میثم فقط بگو فقط بگو من تشنه ام .عشق را می نویسم تا تو نفس بکشی نفسم.

وقتی نمی دونی عاشقشی یا نه و به سکس می رسی دچار سرخوردگی میشی و همه چیز فقط در لحظه اتفاق می افته . دوست داری همینجا همه زمان می ایستاد آخه نمی دونی آینده تو را تحصین خواهد کرد یا محاکمه .احساسی از گناه به سراغت میاد .و خواهی ترسید .وقتی یقین داری که عاشقی با افتخار از با او همبستر شدن خواهی گفت .این حس در سکس می تواند کلیدی برای تشخیص حقیقت باشد .

 

هرکس که به یک جرعه خدا را بفروشد
تردید مکن ؛ ما و شما را بفروشد


از خوبی ما دوست اگر گفت در آغاز
می خواست سرانجام که ما را بفروشد


گمگشته ی دریاییم اما بلد ما
تنها بلد ست آب به دریا بفروشد


در شهر مسیحا کش ما خیل حواری
اکراه ندارد که  چلیپا بفروشد


با شیخ بگویید که با خویش نیارد
دینی که قرارست به دنیا بفروشد


با شیخ بگویید که جز او  که تواند
با نام خدا ،خون خدا را بفروشد


یک عمر نگه داشته ایمان خودش را
کا مروز به شیطان مبادا بفروشد


جز یوسف مصری همگان مشتریانند
آن آبرویی را که زلیخا بفروشد


با گردنی افراشته فریاد زدم : عشق
تا عشق سرم را به چه سودا بفروشد؟


باید بخورد تلخی شمشیر به جانش
میثم نشود هر آنکه خرما بفروشد

هیچ رفتار زشت و هیچ جنایتی  وجود ندارد که تو را از عشق من و از آرزوی من برای خوشبختی تو محروم گرداند نازنینم .

عشق کوشش فعال برای بسط خوشبختی معشوق است که از استعداد عشق ورزیدن ما سر چشمه می گیرد .بزرگترین محک عشق پایداری آن در جدایی است و اشتیاقی روز افزون .میثم می گوید که آدم و حوا را از بهشت بیرون راندند .برهنه و شرمنده شدند .وقتی نسبت به خود آگاهی پیدا کردند از جدایی و تفاوت جنسی خویش مطلع شدند .هنوز نیاموخته اند دوست داشتن را .بیگانه می شوند .آدم به جای نوازش حوا او را سرزنش می کند تا از تنهایی بگوید .اما جدایی بشر و ندانستن از چگونه دوست داشتن بود که سرچشمه گناه و شرم شد .میثم این نتیجه را می گیرد که غلبه بر تنهایی بزرگترین نیازانسان است .میثم میگه از عشق .از موهبتی الهی که در بر می گیره تمام لایه های وجود میثم را .برای عاشق شدن باید آموخت که عشق چیست ؟؟؟ باید چگونه عشق ورزید؟؟؟ عشق های کامل می گویند .مرا دوست دارند چون دوست دارم  و من به تو نیازمندم چون دوستت دارم .میثم عشقی را عشق نمیداند که دو نفر  با هم بیگانه بودند .موانع را بر می دارند یگانه می شوند سرخوشند از وصال .لذت جنسی به میان می آید و این کامجویی زیبا .اما این عشق پایدار نیست .وقتی عشق از روی نیاز به با کسی بودن باشد .از روی تنها نبودن باشد .در رابطه ی جنسی زن در همبستر شدن نا خودآگاه احتیاط می کند .یا اگر بی پروا خود را عرضه کند شرم تمام وجودش را فرا می گیرد .عاشق است اما نیاز به تردید او را در بر می گیرد .نمی توانند کامل خود را در اختیار دیگری بگذارند . وقتی با هم کامل آشنا می شوند از گرایش آنها کم می شود یا اغلب می اندیشند به دلایل دیگری نیاز است برای ماندن در کنار دیگری .سر خوردگیها ایجاد می شوند مخصوصا اگرتنها و بی عشق بوده باشند .اینان احمقانه خود را دیوانه ی یکدیگر می دانستند اما گرایششان تنها درجه ای از تنهایی گذشته بوده است.عشقی که با امیدها به شکست می انجامد .عشق نیست وقتی کسی برای فرار از تنهایی خود را جزیی از دیگری می پندارد .معشوق زندگی و حیات او می شود .عشقی آمیخته به هوس ها .میثم عشق نمی داند وقتی کسی دیگری را جزو جدا نشدنی وجودش می داند .برای دوری از تنهایی با در بر گرفتن شخصی دیگر او را می پرستد بعد از تساحب مغرور می شود و خود را بالا تر از آنچه هست می پندارد .او فقط فرمان می دهد .و دیگری مغلوبی بیش نیست .عشقی که شکست را می پذیرد .باید دانست که عشق نیروی فعال بشری است .میثم ایمان دارد در عشق حقیقی تضادی روی می دهد مقدس .عاشق و معشوق یکی می شوند اما باز از هم جدا .باید دوست داشت اما شخصیت خود را حفظ کند باید معشوق را خواست و خود را فراموش نکرد .این یکی شدن با دیگری که سرشار از شناخت خود است را میثم عشق می داند . مرد عضو جنسی خود را به زن می دهد نقطه اوج زندگی .مرد نثار می کند هستی خود را در اوج لذت نطفه را به او می دهد .مرد چاره ای جز نثار کردن ندارد .زن نیز خود را در اختیارش می گذارد و با نثار وجود و هستی خویش کانون زنانگی خود را می بخشد .اینان در حین نثار کردن دریافت می کنند آن عظمتی را که بخشیدند .این است عشق .اگر شما یک معشوق نساخته اید و تولید عشق نکرده اید عشقتان عشق نیست .عشق رغبت جدی به پرورش و زندگی است .عشق عملی ارادی برای وقف کامل زندگی برای اوست .احساسی شدید نیست بلکه تصمیمی است برای قضاوت .قول است .رفتن درون غالب ترین حالتهای زندگی .تلاش است .عشق فقط یک احساس نیست . ببینید عشقی که کمیاب نیست و عشق بت پرستانه نام دارد از عشق های دروغین است که می گویم .اگر شخص به احساس هویت نرسیده باشداز معشوق خود بتی خواهد ساخت .خود را از هر احساسی محروم می کند و کسی نمی تواند بنده ای را این چنین اسیر عشق خود را تحمل کند .نارضایتی پیش می آید او خود را در معشوق گم می کند نه پیدا .گاه دوجانبه است  که حماقتی بیش نیست .باید خود را پیدا کنیم .باید معشوق را پرستید اما اینکه ما چقدر به عشق ورزیدن خواهیم پرداخت .چقدر توانایی زندگی کردن مملو از نیازهای معشوق را داریم نشان از حقیقت عشق است .باید او را پرستید و یکی شد اما به صورتی که خود را نیز پیدا کنیم .از خود غافل نشویم و خود را نیز بتوانیم دوست بداریم .ایجاد تعادل باید برقرار شود وگرنه عشق هوسی بیش نیست .میثم باز خواهد نوشت از عشق.

