آزمودم عقل دور اندیش را
بعد از این دیوانه سازم خویش را
اوست دیوانه که دیوانه نشد


بیا تا راهی جهنم شویم و دور بمانیم از بهشتی که اغلب ساکنان آن ابلهانند . راهی شویم به جهنمی که سوزان از تب فراق معشوق است نه شعله های آتش . بگوییم از وصالی عاشقانه که جهنم را سرخوش از سرمستی بهشتیان می کند تا بدانند ما جهنمیان از آنان ملکوتی تریم .

 می نویسم از دلبستگی هایی که حجابی بر حقیقت افکنده اند . می نویسم تا بدانی هرجا از عشقی دم زده اند از تجلی حسن دلبردگی ها غافلانه سخنی نگفته اند . می نویسم ازآنچه به اعماق روح آدمی روشنایی می بخشد گرچه شعله ایست که از مشعلی دیگر فروزان شده . می نویسم از انسانهای زمانه ای که همیشه تماشاگرند و تو  باید دیگری باشی و بازیگری کنی .

از عشق گفتن تلخ است و اگر چشمانم را پیش از آن با اشک تطهیر نکرده باشم محرم خلوت انس تو بودن تلخ تر. چشمانی که نظاره گر بندگانی بوده که نمی دانستند و نداشتند حضی از آگاهی پروردگارشان . پروردگاری که اعتراف می کند این خلقت گناهی کبیره بود که خدا را نیز راهی جهنم کرده . خدایی که خود از گناهکاران است .

نازنینم تاجران ادب خریدار ادب عاشقی هایت هستند اما رهایشان کن و اخلاق عاشقی هایت را بشناس تا ببینی در کوی عشق شوکت شاهی نمی خرند . تا بیاموزی عاشقی خود تمرین مردن است .

از خدا و انسانهای زمانه می نویسم . از قصه ی همیشگی غفلت و پاکی هایی که باید هدایت یافتگی آنها را یافت . با چوبی دو سر آتش می نویسم تا هم بهشت را بسوزانم هم جهنم را تا آدمیان به طمع آن هیچ خدایی را پرستش نکنند انسانهایی که نمی دانند آدم از بهشت رانده نشد بلکه خدا از همان ابتدا او را مسافر آفرید تا روزی بنده ی خاکی به خانه ی خاکی خود باز گردد تا بدانیم دنیا دیگر بهشت نخواهد بود و هرکس وعده ی آن را بدهد فریبکار است . هیچ حیوانی نمی داند که روزی می میرد . اما آدمیان زمانه نگاهشان به این دنیا به گونه ایست که گویی هرگز نمی میرند . پس این خود عین حیوان بودن نیست ؟؟؟

 خدا نیچه وار نمرده بلکه به خواب رفته  می نویسم تا خدا بداند و بیدار شود و رسولانش را باز فرستد زیرا بنده ی خاکی ابلیس ماب فهم نبوت را فدای ختم نبوت کرده واز یاد برده آن حقیقتی که معشوقی محتشم بود . خدایی که نمی داند اغلب ساکنان بهشت ابلهانند اما من ملکوت دوزخ را عاشقانه در آغوش می کشم . غفلتی بهشتی کجا و حقیقت طلبی جهنمی کجا ؟؟؟؟ اما مگر تاریخ گناه با آدمی آغاز شد  ؟؟؟ میثم بگو که پیش اینکه انسان جایزه الخطا باشد خداوند ممکن الخطا بوده . شاید هم ممکن الگناه ؟؟؟

آدمیان این زمانه جاهلانه رویاهای آسمانی را ارج می نهد گرچه ذره دغدغه ی حقیقت ندارند و نمی بینند که حقیقت از سودی که بدست می دهد نمایان خواهد شد . حقیقتی که می آموزد ما برای انسان بودن به تنها چیزی که حاجت نداریم خداوند فریبکار است . کدامین خدا  ؟؟؟ کجاست پرودگار ؟؟؟ خدایی که نادان و ابلهانه چشمانش را بسته ؟؟؟؟ خدای بندگانی که  جاهلانه درک نمی کنند هستی سرنگون شده در عدم را که فریاد می زند انتخاب بندگی کار آسانی نیست و ناتوانند که بشنوند ؟؟؟  یا خدایی که نمی بیند ؟؟؟؟ پس چگونه خدایی است ؟؟؟؟ اگر می بیند دردها و اشک ها را و سکوت را مرام نامه ی خود می کند باز چگونه خدایی است  ؟؟؟ 

میثم بگو روزی که مردم هوشیار شوند دیگر هیچ تکراری صورت نمی پذیرد . سقراط  زهرآلود نمی شود و مسیح به صلیب کشیده نمی شود  .  وقتی همه چیز تابو باشه دیگه تابو شکنی معنی نمیده .هر قدمی تابو شکنی است .

خدایا چرا بیتابی ؟؟؟ در جهنم دور هم خوش می گذره . آسوده باش . باشه ؟؟؟؟ خدا تو هم آره ؟؟؟؟ 

پاییز ۹۲ ایران .