به نام خدای شرم

 

 

من را ببخش اگر با تلخی  می نویسم  اما  ایمان دارم  تنها عاشقانند که می توانند در سکوت و بی ترسی شگفت انگیزی بمیرند .

 

نازنینم می نویسم برای تو به نام تو و به یاد فریبانه هایت .می نویسم از عشق و هستی .از نیستی و همه ی آشفتگی های آدمیان .از آنچه آدمیان را شرمگینانه مست و غافل کرده . می نویسم برای آزادی تو برای رهایی تو . تا آزاد باشی و رها و عاشقانه زندمانیت را در نهایتی از زندگانی زندگی کنی .

نازنینم بیا و نترس . برهنه ی برهنه بیا فقط بیا اما با آزادی بیا و تهی شو از هرچه زمانه زدگی و عوام زدگی است . با بینش و نه ادراک بیا . آنگاه خواهی دید در عین برهنگی همگان هرگز تو را عریان نمی بینند . برهنه نیستی زیرا پوششی داری از نور . هرگز تو را برهنه نمی بینند آدمیانی که در عین جهالت می ترسند از هر تفاوتی که با شهامتی ارغوانی ظهور می کند. دیگر برهنه نیستی زیرا در مسیر پرتگاه تنها به پرواز می اندیشی نه افتادن .

نازنینم بیا و نترس از رهایی . نترس از اشتباه که همیشه برای رسیدن به سر منزل مقصود درهای اشتباه زیادی را باید زد . گرچه انسانها می ترسند از این ارتکاب و سست می شوند اما تو پایدار بمان و اشتباه کن  تا  در راه رهایی عبور کنی از هر ممنوعه ای که گناه  را می زاید . رها شو از این طبیعت آدمیان تا حقیقت گناه زیباترین واقعیت زندگی تو باشد . آنگاه خداوند تو را به عرش کبریا فرا می خواند تا پرده ی محشر را با نام تو آویز کند . چقدر زیباست گاهی حتی در مقابل پروردگارت بایستی تا کرامت انسانی به نام عشق تجلی کند . کرامتی که می آموزد انسانها حق دارند آزادانه  به  گمراهی بروند اما ای عشق من آنگاه که این گمراهی با نهایتی از رهایی همبستر شد خداوند را با تمام وجود در خود خواهی یافت . آزاد می شوی و نخواهی ترسید و عشق تو را در بر می گیرد .

نازنینم عاشق شو و دیوانه وار برای لذتی سرشار از لبخند زیر باران به راه بی افت  و بگو ببار باران من همچنان خواهم رفت .اما بدان زیباترین احساس به حظور عقل بر شانه هایش محتاج است  تا  باران تنها تو را خیس کند نه خسته دلانه سست  شوی .

نازنینم دور شو از آنانکه در پی خداوند هستند زیرا معبود یافتگان خود تجلی حظور پروردگارند و هرگز به عبادتگاه  نمی روند . دور شو از آنانکه اگر خدا را می یافتند هرگز پرستشگاهی نمی ساختند . انسان هایی که  در جستجوی چیزی که ندارند هستند و خداوند را تنها برای امنیت و نه آزادی می جویند و نمی خواهند نوش جان کنند آن حلواهای تلخ را مگر سیلی اندیشه فرا رسد .  دور باش از آنانکه که خدایان را به وعده گاهی بهشتی غافلانه می فروشند .می فروشند انسانیت را زیرا تفاوتی دریایی آنان را به چالشی بی ساحل می کشاند. چالشی که ناگزیر انسانهای عوام زده را بیدار خواهد کرد . آدمیان این زمانه نمی بینند حقیقت تفاوتی که می داند وجود محدود را به عرصه ی بی کران باید برد اما می ترسند نازنینم از بیکرانه ها . دور باش از اینان عشق من.

 

نازنینم فراموش نکن این آدمیان همان برهنگانی هستند که به رودخانه برای شستشو نمی روند زیرا می ترسند جایی نباشد که بتوانند لباس هایشان را خشک کنند . اما تو از اینان دور باش .

نازنینم ابراهیم و افسانه های عاشقی هایش را به خاطر بیاور . ابراهیم اسحاق را به قربانگاه نبرد او خود را قربانی کرد .عاشق نبودن را قربانی کرد خودخواهی و جهالت را قربانی کرد و آن ندای مومنانه را طوطیای چشمانش  کرد  تا  شرمسار شوند زمانه پرستانی که نمی دانند تنها قمار بازان می دانند زندگی چیست .

نازنینم  تو نیز ابراهیم وار اسحاق وجودت را به قربانگاه ببر و قماری کن ناشناخته  تا  والاترین مرتبه ی عشق و ایمان را در زندگی فریباییت خلق کنی . ابراهیم وار اخلاقی تازه خلق کن که قهرمانان تابع اخلاق جامعه ی خود نبودند و همواره اخلاقی تازه آفریدند .ای عشق من اسحاق وجودت را به قربانگاه ببر . به قربانگاه ببر هر آنچه تو را دور می کند از عشق ورزیدن و از خدایی شدن تا سرشار از بی نیازی شوی .

نازنینم مهم نیست که همه ی دنیا بر علیه من باشند مهم آنست که تجربه های من  ارزشمندند و تنها به درستی تجربه هایم می اندیشم . من را ببخش برای اعتقادات عجیب و پیچیدگی های افکارم . من را ببخش اگر زمانه ی ما ظلم نا پایدار اندیشه کش دارد . من را ببخش اگر آموختم پنهان کردن و درخود سوختن را. امید به آیندگانی که خواهند آمد و کلامی را می فهمند که در زمانه ی خود شنیده نشد . این ظلم تکرار شده ی همیشه ی تاریخ انسان است.

به امید دیدارمان در آن جهان باقی                        زمستان 91 ایران