درصد علاقه حقیقی و ماندگار خواهد شد .تصور کنید همدیگر را در تفکر نشناسند و کورکورانه دلباخته باشند از روی کمبود ها و عقده ها بعد از سکس هیچ چیز باقی نخواهد ماند .جذب دیگران خواهند شد زیرا عشقشان اندیشمندانه نبود .من با این تفکر مخالف هستم که طرفین بی چون و چرا خود را ناجی دیگری بدانند .زیرا این خواستن آنچه معشوق می خواهد در اول زندگی زیباست و قابل تحمل اما بعد از گذشت چندی اگر بر خلاف میل ما باشد دیگر از انجامش طفره خواهیم رفت زیرا تفاوتی هست بین ما و لذت او .باید تن به خواست معشوق داد اما طوری که با خواست ما نیز هم مسیر باشد و ما نیز به لذت برسیم اگر این چنین نباشد بعد از گذشت زمان انسان ها نمی توانند فدای دیگری شوند زیرا این فدا شدن و تن به خواست دیگری دادن تبدیل به دلیلی برای عدم تفاهم می شود .باید با معشوق یکی شد به طوری که خود را فدای دیگری نکنند که کوتاه مدت است و بعد از رسیدن و وصال جسمانی اگر لذتی در انجام عملی نباشد به اکراه آن را انجام خواهیم داد یا از آن می گذریم .اما اگر در اندیشه طرفین تفاهم واقعی حاکم باشد دیگر ناجی بودن معنا نخواهد داشت .خواست هر کس خواست دیگری نیز هست .و موجب لذت هر دو .کسانی که می گویند ما از خود می گذریم نمی توانند در ادامه این چنین بمانند بعد از سکس همه چیز تغییر خواهد کرد اگر تفاهم فکری نباشد این ناجی بودن آزار دهنده خواهد بود و ناجی بودن دیگر وجود نخواهد داشت .باید همه کاری کرد برای معشوق اما باید برای هم ساخته شده باشند و تفاهم حقیقی باشد که نیازی به فداشدن نباشد اگر فدا شویم یعنی به لذت نرسیدیم از خواستن برای معشوق و وقتی به لذت نرسیم یعنی در اندیشه از هم دوریم . پس باید یکدیگر را شناخت . نگوییم که همه کار خواهیم کرد که این نوع بینش نتیجه ای در بر نخواهد داشت .باید معشوق را به گونه ای درک کرد که خواست او خواست و لذت ما باشد و اگر نبود یعنی فدا شدن و فدا شدن تبدیل به نارضایتی خواهد شد و از این چنین حرف های ساده لوحانه باید پرهیز کرد و فقط باید اندیشید که این همان نیمه گمشده ماست یا نه اگر نبود در فدا شدن خیلی راحت می شود تشخیص داد که اگر این فدا شدن نقش بازی کند یعنی از اندیشه یکدیگر دوریم که نمی توان لذت برد و باید فدا شد .این چنین عشاق به سر منزل مقصود نخواهند رسید که توهمی از عشق دارند . باید فدای عشق و وجود مقدسش شد نه فدای خواست او که فدا شدن برای خواست او دوامی بعد از سکس نخواهد داشت اگر تفاهم واقعی نباشد .در کل عشق مقوله ای عجیب و پیچیده است و شناخت نوع حقیقی آن نیاز به اندیشه و تیزبینی خاصی دارد .یادمان باشد. و تو نازنینم ای برایم همه کس ای که آنقدر خود را به تو نزدیک می دانم که وجودم با نام تو موجودیت پیدا کرده .عزیزم عشق من از اندیشه می آید .با این احوال خدایا از تو  می خواهم  زیباترینم در عرش کبریا باشد و نذر خواهم کرد تمام زندگی و هستی خود را .خود را فدای یک لبخند تو می کنم عزیزم ای مثل ماه زیبا و ناز .بگو  که دنیای منی بیا در آغوشم بگیر .عاشقتم عزیزم تا همیشه .

 

 

 

نماز صبح به خفتن قضا نخواهد شد اگر تا به سحر با گناه و عشق تو خوش باشم ای زیباترین.

 

 

 

در ابتدا خدا مقدس بود.کم کم مقدس بزرگ شد و خدا را بلعید.گفتند اکنون عشق را مقدس بدانید  اما باز مقدس بزرگ شد تا از مجنون نیز گذشت .اکنون تنها یادگار قداست معشوق است که نشان آن مقدس بزرگ است.

راز مگوي عشق در اين خاک توده اي
حس هزار و يک غزل نا سروده اي
پيشت چه آورم که به صد جلوه گل کني؟
هفتاد رنگ آينه ي نا نموده اي
تو هاي و هوي صد غزلي اي سکوت محض!
گرم شنيدن  تو ام و نا شنو ده اي
آه! اي سکوت! مي رسي امشب به داد من؟!
با من تو يار و ياور ديرينه بوده اي
هر شب تغزلي است مرا با خيال تو
پيش مني و در کلماتم غنوده اي
عمري نمرده سير قيامت نموده ام
اي زندگي !که سخت جزايم نموده اي
اي عمر من!که رفته اي و ماند ه اي به دوش
کم مي شوم از آنچه که بر من فزوده اي!

من نيستم که شعر شما را سروده ام
شعر مجسمي تو که شاعر سروده اي


 

نازنینم میثم برای آنچه در دل دارد به نفس های تو محتاج است .عشق میثم محبتی بی کران است در پای مه ناز بیکرانش .

                              

                          کس به اختیار دل به مهرت نمی دهد          

                         دامی گذاشته ای و  گرفتار  می کنی

 

میثم تو از سلاله ی آلاله های مه نازی .

