نیمه شب عشق به بالین من آمد و بنشست
گفت ای عاشق دیرینه ی من خوابت هست؟
عاشقی را که چنین باده ی شبگیر دهند
کافر عشق بود گر نشود باده پرست
تنها فلانی است که می ماند
هرگز فراموش نمی کنم روزی را که دختری با من تماس گرفت و از علاقه ای که داشت گفت .من مثل همیشه ادامه ندادم و قطع کردم .چند روز بعد باز تماس گرفت گفتم شما ؟؟؟ گفت منم فلانی .گفتم حالا مطمئن شدم که عاشق نیستی خانوم فلانی برو و قطع کردم .دیگه تماس نگرفت .منم یادم رفته بود این قضایا .چند ماه بعد یک روز صبح که می خواستم برم کلاس در خونه را که باز کردم خانومی را دیدم زیبا و شیک پوش که در چهار چوب با فاصله ای ایستاده .تعجب کردم و گفتم با من کار دارین ؟؟؟ گفت بله با شما ؟؟؟ گفتم من شما رو نمی شناسم اشتباه اومدین .اما خانوم گفت که هرگز اشتباه نمی کند .و آدرس را به سختی پیدا کرده .از دوباره پرسیدم شما کی هستین ؟؟؟ گفت من میثم هستم .من خود تو هستم .خیالی از خیالات تو .روانی از وجود تو .منی دیگه وجود نداره .هر چی هست تویی میثم .گفت که همون کسی که که اون روز تماس گرفت و اونجوری شد بالاخره یادم اومد .گفت وقتی گفتی شما ؟؟گفتم منم .و تو گفتی که باید برم .عاشق نیستم .من رفتم و نپرسیدم چرا اینجوری گفتی اما تو این مدت همه اش با تو بودم .تو منو نمی دیدی اما من همیشه کنارت بودم .من اونقدر به تو فکر کردم که باهات یکی شدم .اونقدر خودم رو بهت نزدیک می دونم که وجودی از خود تو شدم .تصمیم گرفتم از دوباره بیام پیشت .وقتی گفتی شما ناخودآگاه بر زبانم اومد و گفتم که خود تو هستم و واقعا همین بود که در من قریضه شد و هنگامی که پرسیدی بیان کردم آنکه هستم .من فقط سکوت کرده بودم .اون فلانی راست می گفت که آخه وقتی گفت منم من بهش گفتم عاشق نیست اما نمی دونستم تا اینجا پیش میاد .از خودش و علاقه اش می گفت که چقدر براش مهمترین چیزه .از من می گفت که چه احساسی بهم داره .من محو صحبت هاش شدم چه برقی داشت نگاهش .چه بغضی تو گلوش بود .صداش می لرزید .هوا گرم بود اما فلانی سردش بود .انگار از یه جایی دیگه اومده بود مثل بقیه نبود .گفت چقدر سختی کشیده تا تونسته راهی برای رسیدن به عشق حقیقی پیدا کنه .اون فقط می گفت و گوش می دادم .کم کم اشک هاش سرازیر می شد و من فقط نگاه می کردم اون همچنان می گفت .از خودش و من .بغضش داشت می ترکید گفت میثم نمی دونی چه احساسی بهت دارم .پاهام نمی تونن سنگینی بغض گلوم را تحمل کنن .پاهاش می لرزید.انگار افتاد .ولی زانو زد و گفت میثم منو از خودت دور نکن من می میرم گریه می کرد .لرزش صداش تمام وجودم رو در بر گرفت .هق هق کنان میگفت .خدایا .خم شدم دستاش رو گرفتم بلند ش کردم سرش پایین بود .اشک تو چشمام جمع شده بود .نگاهش کردم گفتم دختر خوب تو سهم خدا هستی اگه تا حالا من خودم سهم خدا بودم .سرش رو بلند کرد تو چشمام نگاه کرد و گفت میثم به من رحم کن .من واقعا بهت زده شده بودم اشکاش رو با دستم پاک می کردم .پوستی به لطافت برگ گل داشت . موبایلش زنگ خورد و دوستش گفت که میاد دنبالش .بهش گفتم فلانی من هیچ چیز نمی تونم بگم در برابر این عشق تو اما ما نمی تونیم آخه منم مثل تو. واقعا نمی تونستم حرفی بزنم از شرمندگی و این همه عشق ترجیح دادم سکوت کنم .وقتی می رفت با نگاه بدرقه اش می کردم .یکدفعه ایستاد برگشت اومد سمت من سرم رو پایین انداختم دوستش صداش کرد چرا نمیای فقط نگاه می کرد و نگاه می کرد و نگاه می کرد و نگاه می کرد .کم کم روم رو بر گردوندم و رفتم تو و الان اون بود که با نگاه هنوز داشت منو بدرقه می کرد .شاید می خواست اون باشه که در لحظه آخر بدرقه می کنه تا خودش رو سرزنش نکنه از اینکه خودش می رفت .خلاصه به دوستش گفتم که بعدا با من تماس بگیره .تماس گرفت .گفتم یه جوری بهش بگو که منو بیخیال بشه .مثلا بگو من نامزد دارم .از دوستش قول گرفتم که کاری کنه که دیگه نبینمش .خلاصه با مادرش اینا از اینجا رفت و دعا می کنم که خوشبخت بشه .دیگه نتونستم برم کلاس فقط ایستادم جلوی پنجره .به آسمون نگاه می کردم .با خودم گفتم میثم اصلا تو لیاقت این اندازه از عشق رو داری ؟؟؟ نمی دونم ولی ازش یاد گرفتم که لایق باشم و عاشق .چقدر زیبا بود .دختری که مستانه نگاه می کرد .برای فلانی همین بس که با عشقی که داشت می تونه دنیا رو فتح کنه و خدا رو شیفته این عظمت خودش .برای من همین بس که فهمیدم عاشق به کی میگن .برای من همین بس که فهمیدم عاشق واقعی توان صحبت کردن و حتی ایستادن در مقابل معشوق را نداره .فهمیدم که اگر اون رفت جایی قراره بره که مطمئنم خوشبخت میشه با این روح بزرگ و روانی که داره .مهم نیست که با کی هست و کجا مهم اینه که فلانی عشق واقعی رو درک کرد و خوشبخت ترین خواهد شد .روش مهمه نه فرد .اون راه رو بلد بود .هر قلبی رو می تونه تسخیر کنه .می دونم که دوباره عاشق میشه و امیدوارم که برسه بهش این دفعه .برای من همین بس که فهمیدم کسی هست که می داند دوست داشتن یعنی چی .همیشه برای فلانی دعا می کنم و هیچ وقت فراموشش نکردم .گرچه می دانست که پاهایم توان ایستادن ندارند در حظور غیر از او .او می دانست که پاهایم صدایم را نیز می لرزاند در حظور خدایی که بندگی می کند .