بهترین جای جهان فرصت آغوش توست زیباترینم

 نازنینم عاشقانه تنها دست های با محبت تو را می طلبم .سر سودای تو من را دیوانه کرده .

 

                    ای ز عشقت عالمی ویران شده

                    قصد  این  ویرانه  کردیم   عاقبت

                    عشق را بی خویش بردی در حرم

                    عقل   را    دیوانه   کردی عاقبت

                    من  تو  را  معشوق می دانم دلا

                    یاد  آن    لبخند    کردیم    عاقبت

نازنینم به تو ایمان دارم .

 ایمان به چه معناست  ؟؟؟  به معشوق ایمان داشتن به چه معناست ؟؟؟ .نازنینم انسان می تواند به چیزی باور داشته باشد اما ایمان نداشته باشد .ایمان مرتبه ای بالاتر از یقین است .اگر به تو وفادار می مانم تا همیشه من را صاحب ایمانی بدان که قدمتی ابدی خواهد داشت .ایمان یعنی اینکه به کسی تکیه کنیم ایمان یعنی اعتماد داشتن و توکل کردن .خدا من را ببخش اگر بنده ای لایق نبودم .و توکل من را پذیرا باش .نگهدار ایمانم به نازنینم باش ..حقیقت ایمان به کسی یا چیزی در خطرها خود را نشان می دهد .ایمان یعنی در امان بودن و از خطر گذشتن .در بی خطری زمینه ی ایمان نیست .کمتر میشود ایمان داشت و آماده ی خطر نبود .در لحظات سخت ایمان ما محک می خورد اگر این زمینه نباشد و ما آمادگی برای محکی جانانه را نداشته باشیم ایمان و کفرمان ارزشی ندارد .کسی که ایمان دارد تن به خطرات می دهد .تن به سر سپردگی ها می دهد اما هیچ سود و زیانی را به حساب نمی آورد .زیرا ایمان همان تن به  این خطر دادن است .ایمان ناگهان نمی آید آگاهانه است .و از روی اختیار .نمی شود کسی نتواند از علاقه اش بگوید در صورتی که هیچ تئوری ندارد برای عشق ورزیدنش .این عشق نیست .زیرا عشق درست است که قلب را متاثر می کند اما اگر عقلانی و برهانی نباشد هوس ها بیرون می آیند .نه عشق .تنها از تو خواهم گفت ای زیباترین .در پناه تو خود را در امان می دانم .ایمانی که با وجودم یکی شده .عاشقانه تو را خواهم پرستید ای که همه نفس منی