 سالها قبل که در انجمن نمایش کار تئاتر می کردیم .من هم نقشی داشتم که عاشقانه اون رو هر روز تمرین می کردم .برای یکی از نقش ها نیاز به بازیگر دختر داشتیم .قرار شد از داوطلبین تست گرفته بشه .حدودا چهارده یا پانزده نفر بودند .کارگردان نمایش که از دوستان من بود از من خواست تا در این امتحان شاهد باشم .چند نفر بودیم پایین صحنه و دخترها کنار صحنه بودند تا به نوبت تست بدهند.تو اون جمعیت خانمها دختری بود که بینی بزرگی داشت .لباس هایی که اصلا بهش نمیومد .رنگ روسریش هم اصلا ست نبود .در کل خیلی مناسب به نظر نمی رسید .تو دلم گفتم میون این همه خانم های زیبا و با انگیزه این دختره چه شانسی داره ؟؟؟؟ .خلاصه نوبتش شد و بالا اومد .آخرین نفر بود .وقتی که بازی کرد .وقتی که طنین صداش سالن رو در بر گرفت .وقتی که با حرکت های بدنش اجرایش را تکمیل کرد.وقتی که چهره ی نا زیبایش با اجرایش در هم آمیخت .همه چیز عوض شد .با خودم گفتم چه دختر جذابی .کارگردان که کنارم بود گفت میثم تا حالا دختری به این زیبایی دیدی؟؟؟؟ همه ی گروه کارگردانی تعجب کردند .مجذوب این شخص و اجرای بی نطیرش شدند .و در نهایت انتخاب شد .خاطره ای که آموخت آنچه باید می دانستیم .میثم ایمان دارد که می شود به نتایج عمیقی رسید .چگونه انسان ها به این جذابیت می رسند .باکمالاتشان و شناخت آنان . میثم باز می گوید حرفی تازه از آنچه پنهان است .نیروی جنسی هنگام زاده شدن به مرکز جنسی وارد می شود .وقتی نیرویی را ذخیره می کنید بدن آماده ی رها سازی آن می شود .همه چیز آماده است .اما شما باید بخواهید تا رها شود .رها سازی این نیرو به انسان تسلا و شادمانی همراه با غرور می بخشد اما احساس خوشبختی نمی آید .اگر انسان در مرحله ی رها سازی نخواهد همکاری کند .ساختار رهاسازی بسته می شود .اما باید آگاهانه و با علم به این نیاز و اثراتش رها سازی را متوقف کرد .میثم فاش می سازد وقتی که این انرژی آگاهانه ذخیره می شود .راهی برای خروج نمیابد .از ساختار جنسی فاصله می گیرد و به سمت بالا می رود .و از فشار آن گذرگاه دیگری گشوده خواهد شد.که باعث ایجاد نیرویی مغناطیسی می شود. این نیرو شدت می گیرد و باعث جذابیت فرد خواهد شد .کشش جنسی زیادی خواهد داشت فرد .دیگران چنان جذب این فرد می شوند که نمی دانند ریشه ی این جذابیت کجاست .معشوق می شود این فرد احساس خوشبختی را درک می کنند .بدن در این راه جدید رها سازی ارتعاشاتی پدید می آورد که اگر هوشیار باشد و آگاه لذتی که به انسان دست خواهد داد بیشتر از لذتی که این نیرو توسط ساختار جنسی رها شود . اگر کسانی که این همکاری را نمی کنند به ذهن و تن آگاه باشند دیگر مشکلاتی مثل انحرافات را نخواهیم داشت .اما اگر نا آگاهی باشد یا نیمی از آگاهی باشد از ذهن و تن به بیراهه خواهیم رفت.فحشا و تجاوز و شهوترانی از اثرات نا آگاهی از ذهن و تن است .اگر رها سازی آگاهانه انجام نشود مشکلاتی مانند افسردگی و خودفروشی و عدم اعتماد به نفس پدید می آید .این پدیده ی مغناطیسی خاص وقتی موجودیت میابد که آگاهی از ذهن و تن کامل باشد .اگر حتی چند بار آن رها سازی انجام شود و این فشار کاهش یابد باز از به وجود آمدن این پدیده جلوگیری می شود. میثم فاش می کند این نسخه را برای تنها انسانهایی می توان صادر کرد که انسانهایی خاص و با اراده و آگاه هستند به آنچه در ذهن و فطرتشان می گذرد و اندیشمندانه زندگی می کنند.تنها انسانهای انگشت شماری هستند که این توانایی رهاسازی از بالا را دارند بقیه دچار مشکلات عدیده می شوند که کامل روشن است چیستند.دختری که بسیار زیباست اما از کنار او می گذرید .پسری که بسیار زیباست اما همان لحظه فراموشش می کنید به این دلیل است که زیبایی بدون جذابیت کششی نخواهد داشت . انسان هایی که این جذابیت را دارا هستند به هیچ زیبایی نیاز ندارند و قلب ها را می ربایند.دوستان من .کسانی که با سازو کار جنسی همکاری می کنند از آنجایی که به اعتماد به نفسشان لطمه می خورد که یکی از اثرات آن است نمی توانند به این لذت برسند تا آن فشار را ایجاد نکنند.اما کسانی که این فشار را آگاهانه می پذیرند و رها سازی از ساختار جنسی انجام نمی پذیرد به چنان اعتماد به نفس و جذابیتی می رسند که که قطره ای از اثرات مثبت و بی نظیر آن است .زیرا سکس به خودی خود باعث تخلیه همه ی انرژی ها می شود .سکس انسان را از این رها سازی شرمسار می کند .آنان که رها سازی را انجام نمی دهند باافراد با ارادهو آگاه و خاص تنها می توانند ارتباط برقرار کنند زیرا جذب دارندگان پدیده مغناطیسی مانند خود می شوند .ما جذب کمال برتر می شویم نه پست تر .میثم سکس را برای عوام توصیه می کند زیرا کمتر کسی می تواند به این آگاهی برسد و اگر تنها رها سازی متوقف شود بدون آگاهی دچار مشکلاتی می شویم که در جامعه اثرات آن به کرات مشاهده می شود .کمبود ها .تعارض ها .نیازهای سطحی .عشق های کوتاه .تجاوز و خیانت همه از متاثر از عدم آگاهی است .میثم تنها برای کسانی توصیه می کند که سکس را شناخته اند .آگاهی دارند که کیستند .اگر بارها از سکس لذت برده اید و آن را انجام داده اید چه بهتر بتوانید رها نساختن را درک کنید .کافی است .فشار را به بالا هدایت کنید که تنها انسانهای خاص این توانایی را دارند .تمام تلاش میثم این است که راهی به دنیایی جدید بگشاید دنیایی که عاشقانه انسانها بدون هیچ تعارضی هوس ها را می میرانند و خوشبختی حقیقی را می یابند میثم می گوید که عاشقی انسان را سیراب می کند .کسی که هر روز در پی عشق است عاشق نیست .عاشق به عشق می رسد و آن را ترک نمی گوید .میثم باز خواهد نوشت از اندیشه هایش.

 

بهشت شاعرانه نیست نازنینم .

 سالها قبل در ایران که بودم  یک شب پاییزی در یک کافه در کرج دوستی که در مقابلم نشسته بود گفت میثم چه چشم های قشنگی خدا بهت داده بهش گفتم چون تو فکر می کنی که خدا این چشم ها رو به من داده می گی چقدر قشنگه ضعف هاش رو نمی بینی .اگه فکر کنی که نتیجه تکامل باشه می بینی که می تونست خیلی بهتر باشه می تونست خیلی قشنگتر باشه و ضعف هاش رو می دیدی. تا لحظه خداحافظی دیگه چیزی نگفت و وقتی می رفتم گفت که چقدر متحول شد و هرگز اون شب و اون کافه و حرف من رو فراموش نخواهد کرد. ملاقات اون شب آخرین دیدار ما بود

راه که نه به تعدادمان خدا داریم .

شعرهای عاشقانه بی خطرند

اما

کودتا کرده

شعر من ...

اعتراض دارد 

- به حکومتت -

 به چشمانت

 بانوی من !!!

نمی دونم بعد از مرگم چطور می تونم عاشقانه فدات بشم .فقط بگو بعد از مرگم کجا و چطور  باید نگاهت کرد .

دنیا به عاشقان وفایی وفا نکرد


 

زخمی بزن که عشق فراموشمان شود
بی منت دوای حکیمان  بی محک


 

ما هر دو،دل به یک نمکین عشق داده ایم
زخمی بزن به حرمت این عشق و این نمک


 

من پیش تر به سنگ ستم سر سپرده ام
قابیل من ! عنان کش ازابن جنگ تک به تک


 

هر چند بار گندم من دلربا تر است
آتش زدم به مزرعه ام ...ای دلت خنک!


 

ما خون غیرت فلک رگ بریده ایم
خود پیش تر زدیم به روی زمین بی درخت

غیرت نداشت عشق، که در کوره راه عمر
هر خنده رو نگار، سفالی است پر ترک


 

ابن بار مرغ عشق به دادی نمی رسد؛

افسانه نبود دولت یاران بی کلک ؟؟؟؟؟؟؟؟

احساس گناه نیرنگی است که با آن می شود هر کسی را به بندگی گرفت .

 

بر ابرهای باکره آتش نشانده ای

ای ماه بلند نیمه شب شب پرستها

 

چرخی بزن به هیئت خورشید و بعد از آن

بسپار ساز روسری ات را به دستها

 

امشب به رسم خوب غزلهای ناب ناب

من را ببر به سمت جنون سرمستها

 

خاتون اجازه هست شما را به اسمتان

دعوت کنم به رقص پر از ناز مستها؟؟؟

 

"رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

هر روز به انسانهایی بر می خورم که می گویند در پی خداوند هستند. هر چه بیشتر آنان را می سنجم بیشتر در می یابم که مشکل آنها نیروی جنسی است و اسارت در آن.

