دل ديوانه به زنجير نمي آيد باز خبري از خم آن طره ي طرار بيار
هيچ چيز مقدس نيست غير از تهي بودن محض در مواجهه اي مستقيم در لحظه ي عرياني كامل تو .چه
آزادي محشري .محشري كه مي آموزد رسيدن به حقيقت انسان را رها مي كند از انسانهايي كه نمي دانند
آدمي حيوان خداپرست است.
در كتاب آسماني لاشخورها آمده است كه ما انسان را براي لاشخورها آفريديم و در بين آنها نزاع افكنديم تا
جنگ ها حاصل اين نزاعها باشد و از ميان اجسادشان روزي لاشخورها را فراهم گردانيم.همانا كه پروردگار
حامي شماست .پروردگارتان به شما وعده داده تا ناداني بشر برقرار است اميد به سفره هاي خوني خود را از
دست ندهيد .ميثم اين حقيقت را بيان مي كند كه آدمي نيز در كتاب هاي آسمانيش ناآگاهانه به دنبال غايت
هايي اخلاق گريز است .آدمياني كه نمي دانند آيين هاي بشري چيزي جز بي نزاع زيستن نيست گرچه انسان
نمي داند و هرلحظه درهاي بهشت را به روي جهنم مي گشايد.
نازنينم باز مي نويسم براي تو از غمگيني عميق ترين لايه ي افكارم .غمگينم از زندگي در دنيايي كه من را
همنشين و نه هم آواز انسانهاي غافلي كرده كه نمي دانند و هرگز نخواهند دانست كهشيطان دشمن خوبي ها
نيست .بلكه خوبي هاي در بند شده است .دربند هواهاي نفساني خداپرستان .اما تو از بندها خود را رها كن
كه تو همان خوبي دربند هستي . تو همان زيبايي تطهير شده هستي و فراموش نكن آتش وجود ميثم تنها
براي تطهير كردن مي سوزاند.
نازنينم مي نويسم از دروني ترين لحظه ي احساسم احساسي كه بي پيرايگي معصومانه ي اين روياي دنيا گونه
ي وجود توست .وجودي كه دور مي ماند از انسانهايي كه از خدا مقصد مي سازند و نمي دانند خدا مقصد و
هدف نيست و آنكه خدا را صدا مي زند او را در خود هرگز نيافته . اما هنگامي كه به بي مقصدي و بي معنايي
رسيدند بزرگترين معنا را يافته اند.
نازنينم بيا و ببين پاره اي از لبخند هاي وجودم را كه تجلي عشق توست .عشقي كه ما را برهنه و عريان كرده
تا در خلال اين عرياني تو رها شوي و ساحت آگاهي را در نهايتي از لذت و ايمان تجربه كني .اما به ياد داشته
باش انسان هاي بزرگ هرگز جوينده را تعويض نكردند بلكه جستجو را تغيير دادند تا دعوتي باشد براي عاشقان
. عاشقاني كه جشن خواهند گرفت اين روياي افسونگر را.
نازنينم مي نويسم از تو و روياي تن من .مي نويسم از شبهاي درياييم تا ببيني كه عشق سرير نيست بلكه
صليب است .صليبي كه تو را مصلوب نمي كند بلكه غرق مي كند. غرق ميشوي در حقيقتي دريايي كه به تو
مي آموزد زندگي يعني متواضعانه در حيرت ماندن .حيرت نازنينم.
نازنينم مي نويسم تا بداني انسان حيوان عاقل نيست بلكه تنها حيواني است كه معقول جلوه مي كند و اين
بي عقلي آدميان از غيبت انديشه نيز خطرناكتر مي نمايد تا تو بداني كه بايد دور ماند از آنانكه پذيرفته اند
آدمي يك موجود نيست .بلكه فقط و فقط تنشي است بين دو تعارض .تعارضي كه در خواب كرده خداپرستاني
راكه توانايي الهي شدن را هرگز نخواهند يافت . اما تو گناهكاري باش كه قديس شده .اين تغيير را بپذير اما
از ياد نبر تغيير راهي به جهش بايد گشايد.
باز مي نويسم و ايمان دارم انسان نمي تواند نيايش كند تنها مي تواند نيايش شود و نيايش شدن چيزي نيست
جز برداشتن فاصله ي ميان تو و مرگ كه با ترس پر شده .آنگاه كه ترس را رها كني تو و مرگ نيز يكي
خواهيد شد و جاودانگيت را در سراپاي روح لطيف خود احساس خواهي كرد.
نازنينم آشفته ام از بودن در كنار آنانكه درك نمي كنند مسيح خود مسيحا نبود .مي نويسم تا بداني آشفتگي
ميثم را همراه با سرآغاز سرسپردگيش را كه دري از حقايق به رويش گشوده و تو و من را در سفري حيرت زا
به راه انداخته.
در پايان ميثم مي گويد كه خود و ياران وفادارش مي دانند كه بايد دور بمانند از آرمان خواهي فهميده نشده
اي كه انسان هاي عوام صفت به آن دچارند.
ارديبهشت 93