نیست بر عصمت من شاهد عیسی نفسی
مردی آنست که در این محکمه مریم باشیم
میثم بگو که عقلانیت خنده ای بر لبان عشق نیست که گاهی برآید و محو شود .بلکه برقی است که همواره در چشمان عشق می درخشد.
میثم باز می گوید از اندیشه هایش تا شاید آرام گیرد .نازنینم می نویسم برای تو که زیباترینی .میثم ایمان دارد که زندگی شاید سخت باشد اما باید تا می توان زیبا رقصید .میثم کسانی را به چالش می کشد که قرعه ی عشق را بر عیش زدند.
یک موش در ساختار خلقتش آموخته است که تنها از گربه بترسد .موش نمی تواند درک کند که شیر یا پلنگ نیز خطرناکند .موشها تنها از گربه می ترسند و از دیگری نمی ترسند زیرا نمی توانند دیگری هرچند بزرگتر و قوی تر را درک کنند .و این ترس از جهل است که اگر آگاهانه بود از چیزهایی بزرگتر نیز می ترسید اما از درک او خارج است تنها درک می کند که از گربه بترسد .میثم با این مثال می خواهد بیان کند که آدمیان چگونه می اندیشند.انسانها به عشق و رابطه ی عاشقانه اینگونه می اندیشند .تنها به آن درک خود بسنده می کنند.مطالبات آدمیان به اندازه ی درک آنان است.نباید عشق از جمله ارزش هایی دانست که فرصتی هستند برای زندگی کردن .عشق مفهومی است یگانه که زندگی برای آن است.کسی که بارها عاشق می شود اثبات می کند که به عشق نگاهی فرصت گونه دارد.تا عاشقانه زندگی کند .اما اگر زندگی برای معشوق باشد دیگر نمی شود بارها عاشق شد زیرا معشوق برتر از چون و چرا می نشیند و این مرتبه ای حقیقی است .که کمتر کسی آن را درک می کند .