میثم باز می گوید از حقایق.عشق وقتی پدیدار می شود که انسان بتواند از اسارت نیروی جنسی رها شود .تجلی شهوت در نگاه عاشقانه را میثم عشق نمی داند حتی اگر ذره ای از این علاقه را تشکیل دهد .عشقی با شناختی خاص که تنها برای انسانهای فرهیخته اتفاق می افتد از عشق های حقیقی است .عشق عوامانه همان گرایش نیروی جنسی در کناره دیگر نیازهای اجتماعی است .این گرایش جنسی وجود دارد اما در عشق باعث نزول دوست داشتن می شود وقتی که به ارضا آن رسیدید .هرچه کمتر نقش داشته باشد کمتر این نزول انزالی علائق اتفاق می افتد .دوستی که تازه باهاش آشنا شدم مرتب به من زنگ می زد و هر روز می خواست که ملاقاتی داشته باشیم .روزی بهش گفتم هفته یک بار به من زنگ بزن آخه تو به من عادت کردی .ترک عادت تو را آزار خواهد داد .اما اگر عاشق بودی جرات گفتن این ها رو نداشتم .آدم عاشق باید همیشه باشه .وجودش همون حضور هستش .آدم عاشق نمی تونه کنارت نباشه .اون همیشه حس میشه .عشقی حقیقی در عاشق شدن نیست .عشق حقیقی در معشوق واقعی بودن تجلی میکنه .مهم نیست که تو عاشقی مهم اینه که چقدر معشوق هستی .اون وقت میشه گفت عشق رو درک کرده ای . عشق باید آزادانه باشد.مهم نیست که به کجا می روی مهم اینه که آزادی باید باشد تا عشق ها نمایان شوند .گناه را نباید به گردن آزادی انداخت .گناه را باید به گردن اخلاق انداخت .آزادی تنها آنچه که در درون توست نمایان می کند .پاکدامنی و نجابت به این خاطر به بشر نسبت داده شد که مالکیت او را استمداد بخشد برای مالک یا عاشق .و همچنین کالایی باشد با ارزش برای خریدار .و بعد از آن به ارزش های اخلاقی تبدیل شد .حفظ مالکیت معشوق زمینه ی ایجاد نجابت و پاک دامنی بود. وگرنه کدامین گناه ؟؟؟ انسان های جاه طلب احساس  گناه را پدید آوردند تا به وسیله ی آن انسانها را تسخیر کنند .آزادی جنسی و رفتار جنسی می تواند به انسان ژرفترین شادمانی را ببخشد .و اگر خرسند باشند انسانها دیگر به دنبال هیچ کسی نیستند تا راه بهشت را نشان آنها بدهد .زیرا آخرت برای انسانها همین دنیایی می شود که خلق کرده اند .و به دنبال شادمانی در بهشت یا چیزهایی فراتر از زندگی نمی روند .انسانها به کج روی نمی روند و زن و مرد دیگری می شوند و نوعی شادمانی  را حس می کنند اگر از سکس رها شوند .اگر با این نیرو نجنگیم بلکه با آن آمیزش پیدا کنیم سکس به عشق تبدیل خواهد شد .خود به خود روی می دهد ..میثم باز خواهد گفت از عشق.از حقایق .

میثم فقط بگو فقط بگو من تشنه ام .عشق را می نویسم تا تو نفس بکشی نفسم.

وقتی نمی دونی عاشقشی یا نه و به سکس می رسی دچار سرخوردگی میشی و همه چیز فقط در لحظه اتفاق می افته . دوست داری همینجا همه زمان می ایستاد آخه نمی دونی آینده تو را تحصین خواهد کرد یا محاکمه .احساسی از گناه به سراغت میاد .و خواهی ترسید .وقتی یقین داری که عاشقی با افتخار از با او همبستر شدن خواهی گفت .این حس در سکس می تواند کلیدی برای تشخیص حقیقت باشد .

 

هرکس که به یک جرعه خدا را بفروشد
تردید مکن ؛ ما و شما را بفروشد


از خوبی ما دوست اگر گفت در آغاز
می خواست سرانجام که ما را بفروشد


گمگشته ی دریاییم اما بلد ما
تنها بلد ست آب به دریا بفروشد


در شهر مسیحا کش ما خیل حواری
اکراه ندارد که  چلیپا بفروشد


با شیخ بگویید که با خویش نیارد
دینی که قرارست به دنیا بفروشد


با شیخ بگویید که جز او  که تواند
با نام خدا ،خون خدا را بفروشد


یک عمر نگه داشته ایمان خودش را
کا مروز به شیطان مبادا بفروشد


جز یوسف مصری همگان مشتریانند
آن آبرویی را که زلیخا بفروشد


با گردنی افراشته فریاد زدم : عشق
تا عشق سرم را به چه سودا بفروشد؟


باید بخورد تلخی شمشیر به جانش
میثم نشود هر آنکه خرما بفروشد

هیچ رفتار زشت و هیچ جنایتی  وجود ندارد که تو را از عشق من و از آرزوی من برای خوشبختی تو محروم گرداند نازنینم .

عشق کوشش فعال برای بسط خوشبختی معشوق است که از استعداد عشق ورزیدن ما سر چشمه می گیرد .بزرگترین محک عشق پایداری آن در جدایی است و اشتیاقی روز افزون .میثم می گوید که آدم و حوا را از بهشت بیرون راندند .برهنه و شرمنده شدند .وقتی نسبت به خود آگاهی پیدا کردند از جدایی و تفاوت جنسی خویش مطلع شدند .هنوز نیاموخته اند دوست داشتن را .بیگانه می شوند .آدم به جای نوازش حوا او را سرزنش می کند تا از تنهایی بگوید .اما جدایی بشر و ندانستن از چگونه دوست داشتن بود که سرچشمه گناه و شرم شد .میثم این نتیجه را می گیرد که غلبه بر تنهایی بزرگترین نیازانسان است .میثم میگه از عشق .از موهبتی الهی که در بر می گیره تمام لایه های وجود میثم را .برای عاشق شدن باید آموخت که عشق چیست ؟؟؟ باید چگونه عشق ورزید؟؟؟ عشق های کامل می گویند .مرا دوست دارند چون دوست دارم  و من به تو نیازمندم چون دوستت دارم .میثم عشقی را عشق نمیداند که دو نفر  با هم بیگانه بودند .موانع را بر می دارند یگانه می شوند سرخوشند از وصال .لذت جنسی به میان می آید و این کامجویی زیبا .اما این عشق پایدار نیست .وقتی عشق از روی نیاز به با کسی بودن باشد .از روی تنها نبودن باشد .در رابطه ی جنسی زن در همبستر شدن نا خودآگاه احتیاط می کند .یا اگر بی پروا خود را عرضه کند شرم تمام وجودش را فرا می گیرد .عاشق است اما نیاز به تردید او را در بر می گیرد .نمی توانند کامل خود را در اختیار دیگری بگذارند . وقتی با هم کامل آشنا می شوند از گرایش آنها کم می شود یا اغلب می اندیشند به دلایل دیگری نیاز است برای ماندن در کنار دیگری .سر خوردگیها ایجاد می شوند مخصوصا اگرتنها و بی عشق بوده باشند .اینان احمقانه خود را دیوانه ی یکدیگر می دانستند اما گرایششان تنها درجه ای از تنهایی گذشته بوده است.عشقی که با امیدها به شکست می انجامد .عشق نیست وقتی کسی برای فرار از تنهایی خود را جزیی از دیگری می پندارد .معشوق زندگی و حیات او می شود .عشقی آمیخته به هوس ها .میثم عشق نمی داند وقتی کسی دیگری را جزو جدا نشدنی وجودش می داند .برای دوری از تنهایی با در بر گرفتن شخصی دیگر او را می پرستد بعد از تساحب مغرور می شود و خود را بالا تر از آنچه هست می پندارد .او فقط فرمان می دهد .و دیگری مغلوبی بیش نیست .عشقی که شکست را می پذیرد .باید دانست که عشق نیروی فعال بشری است .میثم ایمان دارد در عشق حقیقی تضادی روی می دهد مقدس .عاشق و معشوق یکی می شوند اما باز از هم جدا .باید دوست داشت اما شخصیت خود را حفظ کند باید معشوق را خواست و خود را فراموش نکرد .این یکی شدن با دیگری که سرشار از شناخت خود است را میثم عشق می داند . مرد عضو جنسی خود را به زن می دهد نقطه اوج زندگی .مرد نثار می کند هستی خود را در اوج لذت نطفه را به او می دهد .مرد چاره ای جز نثار کردن ندارد .زن نیز خود را در اختیارش می گذارد و با نثار وجود و هستی خویش کانون زنانگی خود را می بخشد .اینان در حین نثار کردن دریافت می کنند آن عظمتی را که بخشیدند .این است عشق .اگر شما یک معشوق نساخته اید و تولید عشق نکرده اید عشقتان عشق نیست .عشق رغبت جدی به پرورش و زندگی است .عشق عملی ارادی برای وقف کامل زندگی برای اوست .احساسی شدید نیست بلکه تصمیمی است برای قضاوت .قول است .رفتن درون غالب ترین حالتهای زندگی .تلاش است .عشق فقط یک احساس نیست . ببینید عشقی که کمیاب نیست و عشق بت پرستانه نام دارد از عشق های دروغین است که می گویم .اگر شخص به احساس هویت نرسیده باشداز معشوق خود بتی خواهد ساخت .خود را از هر احساسی محروم می کند و کسی نمی تواند بنده ای را این چنین اسیر عشق خود را تحمل کند .نارضایتی پیش می آید او خود را در معشوق گم می کند نه پیدا .گاه دوجانبه است  که حماقتی بیش نیست .باید خود را پیدا کنیم .باید معشوق را پرستید اما اینکه ما چقدر به عشق ورزیدن خواهیم پرداخت .چقدر توانایی زندگی کردن مملو از نیازهای معشوق را داریم نشان از حقیقت عشق است .باید او را پرستید و یکی شد اما به صورتی که خود را نیز پیدا کنیم .از خود غافل نشویم و خود را نیز بتوانیم دوست بداریم .ایجاد تعادل باید برقرار شود وگرنه عشق هوسی بیش نیست .میثم باز خواهد نوشت از عشق.

