ديهيم سلاطين به تاراج گرفتيم
نازنينم ميثم شرمنده است از بي شرمي . شرمگين است از بودن در كنار مردم ناداني كه نمي توانند ببينند
ابراهيم دين و آيين نداشت بلكه خود خدا بود .ابراهيم را تنها عشق وادار به قرباني كردن فرزند كرد وگرنه
دين او را باز ميداشت و منع مي كرد از كشتن آن هم اسحاق.
نازنينم تو شاهد باش كه از خداوند شكوه مي كنم . خداوندي كه ميدانست پيش از سيب خوردن آدم هيچ
جانداري بي جان نمي شد اما با گناه اولين بشر مرگ نيز زاييده شد و اين پيام آورده شد كه مرگ طفلي
حرامزاده است . طفلي كه جستجوگر پدري زناكار به نام پروردگار است .غمگينم نازنينم و با تو مي گويم و مي
نويسم از بازتاب فكريه نسل دگرانديش خود كه ترديد دارد به سرچشمه ي شكيبايي ناشي از باورهاي عارفانه
اش.
نازنينم ايمان دارم به بي ايماني دينداراني كه نمي دانند آيين هايشان هرچند آسماني تجلي يك بازي باخت
باخت است و برنده شدن همان بازنده نبودن است و ابلهانه دور مي شوند از رهايي از اين دنياي بازندگان و
رفتن به دنياي برندگان.
ميثم از دوران روشمند بودن آرمانها مي نويسد از حقيقت انديشه هايي كه نتيجه را گواهي سير و سلوك در
مسير خوبان مي دانند و بس . انسان عصر كنوني در تمدن هاي مدرن و پس از آن در سمت و سويي در
حركت است كه قانون و حقوق آدمي صلح را با خود خواهد آورد براي همگان اما يك نكته را به ياد آورد كه
انسان را به ظاهر آزاد مي انگارند در اين حلقه ي حقوق آدمي نوعي از زندگي كه از رهايي مي گويد متصور
است اما رهايي و آزادي براي چه ؟؟؟ اما ميثم معتقد است انسان به سمت نيكو و مبارك قريضه پرستي پيش
مي رود به اين معنا كه تاريخ بشر آدمي را در شرايط انتخاب روشي از زندگي آزاد مي گذارد كه بيش از هر
چيز طراحي شده ي بسيار درست مسير تاريخ است تاريخي كه هوشمندانه با توجه به گرايش هاي روان
شناختي آدمي را بي پروا به آن آشنا مي سازد تا به آن بپردازد براي همگان براي نگاهي هوشمند به قرائض
همراه با دچارشدگي در ابزارآلات ضروري براي اشباح و ارضا آن . غيرضروري به اين معنا كه آدمي تكامل يافته
ي نياز هاي محدود شده است و توجه به محدوديت ها آدمي را در كنار وجهي از درون ناخودآگاه مي نشاند
كه انديشه اي براي آن نداشته . اين است تاريخ هوشمند و محتشم ما.
اين گذر زمان ما را به سوي حقيقت آدمي مي برد ميثم ايمان دارد بشر همواره با ارضا نيازها تمدن ها ساخته
و تمدن ها نابود كرده و اكنون به ارضا همان نيازها پرداخته ايم . اما در پوشش زندگي در جامعه اي كه آن
روياهاي تمدن ساز را زيركانه بررسي و برطرف مي كند . ميثم بازتر مي گويد كه جبر و اختيار گرچه همواره
در جدالند اما آنچه پسنديده تر است همان نظامي است كه انسان را در دايره ي جبر تعيين شده به اختيار و
انتخاب مجبور نخواهد كرد .مجبور نخواهد كرد ما را در جبر جغرافيايي كه در خصوصي ترين لحظه هايمان
سرك مي كشد.
نازنينم در پايان اين دلنوشته با تو مي گويم از كلامم . كلامي كه پاره اي از جان من است . جانی که ناقابل است . جانی که در میان دغدغه های ایمانی تو را همیشه صدا زده . از صمیم قلب از تو می گویم از نگاه عاشقانه ای که .......
پایان