به نام خدای فهم
برای رسیدن به آزادی نباید مخالفان آزادی را در بند کرد .
خرقه ی زهد مرا آب خرابات ببرد خانه ی عقل مرا آتش میخانه بسوخت
درد دارم و همراه با بغض گلویم وجود خود را دعوت می کنم به کودکانه ترین خوابهای تنت و به عشقبازی تو با ادامه ی بدنم .
درد دارم و با شیطان همدست شدم تا در برابر هیچ انسانی سر تعظیم فرود نیاورم گرچه شیطان روزگاری است فریاد می زند آدم پیدا کنید سجده خواهم کرد .
نازنینم بیزارم از مردم جامعه ی خود . با دیدن این عوام بی خرد تمام میل و تمایلم را از دست می دهم . این است آنچه به تو می گویم . من تمام میل خود را از دست داده ام حتی میل به داشتن آغاز یک میل تازه .
می نویسم از انسانهای زمانه ای که نمی دانند خدا را با پاشنه ی کفش له نمی کنند بلکه باید بگذارند راهش را برود انگار که اصلا آن را ندیده اند . با تو می گویم ازفرصتی اندک برای تنها چهار یا پنج نگاه . نگاهی که با برقی کوتاه در چشمانمان تجلی کرد و اشتیاقی شد برای رساندن تپش قلب هایمان از تنی به تنی دیگر . تپشی که با هر بار ملاقات تو آشفته ام می کرد . آشفته شدنی به این زیبایی دیده ای ؟؟؟ نازنینم درد می کشم از اندیشیدن به خداپرستانی که به اسارت در هوسرانی هایی عوامانه دچارند و سردرگم در بستری سفید آغاز می کنند عبور از بکارت باکره ها را با مقدمه ی الهی به امید تو .
می نویسم تا بدانی خلوت های عاشقانه ی این آدمیان خلوت نیست بلکه ازدحام جمعیتی است در تخت خوابی دو نفره . اما نمی بینند و غافلند . نمی بینند و ابلهانه با هر جرعه ی شیر مادر آنچنان غرق در شهوت می شوند که گویی مادران اولین شریک جنسی خود را زاییده اند . می نویسم تا بدانی گیتار ساز آزادگی ست که گویی همراه شده با بغضی فروخفته . بغضی که روزی در کلام تو خواندم . کلام تو که آن طنین مخفی شیدایی شدن است .
نازنینم می نویسم برای تو . می نویسم تا بدانی اگر آدمی در این دنیا به آرامش نرسد به آسمانها پرواز نخواهد کرد . تا بدانی رهایی از ذهن تنها راهی است که تو را ملکوتی می کند . رهایی از ذهنی که مبتلاست به زنجیرهایی از جنس حسرت و شهوت و قدرت و هر آنچه ما را دربند کرده . اما ای عشق من فقط چشم باز کن و ببین ذهنیت در کجا فرمان می راند تا ایمان بیاوری اسارت های عقلانی بسیار ظریفند . این تشخیصی ست دریایی که تو را آنچنان آگاهی می بخشد که خود نیمی از راه توست . راهی است که در جستجوی آن هستی . نیمی از راه عشق است . عشقی که کیمیاگر است و دگرگون می کند . شوق این دگرگونی همان اولین قدم به سوی حقیقتی است که با تو خواهم گفت زیباترینم .
نازنینم از خدا می گویم . می گویم از خدایی که به مانند سوالی است که جواب های گوناگون دارد . سوالی که جوابهایش در عین تفاوت همه زیبا و دلفریبند .
می نویسم تا بدانی انسانها تمام و کمال ظرفیت پذیرفتن حقیقت را ندارند و حقیقت با آن بینش اهوراییش وارد کالبد آدمی نمی شود تا آنچه بیرون می ماند شرارتی شود مقدس . مقدس است زیرا که پروردگارشان آن را آفریده . آفریننده ی همان رذیلت هایی که ضعف این آدمیان عوام مآب می شود اما تو بیدار بمان در این نیمه شبها و هرگز مردم نادان را سرزنش نکن زیرا که همواره بخشی از وجود آدمی رشد می کند ولو به قیمت عقب ماندن بخشی دیگر از آن .
ای عشق من . آدمیان می گویند در پی آزادی هستند اما همواره دنیا را انسانهایی ویران کردند که اسیر زندان درون خویش بودند و از رهایی می گفتند . تا من و تو بدانیم ابلهانند آنانکه نمی دانند برای رسیدن به آزادی مخالفان آزادی را نباید در بند کرد . این حقیقتی است الهی که با تو می گویم . می گویم که درد دارم . درد دارم و اغلب غمگینم از زندگانی در میان این انسانها و آرزو داشتم اشک هایم را فرو نمی بردم تا ببینند بالاتر از سیاهی نیز رنگی هست . رنگی که تنها در چشمان زیبای تو خوابیده اما پیداست و آشکارا حسرت بوسه ی هستی سوزت را از ساغر لبان فریباییت متجلی می کند .
ای عشق من دردهایم همراه با شکوه ها یم بسیارند اما اندکی در فرصتی کوتاه نگاشتم آنچه با دل می شنیدم نه گوش هایم . نگاشتم این پندنامه را تا بعد از مرگم بدانند کدام اندیشه ها میثم را پیچیده کرده و کدام اندیشه ها میثم را غوطه ور کرده در دریای حقیقت ها و چالشها . آیندگان می بینند و می آموزند اگر اکنون میثم و همفکرانش غریبانه در جنگی نابرابر با افتخار ایستاده اند در برابر یک جامعه ی حقیر و پست . نازنینم آیندگان می بینند و می خوانند میثمی را که بی پروا می گفت . میثم از دردهایت بگو . میثم متعجب است . اما امیدوار و عاشق . شاید خدا تخت سلطنت خود را وانهد و به غاری پناه برد آنگاه میثم رندانه بر کرسی خدایی تکیه می زند و بهشت را سوزان تر از جهنمی می کند که خداپرستان دیگر بهشت را کیمیای خود ندانند و سجده های بی حظور دل را گواهی رنج خود بدانند . حقیقت گریزی خود را همچون پرچمی افراشته در دست بگیرند تا مگر رحمانیت خدای نو سلطنت را طلب کنند . میثم با خدا نیز بجنگ . تا پیروزمندانه خدای حقیقی را که در درون آدمیست بیدار کنی . شاید خواب غفلت انسان پایانی سبز و سبز و سبز داشته باشد .
در پایان میثم از دیگر باورهایش می گوید . باوری که می آموزد مهمتر از حقیقت جویی گذار به حقیقت خواهی است . و این نزاعی ابدی پدید آورده . نزاعی که همواره اقلیتی آگاه را به جدال با اکثریت ناآگاه می کشاند . شاید بقای انسان در گرو این جدال هاست .اما میثم و همفکران وفادارش ایستاده اند در صف های روشنگرانه ی فرشتگان .
زمستان 92 ایران