بهترین جای جهان فرصت آغوش توست زیباترینم

 نازنینم عاشقانه تنها دست های با محبت تو را می طلبم .سر سودای تو من را دیوانه کرده .

 

                    ای ز عشقت عالمی ویران شده

                    قصد  این  ویرانه  کردیم   عاقبت

                    عشق را بی خویش بردی در حرم

                    عقل   را    دیوانه   کردی عاقبت

                    من  تو  را  معشوق می دانم دلا

                    یاد  آن    لبخند    کردیم    عاقبت

نازنینم به تو ایمان دارم .

 ایمان به چه معناست  ؟؟؟  به معشوق ایمان داشتن به چه معناست ؟؟؟ .نازنینم انسان می تواند به چیزی باور داشته باشد اما ایمان نداشته باشد .ایمان مرتبه ای بالاتر از یقین است .اگر به تو وفادار می مانم تا همیشه من را صاحب ایمانی بدان که قدمتی ابدی خواهد داشت .ایمان یعنی اینکه به کسی تکیه کنیم ایمان یعنی اعتماد داشتن و توکل کردن .خدا من را ببخش اگر بنده ای لایق نبودم .و توکل من را پذیرا باش .نگهدار ایمانم به نازنینم باش ..حقیقت ایمان به کسی یا چیزی در خطرها خود را نشان می دهد .ایمان یعنی در امان بودن و از خطر گذشتن .در بی خطری زمینه ی ایمان نیست .کمتر میشود ایمان داشت و آماده ی خطر نبود .در لحظات سخت ایمان ما محک می خورد اگر این زمینه نباشد و ما آمادگی برای محکی جانانه را نداشته باشیم ایمان و کفرمان ارزشی ندارد .کسی که ایمان دارد تن به خطرات می دهد .تن به سر سپردگی ها می دهد اما هیچ سود و زیانی را به حساب نمی آورد .زیرا ایمان همان تن به  این خطر دادن است .ایمان ناگهان نمی آید آگاهانه است .و از روی اختیار .نمی شود کسی نتواند از علاقه اش بگوید در صورتی که هیچ تئوری ندارد برای عشق ورزیدنش .این عشق نیست .زیرا عشق درست است که قلب را متاثر می کند اما اگر عقلانی و برهانی نباشد هوس ها بیرون می آیند .نه عشق .تنها از تو خواهم گفت ای زیباترین .در پناه تو خود را در امان می دانم .ایمانی که با وجودم یکی شده .عاشقانه تو را خواهم پرستید ای که همه نفس منی

خاطره ی میثم از دختری که ماندگار شد .

 

