خورشید مرده بود و هیچکس نمی دانست نام آن کبوتری که از قلب ها گریخته ایمان است
فروغ فرخ زاد
میثم ببین و بیا اگر جرات داری با خداوند درافت با ایمانت و برای ستاندن آن نگاه فریبانه با او بستیز و تمام اندیشه های تابناک آسمان ها را زائل کن . این همان ایمان است
شک کردم و ناامید شدم و وقتی گفت ببین خواستم که ببینم . گفت گاهی شک نزدیکترین راه به ایمان است . گفت شک اولین قدم است و بدان که قدم ها با توست این رسیدن است که با اوست. گفت این شک از جنس تردید است پس باز هم ببین . ایمان داشتن یک قمار است . دل می سپاری احساسی از نیاز وجودت را در بر می گیرد اما امید داری و آرام می شوی . اما بدان که مهم همین بود که قماری کنی ناشناخته . ایمان همان تکیه گاه سرگذشت های سرنوشت بدوش است که با آن دیگر نیازی به عبادت نیست . همیشه لبخند می شوی و میدانی که پیشاپیش به درگاه الهی پا گذاشته ای .ایمان همین پذیرفتن و رفتن به وادی ناشناخته است. بگذار تردید باشد اما ایمان نفس به نفس تو را فرا می خواند به مواجهه ای که بی نیازت می کند . آنگاه خواهی گفت تو را یافتم . بی نیاز می شوی از هر نیازی و لذتی حیرت افکن تو را در بر می گیرد .
این همان کوبیدن دری به امید بیرون آمدن سری است و ایمان همان امید است . گاهی صدای صاحب خانه را می شنوی و گاهی با خود او یکی می شوی امید به دیدار همان ایمان حقیقی است. این تردیدی نیکوست که تو را در بر می گیرد اما بهتر از آن همان قماری بود که دلسپردگی را آموخت. تو بی نهایتی تو عاشقی و چیزی جز زیبایی نمی بینی . خدا تو را در بر می گیرد و بهشت با سخاوت تمام زبان می گشاید که این پاداش قمار تو بود. هیچ چیز جز این مواجه تو را آرام نکرد. به هیچ چیز نمی اندیشی که طلب کنی و ناز و نیازت تنها آن سر سپردگی می شود .
گفت میثم فقط ببین فقط ببین . ایمان یعنی خودت باش به وجود خود نزدیکتر شو تا خالص و پاک شوی . پاک شوی از تعلقات و دغدغه ها.ایمان این تعلقات را می ستاند تا خودت شوی . همین . تا به اصل خود باز گردی و مواجهه ای بی واسطه با حقیقت تو را در بر بگیرد. این مواجهه همان ایمان است.
میثم ببین .هر گاه با تمام وجود عشق نمی ورزی بدان که در حال معامله ای و از یاد بردی معشوقی نازنین را و می گویی مرهمی بده تا دوایم باشد. زیرا امید به آن صاحب خانه را از یاد بردی اما امید وار بمان تا معشوق تو را دعوت به شادمانی و حیرانی کند و دریایی شدن تو را بخواند. آرام می شوی خوشبختی در کنارت حسی از زیبایی را پیشکش می کند.
میثم بیا و ببین. از یاس دور شو بگذار شک تو را وادار به قمار کند که آنچه دشمن ایمان است یاس است نه شک. شک همان دروازه ی ملاقات است و گاهی لغزشی را پدید می آورد که ایمان را محکم تر می کند.
میثم ببین و بیاموز که بی ادبی عاشقانه و ایمان متحیرانه می ارزد بر ادب فیلسوفانه و یقین انگارانه. مغزهای تاریک مقلوب قلوب روشند.
میثم ببین و نترس از ترسیدن که ترس پذیرفته شده تبدیل به آزادی می شود و ترس انکار شده به گناه . به یاد بیاور که انسان باید یک جایی زانو بزند و اعتراف کند تا چشم در چهره ی دیگری او را سیراب کند این همان تجربه ی ایمانی است.
میثم ببین که خدا چیزی نیست جز احساس سعادت و آرامش . دیگر غریبه نیستی . ایمان همین خدایی شدن است که همراه با اشکهای سرگردان لبخندی مطمئن را در سراپای وجودت می افشاند.
میثم بس است. حالا دیگر نمی گویم ببین که سرشاری از دیدن . نمی گویم بشنو که تو خود سرشاری از گفتن . میثم فقط بگو . تو به دریا متصلی و تمام نمی شوی . تهی شده ای از تهی شدن . میثم حالا باید گفت بنویس با دست های سرشار از تمنای ایمانیت که من و شما به افسانه ها می پیوندیم و این نامه جاودان خواهد شد . این شاید پایان رسالت تو باشد میثم.
پاییز 1391 ایران