خیلی خوب خیلی خوب نیست .متوسط خیلی خوب است .زیرا نمی شود یک کیک را هم نگه داشت هم خورد .

رازی است از مردان که زنان باید بدانند این است که مردان همیشه احتمال خیانت را می دهند .بخش بزرگی از زندگی زناشویی در ناخودآگاه هاست .می دانم که پذیرش این حقایق دشوار است اما حقیقت گاهی تلخ است .از حقایقی که هیچ کس بر زبان نمی آورد .حقایقی که پذیرش آنها سخت تر از اقرار به آنان است .می گویم از سطوح مختلف وصال.برای همه به جز انسانهایی خاص ازدواج باید از روی مصلحت اندیشی و کمتر دیدن عشق اتفاق بی افتد زیرا عشق کمرنگ می شود ولی این ملاحظات  است که پیوند را نگه می دارند اگر فقط عشق بود بعد از چندی همسر به مانند فاحشه ای می شود که لحظه ای گذرا با او خوش هستید و روحتان در جایی دیگر مسخر .از آنجا هم به جای دیگر این سرشت آدمی است.از سطح جسمانی سکس شروع می کنم.مردی که نزد زنی روسپی میرود تجربه ای که او دارد نمی تواند از سطح جسمانی فراتر رود یا کسی که به دیگری تجاوز می کند تجاوز فقط در سطح است نه در روح تجربه ی اولیه سکس همین سطح جسمانی است که اکثر مردم از آن فراتر نخواهند رفت .ازدواج اگر بدون عشق باشد سکس در سطح باقی می ماند و عمق پیدا نمی کند اما این ازدواج ها مزیتی دارند که در ادامه خواهم گفت .سطح دیگر سکس روانی است که انسان ابتدا عاشق می شود و سپس ازدواج می کند که سکس در این ازدواج ها  از سطح به عمق میرود ولی به سبب تکرار پس از مدتی این نیز به سطح بدن باز می گردد و چیزی میکانیکی می شود زیرا نمی شود به ذهن متکی بود ذهن متغیر است .ما بر این اعتقاد هستیم که ثبات در سطح ذهن و عقیده امکان پذیر نیست. اما در سطح جسمانی ممکن است در بدن نوعی پایداری وجود دارد زیرا که بدن ماده است . در سطح روحانی نیز ثبات موجود است اما در سطح روانی چنین نیست ذهن متغیر است .در ازدواج هایی که بر اساس عشق و وابستگی های روانی شکل می گیرند اکثرا طلاق یا نارضایتی به دنبال خواهند داشت زیرا ذهن انسان تغییر می کند .عشق نوعی مایع گونگی دارد ثابت نمی ماند .اما این بدن است که ثبات دارد . عشق از دل روی می دهد و چیزی بی ثبات است بجز افرادی توانا و خاص چنین نمی شوند. هنگامی که رابطه ی عاطفی یک زوج از سطح جسمانی و روانی بالاتر رود به سطح روحانی میرسد که عشقی حقیقی است شوهر کودکی می شود و زن مادرانه او را می بوسد این مرحله نهایتی از عشق حقیقی است .اما این نیز بگذرد .خواه نا خواه بدن ها تکراری می شوند و عشق وابستگی دیگری می طلبد .اگر به هر کسی این فرصت داده شود تا همسرش را عوض کند بعد از دو هفته می فهمد مانند قبلی از کار در آمد اما دلیل آن را باید در رابطه زن و شوهر دانست رابطه ای از نوع سفر یا یک روند که مقصد نیست حتی هدف هم نیست .مقصد وقتی در کار خواهد بود که زن مثل مادر شود و شوهر مثل فرزند گرچه کوتاه باشد اهمیتی نیست  .می دانم که با خود می گویید تکلیف این همه ازدواج چه خواهد بود یا چه باید کرد .؟؟خیانت را جایز بدانید و از آن دفاع کنید زیرا امکان جدایی کمتر محیا می شود به خاطر حتی عادت کردن ها به یکدیگر و علاقه های راستین اما اینکه می شود با دیگری لذت برد دلیلی است تا در حین حفظ رابطه ی خود با همسرتان سکس را برای خود و همسرتان با دیگری بدون اشکال بدانید .انسان ها در مورد چیز هایی سخن می گویند که بخشی از زندگی آنان نیست .در مورد سکس سخن نمی گوییم زیرا ما را در بر گرفته ما با سخن گفتن از چیز هایی که نداشته ایم نبود آنان را جبران می کنیم مثل از مذهب گفتن .من بر این اعتقادم که عشق نا پایدار و گذرا است و نهایت عشق همان سکسی روحانی است که باعث می شود زوج ها پس از مدتی مثل خواهر و برادر شوند واقعیتی که پنهان است .منتظر نظر های شما عزیزانم هستم .نازنینم تنها انسانهایی خاص مثل من و تو تا ابد عاشقانه در آغوش یکدیگر خواهند ماند .