                         نیمه شب عشق به بالین من آمد و بنشست

                    گفت ای عاشق دیرینه ی من خوابت هست؟

                    عاشقی  را  که  چنین  باده ی  شبگیر دهند

                     کافر   عشق   بود   گر    نشود   باده پرست

تنها فلانی است که می ماند

هرگز فراموش نمی کنم روزی را که دختری با من تماس گرفت و از علاقه ای که داشت گفت .من مثل همیشه ادامه ندادم و قطع کردم .چند روز بعد باز تماس گرفت گفتم شما ؟؟؟ گفت منم فلانی .گفتم حالا مطمئن شدم که عاشق نیستی خانوم فلانی برو و قطع کردم .دیگه تماس نگرفت .منم یادم رفته بود این قضایا .چند ماه بعد یک روز صبح که می خواستم برم کلاس در خونه را که باز کردم خانومی را دیدم زیبا و شیک پوش که در چهار چوب با فاصله ای ایستاده .تعجب کردم و گفتم با من کار دارین ؟؟؟ گفت بله با شما  ؟؟؟ گفتم من شما رو نمی شناسم اشتباه اومدین .اما خانوم گفت که هرگز اشتباه نمی کند .و آدرس را به سختی پیدا کرده .از دوباره پرسیدم شما کی هستین  ؟؟؟ گفت من میثم هستم .من خود تو هستم .خیالی از خیالات تو .روانی از وجود تو .منی دیگه وجود نداره .هر چی هست تویی میثم .گفت که همون کسی که که اون روز تماس گرفت و اونجوری شد بالاخره یادم اومد .گفت وقتی گفتی شما ؟؟گفتم منم .و تو گفتی که باید برم .عاشق نیستم .من رفتم و نپرسیدم چرا اینجوری گفتی اما تو این مدت همه اش با تو بودم .تو منو نمی دیدی اما من همیشه کنارت بودم .من اونقدر به تو فکر کردم که باهات یکی شدم .اونقدر خودم رو بهت نزدیک می دونم که وجودی از خود تو شدم .تصمیم گرفتم از دوباره بیام پیشت .وقتی گفتی شما ناخودآگاه بر زبانم اومد و گفتم که خود تو هستم و واقعا همین بود که در من قریضه شد و هنگامی که پرسیدی بیان کردم آنکه هستم .من فقط سکوت کرده بودم .اون فلانی راست می گفت که آخه وقتی گفت منم من بهش گفتم عاشق نیست اما نمی دونستم تا اینجا پیش میاد .از خودش و علاقه اش می گفت که چقدر براش مهمترین چیزه .از من می گفت که چه احساسی بهم داره .من محو صحبت هاش شدم چه برقی داشت نگاهش .چه بغضی تو گلوش بود .صداش می لرزید .هوا گرم بود اما فلانی سردش بود .انگار از یه جایی دیگه اومده بود مثل بقیه نبود .گفت چقدر سختی کشیده تا تونسته راهی برای رسیدن به عشق حقیقی پیدا کنه .اون فقط می گفت و گوش می دادم .کم کم اشک هاش سرازیر می شد و من فقط نگاه می کردم اون همچنان می گفت .از خودش و من .بغضش داشت می ترکید گفت میثم نمی دونی چه احساسی بهت دارم .پاهام نمی تونن سنگینی بغض گلوم را تحمل کنن .پاهاش می لرزید.انگار افتاد .ولی زانو زد و گفت میثم منو از خودت دور نکن من می میرم گریه می کرد .لرزش صداش تمام وجودم رو در بر گرفت .هق هق کنان میگفت .خدایا .خم شدم دستاش رو گرفتم بلند ش کردم سرش پایین بود .اشک تو چشمام جمع شده بود .نگاهش کردم گفتم دختر خوب تو سهم خدا هستی اگه تا حالا من خودم سهم خدا بودم .سرش رو بلند کرد تو چشمام نگاه کرد و گفت میثم به من رحم کن .من واقعا بهت زده شده بودم اشکاش رو با دستم پاک می کردم .پوستی به لطافت برگ گل داشت . موبایلش زنگ خورد و دوستش گفت که میاد دنبالش .بهش گفتم فلانی من هیچ چیز نمی تونم بگم در برابر این عشق تو اما ما نمی تونیم آخه منم مثل تو. واقعا نمی تونستم حرفی بزنم از شرمندگی و این همه عشق ترجیح دادم سکوت کنم .وقتی می رفت با نگاه بدرقه اش می کردم .یکدفعه ایستاد برگشت اومد سمت من سرم رو پایین انداختم دوستش صداش کرد چرا نمیای فقط نگاه می کرد و نگاه می کرد و نگاه می کرد و نگاه می کرد .کم کم  روم رو بر گردوندم و رفتم تو و الان اون بود که با نگاه هنوز داشت منو بدرقه می کرد .شاید می خواست اون باشه که در لحظه آخر بدرقه می کنه تا خودش رو سرزنش نکنه از اینکه خودش می رفت .خلاصه به دوستش گفتم که بعدا با من تماس بگیره .تماس گرفت .گفتم یه جوری بهش بگو که منو بیخیال بشه .مثلا بگو من نامزد دارم .از دوستش قول گرفتم که کاری کنه که دیگه نبینمش .خلاصه با مادرش اینا از اینجا رفت و دعا می کنم که خوشبخت بشه .دیگه نتونستم برم کلاس فقط ایستادم جلوی پنجره .به آسمون نگاه می کردم .با خودم گفتم میثم اصلا تو لیاقت این اندازه از عشق رو داری ؟؟؟ نمی دونم ولی ازش یاد گرفتم که لایق باشم و عاشق .چقدر زیبا بود .دختری که مستانه نگاه می کرد .برای فلانی همین بس که با عشقی که داشت می تونه دنیا رو فتح کنه و خدا رو شیفته این عظمت خودش .برای من همین بس که فهمیدم عاشق به کی میگن .برای من همین بس که فهمیدم عاشق واقعی توان صحبت کردن و حتی ایستادن در مقابل معشوق را نداره .فهمیدم که اگر اون رفت جایی قراره بره که مطمئنم خوشبخت میشه با این روح بزرگ و روانی که داره .مهم نیست که با کی هست و کجا مهم اینه که فلانی عشق واقعی رو درک کرد و خوشبخت ترین خواهد شد .روش مهمه نه فرد .اون راه رو بلد بود .هر قلبی رو می تونه تسخیر کنه .می دونم که دوباره عاشق میشه و امیدوارم که برسه بهش این دفعه .برای من همین بس که فهمیدم کسی هست که می داند دوست داشتن یعنی چی .همیشه برای فلانی دعا می کنم و هیچ وقت فراموشش نکردم .گرچه می دانست که پاهایم توان ایستادن ندارند در حظور غیر از او .او می دانست که پاهایم صدایم را نیز می لرزاند در حظور خدایی که بندگی می کند .

آزادی یعنی انسان می تواند غیر اخلاقی باشد .

 

هیچ کس انسانی کامل نیست اما می شود کاملا انسان بود.

عذر خواهی می کنم از کسایی که آزموده شدن و تشکر می کنم از کسایی که ازشون عذر خواهی کردم .جامعه ی ایران بی تردید اسارت در سکس را پذیرفته است .از تعدادی از هموطنان عزیز سوال هایی رو پرسیدم .تنها تعداد معدودی آزاداندیش بودند که از مصاحبت با آنها لذت بردم چه دختر چه پسر .در کل این نتیجه رو می گیرم که اکثر افراد نمی تونن درک درستی از آزادگی داشته باشن .دختر هایی که تنها سکسی آزاد و بی دغدغه رو می طلبن .پسری که تنها به ارگاسم می اندیشد .چگونه می توانند آزادی را استقبال کنند .اکثر جامعه ی ما جوانان هستند آنها که نمی توانند نگرشی آزاداندیشانه به جهان خارج و وجود خود داشته باشند .چگونه می توانند آزاد شوند .آزمایش من اثبات کرد که تقریبا نود درصد جامعه ی ما آزادی در سکس و روابط رو ملاکی برای آزادگی می بینند .نیرویی که تنها حقارت انسان رو به نمایش می گذاره .آزادی اگر درک نشه به وجود نمی یاد در جامعه ی که مردم نمی تونن نگرشی صحیح به مسائل داشته باشند آزادی خوابی خوش است .آزادی یک نقش است  عشق یک نقش است .نقش هایی که بر دیوار باید کشید بر آب محو می شوند .آزمایش من نشون میده اکثر افراد نمی توانند نگرشی صحیح درباره ی دگراندیشان داشته باشند .آزادی که تنها آنچه ما می خواهیم آزاد باشد که نیست. ما نمی تونیم به آزادگی برسیم تا برداشتی درست از حقوق انسان داشته باشیم .هیچ کاری بد یا خوب نیست ما هستیم که تعیین کننده هستیم .با دختر و پسر هایی که تنها در پذیرش سکس آزادی می خواهند چطور آزادگی می آید .آزادگی یک روش همه ی تفاوت ها را دیدن و پذیرفتن است .مردم ایران لیاقت آزادی را ندارند زیرا دگراندیشان نمی توانند احساسی از امنیت داشته باشند .من با افرادی صحبت کردم که خودشون رو آدمهایی آزاد از قید و بند می دونستند اما فهمیدم این آزاد از قید و بند تنها در سکس خلاصه می شود نه فاکتور هایی که جامعه ی ما رو آزاد می کنند .به امید روزی که انسانها بتوانند روانی آزاد از همه اسارت ها داشته باشند .

 میثم تو از نهایت ابهام جاده می آیی  

 

حقیقت ما را آزاد خواهد کرد .این حجاب ها هستند که بر ما حکومت می کنند .

نه عشق ها کامل آزادانه هستند نه نفرت ها کاملا برده .میثم بگو که آیا انسان تماما از روی اختیار عاشق می شود و ازدواج می کند یا تا حدودی آزاد است  ؟؟؟ کمبود ها و شرایط فرهنگی انسانها چقدر سهیم است در عشق ورزی؟؟.میثم با این مثال می گوید که ما در زمستان یک پالتو می پوشیم .آیا این پالتو را آزادانه بر تن کردیم ؟؟ مسلما بله آزادانه .اما اگر آزاد بودیم چرا در تابستان بر تن نکردیم  ؟؟؟ می گویید که هوا گرم بود .قبول می کنم .اما عزیزان می شود این استدلال را کرد که ما در زمستان مجبور می شویم که آزادانه پالتو بر تن کنیم  ؟؟؟ .ما پالتو را آزادانه بر تن می کنیم اما پیش از آن محیط ما را مجبور می کند .پس این آزادی نمی تواند از اراده ی تمام و کمال ما باشد .ازدواج و عشق نیز چنین مفاهیمی هستند .ما آزادانه عاشق می شویم و کسی را بر می گزینیم اما چقدر محیط و داشته ها و نداشته های ما ما را مجبور به این کار می کنند که البته مثل پوشیدن پالتو از آن لذت می بریم .اما میثم معتقد است انسان به خاطر پاره ای از جبر زمانه و کمبود ها عاشق می شود .بسته به جایگاه  نوع ازدواج و انتخاب متفاوت است .مهم نیست که کیستیم یا چقدر خوشبختیم یا چقدر عشقی عاقلانه داریم مهم این است که همه این مسائل به مانند اجباری ایست که بر ما روا داشته می شود توسط زمانه .اما ماهیت عاشق شدن همان اجباری است که ما را به پوشیدن پالتو وا می دارد .محیط یک سری مسائل را بر ما بدیهی می کند بعد آن می کنیم که محیط بتواند ما را در بر بگیرد .این فعل تماما در ضمیر ناخودآگاه انسان است . آزادی نیز به مانند سکس مبهم است .عشق و انتخاب ها همین گونه هستند .آنگاه ما با چه تئوری از عاشق شدن اینگونه می گوییم ؟؟؟؟؟ انسانی که آزاد نیست نه عشقش نه نفرتش ارزش چندانی ندارد .نه کفرش نه ایمانش نیز همین طور .اغلب انسانها آزادی را نمی خواهند تا جوابی هم ندهند .آزادی مسئولیت می آورد.میثم می گوید که اول باید برای آزادی جنگید بعد عاشق شد و ایمان آورد . آنگاه می توان گفت که نازنینم با لمس دستانت ایمان می آورم که در این دنیا چیزی لطیف تر از برگ گل نیز هست .میثم خواهد گفت عشق چیست تا معشوق تنها برای معشوق باشد آنگاه به عشقی ارزشمند خواهیم رسید .نازنینم تو را تنها برای تو می خواهم ای که وجودت مقدس است و بی همتا .میثم .

