خاندان نبوتم را دور می اندازم و با تو و در آغوش تو می خوابم .

بشریت ابتدا انسانی  بود که هم خاصیت زن را داشت هم مرد.دارای چهار دست و چهار پا چهار گوش و دو آلت تناسلی داشت.طبیعت مردانه از خورشید بود و زنانه از زمین.قدرتشان فوق العاده بود و غرورشان بسیار تا آنجا که بر آن شدند تا بر خدایان یورش برند.می خواستند راهی به آسمان بیابند و به خدایان حمله برند.از این روی زئوس و دیگر خدایان در آسمان شورای مشورتی تشکیل دادند تا از عهده انسان ها بر آیند.از سویی هلاکت این نوع بشر را که قربانی ها به درگاهشان میکرد را پذیرا نبودند.از طرف دیگر سرکشی او را نمی خواستند و چون مشاوره به طول انجامید زئوس خدایان را به سکوت دعوت کرد و چنین گفت : بشر باید زنده بماند و از گستاخی دست بردارد.باید او را ضعیف کرد.من می خواهم آنان را از میانه دو نیم کنیم.با این کار هم دارای دو پا میشوند و هم ضعیفتر و پرستش کنندگان ما بیشتر میشوند و اگر باز بشرگستاخی کرد باز آنان را به دو نیم میکنیم تا دارای یک پا شود.زئوس آغاز به دو نیم کردن انسانها کرد همانگونه که میوه ای را می برند و سپس به آپولون فرمان داد هر یک از نیمه ها را گرفته و سر وی را بر روی گردنش بچرخاندتا بشر بادیدن زخم ها آرامتر و مطیع گردد.سپس به آپولون فرمان داد به مداوای زخم ها بپردازد.و انسان به شکل کنونی در آمد.هر یک از دو نیمه دور مانده از اصل خویش روزگار وصل خویش را باز می جست و با تلاش به اتصال با نیمه دیگر بازوان خویش را به گردن حلقه می زد تا از او دور نماند و به حالت پیشین خود باز گردد ولی میسر نمی شد به اعتصاب پرداختند که هیچ یک بدون دیگری کاری نکند پس ناتوان شدند و یکی یکی می مردند و هر نیمه چه مرد و چه زن که هنوز زنده بودند نیمه دیگر خود را در آغوش داشتند.زئوس چون این حالت را دید دلش به رحم آمد و تدبیری کرد.پس آلت تناسلی آنان را به جلو چرخاند تا وقتی یکدیگر را در آغوش می کشند نسل انسان تداوم یابد. از آن وقت عشق میان افراد بشر به وجود آمد و هماهنگی نهادشان را پیوند داد ونیمه ها گمشده خود را یافتند و به اصل خویش باز گشتند.

هر یک  از ما نیمه یک انسان دیگری است و  هر کسی مدام در جستجوی نیمه دیگر خویش است.

نازنینم حقیق زندگی یعنی لذت بردن از نوشیدن قهوه ای سرد.

 ای شرح ناتمام غزلهای عاشقی بدان که من شبیه هیچ کس نیستم جز غزلم .

آهسته ايستاد پري سان برابرم
چندان که قصه ي پريان گشت باورم


                                  آن قدر ايستاد که ديوانه اش شدم
                                  يعني پريد مثل پري عقل از سرم


                                  ديوانه مي شناسد ديوانه را ز دور؛
                                  با چشم هاي شاعره  مي ديد شاعرم


                                  مي ديد و مي شناخت که دل مي دهم به او
                                  مي ديد و مي شناخت دل از او نمي برم


                                  موزون تر از تمام غزل هاي عمر من
                                  آمد نشست روي ورق هاي دفترم


                                  از درد و داغ شاعري من خبر که داشت...
                                  اما خبر نداشت از آن درد ديگرم


                                  از درد ديگر...آه...نگوييم بهتر ست
                                  از درد ديگر ...آه...نپرسيد...
بدترم!

تو برای خدا می رقصی من برای خدا می بوسمت ما هر دو مقدسیم با این حساب تنها خداست که کافر است .