عشق رهایی می بخشد اما سکس به سکوت وا می دارد .

                            پنهان بسوز و گرم کن این آه سرد را
                            پنهان کن از زمانه ی بی درد ، درد را


                            رحمی در این جماعت هفتاد رنگ نیست
                            سیلی بزن که سرخ کنی روی زرد را


                            با روزگار بر سر جنگیم بی سلاح
                            مردی کجاست تا ببرد این نبرد را؟


                            اقبال او بلند که افکندمان به خاک!!
                            غلطید تاس ما و یکی برد نرد را


                           چندین خلیل بت شکن آیا کفایت است
                           شهری پر از مجسمه ی دوره گرد را
                                                 رضا شیبانی

نازنینم تو چون ماه می درخشی باز بر خلاف خیال آنان که ماه را توی برکه می کوبند و گمان می کنند ماهی نیست .

دختر ها و پسرها وقتی عشقشان پذیرفته نمی شود کاوش می کنند اما معشوق انتقادی می کند برای نپذیرفتن که هیچ استدلالی را بر نتابد .یعنی او را از نظر جنسی به شما علاقه مند نمی سازد .اگر آنها فریفته ی افرادی کم هوش تر از شما  و همچنین نا لایق بشوند نباید محکومشان کرد به علت سطحی بودن.در اکثر مواقع افراد در روابط به دنبال مشغولیت عقلانی نیستند .اینجاست که گرایش جنسی عشق را فدای خوشبختی می کند. میثم می گوید از عشق و نفرت .از سکس که عملکردی مبهم دارد .مفاهیم دوگونه هستند اول آنها که بی واسطه ی شناخت ما وجود دارند مثل اکسیزن و نیروی جاذبه ی زمین .اگر کشف نمی شدند باز موجودیت داشتند .اما دومین نوع از مفاهیم آنها هستند که اگر درک نشوند اگر شناخته نشوند به وجود نمی آیند .مثل آزادی و عشق .آزادگی به چه معناست .عشق یعنی چی .چرا این شخص ..آیا منطقی نیست که بگوییم ازدواج یعنی انجام دادن هر کار ممکنی برای متنفر شدن از یکدیگر ؟؟؟؟چقدر منطقی است که بگوییم قلم تقدیر به ندرت همراهی آسایش و عشق آتشین را رقم می زند.سکس چه نقشی ایفا می کند از گرایش انسانها به یکدیگر ؟؟؟ آیا می شود گفت که عشق رمانتیک غفلتی اجتناب پذیر از انجام دادن کارهای جدی تر است ؟؟؟؟؟ گرایش های جنسی تاثیر بسزایی در عاشق شدن ایفا می کنند اما بعد از سکس زوج ها خسته می شوند و اندوهگین آیا می شود گفت که عشق بر کسانی سایه می افکند که اگر رابطه ی جنسی نبود مورد تنفر و تحقیر یکدیگر می بودند ؟؟؟؟؟سکس خیلی از پرده ها را می درد .بعد از سکس انسان به آینده می نگرد .و لذت را در فردا می بیند زیرا حال را دیشب به پایان رسانده .بعد از بارها همبستر شدن دیگر از سکس لذت نخواهند برد به مانند سابق . اما خوشبخی تمامی ندارد.انسان را مثل سکس اندوهگین و خسته نمی کند و همیشگی است .اما اگر عشق مطلق باشد .عشق نابود می شود و خوشبختی ما فدای آن .خوشبختی باید با عشق بیاید اگر تردید دارید از عشق رها شوید نه از سعادت .آیا معشوق ما می تواند همان کسی باشد که ما را خوشبخت می کند ؟؟؟ اما چرا در جوامعی که انسانها با عشق ازدواج می کنند طلاق امری است عادی ؟؟؟ رابطه ی عشق و خوشبختی کجاست .عشق آیا می شود تنها نیرنگ باشد . انسانها می کوشند که از طریق دیگری راه کمال را بپیمایند .ما به کسانی گرایش پیدا می کنیم که به دلیل نقص هایشان نقص های ما را بر طرف می کنند .وگرنه هیچ کس کاملا انسان نیست .اغلب کسی که ما را خوشبخت می سازد آن کسی نیست که عاشقش می شویم .زیرا عشق می تواند سیال بودن روح آدمی را نشان دهد .اگر خوشبختی ملاک باشد شاید منطقی باشد که بگوییم بهتر است که عشق را قربانی کنیم .خوشبختی و عشق همیشه بر هم سوار نیستند گاهی در تقابل یکدیگرند .انسانها بعد از سکس نوع عشق ورزیشان متفاوت خواهد بود .ابزارهای قدرتمندی نیاز است تا همچنان شیفته ی یکدیگر بمانند .کمتر می شود همان کسی که عشق ماست همان کسی باشد که ما را خوشبخت می کند  .گرایش های جنسی را نباید دستکم گرفت اگر دایره انتخاب انسان به دلیل مرتبه ی اجتماعی محدود باشد آیا می توان گفت که انتخاب های او نیز محدود می شوند ؟؟؟ میثم معتقد است اگر عشق را فدای خوشبختی کنند افراد کمتر هراسان خواهند شد تا اینکه خوشبختی را فدای عشق کنند .ما نباید از ازدواج افرادی که هرگز نمی توانستند با هم دوست باشند تعجب کنیم .زیرا ممکن است کسی برای عشق مناسب نباشد اما خوشبختی ما را برآورده کند .عشق چیزی نیست مگر جلوه ی آگاهانه ی کشف رابطه ای شهوانی از جانب ضمیر ناخودآگاه انسان البته اغلب .میثم باز خواهد گفت از عشق که مرتبه ای از زوال آدمی شاید باشد .

عشق همان سکس است  ؟؟؟؟

 وصال به مانند چیزی است  که با شناخت خود به خود به وجود می آید و اگر وجود ندارد ما نمی توانیم آن را ایجاد کنیم اگر بخواهیم آن را ایجاد کنیم از دستمان می گریزد و محو می شود.وصال معشوق تولدی طبیعی پیدا می کند وگرنه زیر سزارین خواهد مرد.باور داشته باشید و بگذارید این طفل خودش به دنیا بیاید. 

اکثر افراد بعد از ازدواج پس از وصال جسمانی یا سکس به نقطه ای در زندگی می رسند که به سکس با غیر همسر می اندیشند و آن را تصور میکنند در همه زوج ها در هر موقعیتی به وجود می آید بجز زوج های معدودی که به تفکری ایده ال و خاص می رسند. فروید نتایج یک تست هوشمندانه از زوج های موفق که با علاقه های بسیار ازدواج کردند را افشا کرد.مشخص شد هفتاد درصد افراد به سکس با دیگری می اندیشند .بیست درصد هم همسرانشان بودند که به سکس با دیگری می اندیشیدند.تنها ده درصد افراد  حقیقا به لذت با غیر از همسر تمایلی نداشتند.این تمایل در نود درصد زوجها چه زن چه مرد وجود دارد.روانشناسان ریشه خیلی از اختلافات را این میدانند که زن یا مرد نمی توانند دیگری رااز نظر جنسی راضی کنند و در مسائل دیگر نشان داده می شود و خیلی از آنها حتی نمی دانند که گره کار کجاست .عده ای این تمایل را سرکوب کرده و با یاد دیگری با همسر خود این کار را انجام میدهند که شایع ترین حالت است.عده ای کمی فراتر رفته و در روابط سعی در برطرف کردن این نیاز می کنند که در اکثر اوقات به صورت ناخوداگاه است و به سکس با دیگری نمی انجامد اما در ارتباطات نشان هایش را می توان هر چند خفیف پیدا کرد و گاهآ خود فرد متوجه نیست.عده ای فراتر رفته و سکس با غیر همسر را انجام میدهند. اما یکی از دلائل به وجود نیامدن این تمایل در فرد به این علت نیست که او به حقیقت عشق رسیده است به این خاطر است که می داند محدودیت است که مانع از این کار می شود نه لذت با همسر بودن و در این چنین مواردی است که همسرانشان به این تمایل می رسند و وفاداری آنان دلیل بر عزت آنان نیست بلکه به خاطر این است که نمی توانند دیگری را این چنین با این زیبایی تسخیر کنند. انسان ها بعد از سکس با معشوق خود را مجهز می کنند به ابزارهایی که بتوانند زندگی و عشقی پایدار داشته باشند ابزازهایی مانند موقعیت اجتماعی و حقیقت زندگی مشترک و آبرو  و حتی کودکان و غیره که موفقیت فرد در این امور گرچه کمک می کند به تحکیم رابطه اما نمی تواند از به وجود آمدن این حس جلوگیری کند .حتی در خیلی از زوج ها که افرادی موجه هستند این تمایل به وجود می آید نهاد طماع انسان ها از عوامل به وجود آمدن این تمایل است. تنها ده درصد زوج ها این لذت سکس با همسر را  به مانند روز اول احساس می کنند که در صورت ناکامی در به دست آوردن ابزارها نمی تواند لطمه ای به علاقه آنان وارد کند و زندگی سرشار از لذت سکس به مانند روز اول در کنار همسر حتی بعد از گذشتن سالها دارند.حال چرا این تمایل به وجود می آید آثار مخرب آن چیست بر می گردد به خیلی از مسائل اجتماعی و باید این واقعیت با نگاهی روانشناسانه و آسیب شناسانه بررسی شود در ظریف ترین لایه های ساختار ذهنی و زندگی افرادپیش از ازدواج. این تمایل به وجود می آید در افراد مذهبی با گرایش دینی و در افراد تحصیل کرده و موجه اصلا مهم نیست افراد در چه رفاه یا فقری هستند فقط جلوه بروز آن تغییر می کند.یادمان باشد این تمایل به غیر همسر تنها در ازدواج های استثنایی و کم نظیر ایجاد نمی شود. زیرا در نهاد هر انسانی حس تنوع طلبی موجود است . باید به بهترین تعریف و شناخت از خود و عشق و همسر آینده رسید.تا به لذتی همیشگی رسید  تا خلق نشود این حسرت سکس با دیگری که در مقابل عشق حقیقی قرار می گیرد و این تست از زوج هایی به عمل آمد که با علاقه های آتشین و منطقی ازدواج کردند کسانی که زندگی زیبا و شادی دارند اما در یک لحظه می توانند درذهن خود چنین تصوری داشته باشند .همین اندازه کافی است تا به چالش بکشیم خود را.با خود صادق باشیم  .من قصد دارم به بهترین تعریف از عشق برسیم که خالی است از این چنین ضعفها و نیاز های تکان دهنده و نتیجه آن آرامش و لذت حقیقی بعد از ازدواج است.ازدواج ابدا محدودیت نیست بلکه آزادی حقیقی است . حال چرا و چکار باید کرد مبحثی است دیگر و طولانی که مقالات دیگر بررسی شده است.

نازنينم ميثم فهميدني نيست چيزي است نانوشته .نانوشته اما عاشق تو .تويي كه معبودي و مني كه خود تو .

همیشه باغ شما گر چه بود در مشتم
به برگ های گلی هم نخورد انگشتم


مرا ببخش اگر با صدای "هق هق" خود
سکوت باغ تو را "گاه گاه" می کشتم


دم تو گرم رفیقا !دم تو گرم رفیق !
که دشنه بر جگرم می زنی نه بر پشتم


به مشت می فشرم قلب خون چکانم را
خوشا که دست به خون کسی نیاغشتم
 

 

شاید بالا نروی و سقوط کنی اما سقوطی داشته باش مثل یک سیب شاید اندیشه ای را بیدار کنی .

          برهنه ی برهنه شو نازنینم و در آغوشم بگیر

آب نطلبیده همیشه مراد نیست .گاهی ننوش شاید قربانیت کند .

 در هنگام نبرد چیزی را با خود ببرید که استطاعت باختن آن را داشته باشید . نه چیزی که با از دست دادنش هستی شما به باد می رود ..شیطان به خدا گفت در مقابل بشر سجده نمی کنم تنها تو را لایق سجده می دانم .خدا گفت امر ماست اطاعت کن .شیطان باز گفت حتی اگر فدای این راه شوم چنین نمی کنم .شیطان عاشق خدا بود و یک عاشقی که خود را گرامی می داشت عشقی که از حقارت دور بود و آنچه برای معشوقش می خواست که تنها لایق او باشد .کاری غیر اخلاقی نکرد .وفای به عهد بود و اثبات وفاداری و آنچه تنها در شان معشوق بود را برای دیگری بجا نیاورد .حتی با خواست معشوقش . عشق باید عشقی شیطانی باشد شیطان خود و عقیده اش را فدای عظمت خدا کرد .خداست که باید بنازد به این مخلوقی یگانه .اما انسانها آنقدر حقیرند که شرایط آنان را می سازد انسان ها در شرایط مختلف تغییر خواهند کرد تنها باید دانست که این کلید کجاست .  .پس باید محیط را ساخت انسان همیشه خیانت کار است .هیچ زن و مرد تسخیر ناپذیری در این دنیا نیست حتی آنان که مزدوج هستند .زیرا چنین می کنند آنچه خدا کرد .اگر خدا بخواهد باز به تو خیانت نمی کنم .بگذار شیطان و گمراه شوم .اما آنان که برای رضای خدا چه نمی کنند اخلاق اولین بار توسط خدایشان به گور سپرده شد .بنده نیز اطاعت می کند و با دلائلی به راحتی تن خود را ارزانی می دارند اما شیطان پرستانی مانند من چنین نمی کنند چون برای دیگری بودن را همیشه بد می دانیم حتی اگر فرمان معشوق باشد .خدا برای همه آمده اما برای همه مفید نیست .خدا اگر اخلاق را فدای هدفش نمی کرد شاید هیچ انسانی گمراه نمی شد .میثم با خدا جدل می کند و او را به چالش می کشد .میثمی که دست نیافتنی ترین است و در آغوش هیچ دختری به جز تو آرام نمی گیرد که تنها تو را دست نیافتنی ترین می بیند .نازنینم تو گنج پنهانی بودی عاشقت شدم تا به عالمیان رخ زیبایت را بنمایانم .تا نهان شوی .نازنینم تنها تو را دست نیافتنی ترین می بینم تو را تسخیر ناپذیر می دانم ای برایم همه کس و شیطان وار در مقابل تو سجده می کنم بگذار خدا حسادت کند .شاید که شیطان را بیامرزد برای وفای به عهدش .

میثم آوای خرد تو  بسیار عجیب است اما روزی وارد افکار خواهد شد .

 

خیلی خوب خیلی خوب نیست .متوسط خیلی خوب است .زیرا نمی شود یک کیک را هم نگه داشت هم خورد .

رازی است از مردان که زنان باید بدانند این است که مردان همیشه احتمال خیانت را می دهند .بخش بزرگی از زندگی زناشویی در ناخودآگاه هاست .می دانم که پذیرش این حقایق دشوار است اما حقیقت گاهی تلخ است .از حقایقی که هیچ کس بر زبان نمی آورد .حقایقی که پذیرش آنها سخت تر از اقرار به آنان است .می گویم از سطوح مختلف وصال.برای همه به جز انسانهایی خاص ازدواج باید از روی مصلحت اندیشی و کمتر دیدن عشق اتفاق بی افتد زیرا عشق کمرنگ می شود ولی این ملاحظات  است که پیوند را نگه می دارند اگر فقط عشق بود بعد از چندی همسر به مانند فاحشه ای می شود که لحظه ای گذرا با او خوش هستید و روحتان در جایی دیگر مسخر .از آنجا هم به جای دیگر این سرشت آدمی است.از سطح جسمانی سکس شروع می کنم.مردی که نزد زنی روسپی میرود تجربه ای که او دارد نمی تواند از سطح جسمانی فراتر رود یا کسی که به دیگری تجاوز می کند تجاوز فقط در سطح است نه در روح تجربه ی اولیه سکس همین سطح جسمانی است که اکثر مردم از آن فراتر نخواهند رفت .ازدواج اگر بدون عشق باشد سکس در سطح باقی می ماند و عمق پیدا نمی کند اما این ازدواج ها مزیتی دارند که در ادامه خواهم گفت .سطح دیگر سکس روانی است که انسان ابتدا عاشق می شود و سپس ازدواج می کند که سکس در این ازدواج ها  از سطح به عمق میرود ولی به سبب تکرار پس از مدتی این نیز به سطح بدن باز می گردد و چیزی میکانیکی می شود زیرا نمی شود به ذهن متکی بود ذهن متغیر است .ما بر این اعتقاد هستیم که ثبات در سطح ذهن و عقیده امکان پذیر نیست. اما در سطح جسمانی ممکن است در بدن نوعی پایداری وجود دارد زیرا که بدن ماده است . در سطح روحانی نیز ثبات موجود است اما در سطح روانی چنین نیست ذهن متغیر است .در ازدواج هایی که بر اساس عشق و وابستگی های روانی شکل می گیرند اکثرا طلاق یا نارضایتی به دنبال خواهند داشت زیرا ذهن انسان تغییر می کند .عشق نوعی مایع گونگی دارد ثابت نمی ماند .اما این بدن است که ثبات دارد . عشق از دل روی می دهد و چیزی بی ثبات است بجز افرادی توانا و خاص چنین نمی شوند. هنگامی که رابطه ی عاطفی یک زوج از سطح جسمانی و روانی بالاتر رود به سطح روحانی میرسد که عشقی حقیقی است شوهر کودکی می شود و زن مادرانه او را می بوسد این مرحله نهایتی از عشق حقیقی است .اما این نیز بگذرد .خواه نا خواه بدن ها تکراری می شوند و عشق وابستگی دیگری می طلبد .اگر به هر کسی این فرصت داده شود تا همسرش را عوض کند بعد از دو هفته می فهمد مانند قبلی از کار در آمد اما دلیل آن را باید در رابطه زن و شوهر دانست رابطه ای از نوع سفر یا یک روند که مقصد نیست حتی هدف هم نیست .مقصد وقتی در کار خواهد بود که زن مثل مادر شود و شوهر مثل فرزند گرچه کوتاه باشد اهمیتی نیست  .می دانم که با خود می گویید تکلیف این همه ازدواج چه خواهد بود یا چه باید کرد .؟؟خیانت را جایز بدانید و از آن دفاع کنید زیرا امکان جدایی کمتر محیا می شود به خاطر حتی عادت کردن ها به یکدیگر و علاقه های راستین اما اینکه می شود با دیگری لذت برد دلیلی است تا در حین حفظ رابطه ی خود با همسرتان سکس را برای خود و همسرتان با دیگری بدون اشکال بدانید .انسان ها در مورد چیز هایی سخن می گویند که بخشی از زندگی آنان نیست .در مورد سکس سخن نمی گوییم زیرا ما را در بر گرفته ما با سخن گفتن از چیز هایی که نداشته ایم نبود آنان را جبران می کنیم مثل از مذهب گفتن .من بر این اعتقادم که عشق نا پایدار و گذرا است و نهایت عشق همان سکسی روحانی است که باعث می شود زوج ها پس از مدتی مثل خواهر و برادر شوند واقعیتی که پنهان است .منتظر نظر های شما عزیزانم هستم .نازنینم تنها انسانهایی خاص مثل من و تو تا ابد عاشقانه در آغوش یکدیگر خواهند ماند .

آرام در آغوشم بگیر نازنینم .اشک ریخته ام راه رفته ام و تب دارم .

 

بر نیامد از  تمنای لبت  کامم  هنوز               سر به سودایت سپردم نیست آرامم هنوز

امروز آمار بازدید کننده های وبلاگم از ۱۴۰۰۰ رد شد .دوستی گفت چه احساسی داری میثم از این همه مخاطب از این همه پیام های عاشقانه ای که برات میاد .گفتم وبلاگها دلنوشته هستند اما مطالب من خون دل نوشته هستن .کوچیک بودم اما عشق خودش می دونست آیین بزرگ کردنم رو .باز گفتم وقتی عاشق شدم فقط از نترسیدن ترسیدم اما شاید بزرگ شدم ولی تازگی ها یاد گرفتم هر چی وسعت پیدا می کنی تنها تر میشی آخه چرا ؟؟؟ گفت که چرا عاشقش شدی گفتم عشق دلیل نداره علت هایی تو رو در بر می گیرن و دل رو می بازی بعد باید به دنبال دلیلی بگردی .باز گفت میثم خیلی زود آمار وبلاگت این قدر شده این شاید تو دنیا یه رکورد باشه باز هم احساسی از شور نداری ؟؟؟ گفتم واقعیت اینه که راست باختن و پاک باختن  هستش که من رو داره بزرگ می کنه .اما هر چی جلو تر می رم آشفته تر میشم .عشق من مثل دریا می مونه که وقتی می ری توش هر چی جلو تر که میری شناختی در کار نیست تنها حیرت زده می شی از این عظمت و باز جلو تر که میری باز اونقدر مغلوب میشی که غرقت میکنه . رسیدن  بهش تنها شگفتی و رهایی و بی وزنی می یاره میتونی توش شنا کنی اما اگه هم غرق بشی در وجودش آروم می گیری دوست دارم یه روز تو دریا غرق بشم که مثل قلب عزیزترینم بزرگ هستش و شبیه ترین .مثل اون صد سرباز می مونه که گفتند در این مرداب بپرید تا آزاد بشین و هر کس اون تکه چوب رو آورد آزاده .همه پریدن اما فقط یک دونه چوب بود اما همه آزاد شدن .مهم این بود که دل رو ببازن .عاشق آزادی بودن و پریدن همین پریدن مهمه .اصلا رسیدن یعنی قدم تو جاده گذاشتن مقصد همین رفتن هستش .مهم اینه که از هر طرف که باشی همیشه صفایی باشه .نازنینم عاشقانه به عشق تو می نازم تا ابد.یه روز گفتم که اگه  بوسه ای بدی توبه می کنم که دیگه از این خطاها نکنم اما عزیزم بوسه که دادی وقتی لبت از لبم بلند شد توبه کردم که دیگه هیچ وقت توبه ی بیجا نکنم عشق هنری است ورزیدنی .باید ورزید و مهارتش سر سپردگی برای توست زیباترین دختر دنیا ..سر سپرده ی تو مه نازم .میثم