آخه مگه میشه بابا نباشه  ؟؟؟؟

واقعا نمی دونم چی بنویسم چی بگم از حالم بابایی ؟؟؟؟روزت مبارک .روزی را که با التماس خواستم که تو را به خاک نسپارند تا برسم ایران و تو را ببینم را هرگز فراموش نخواهم نکرد تلخ ترین روزهای عمرم .پدر روزت مبارک .دلتنگ دست های مهربانت .بیا دستی به سرم بکش بابا .بابایی روزت مبارک بابایی بیا صدام کن بابا .بیا و با بار دیگر با عشق مادر را نگاه کن. دیشب به خوابم اومدی تو ماشین بودی داشتی می رفتی با گریه جلوی ماشین رو گرفتم گفتم بابا نرو سر کار گفتی چرا با گریه و بغض گفتم آخه وقتی نبودی نمی دونی ما چی کشیدیم تو رو واقعا احساس کردم قلبم تند تند می زد .واقعا بودی .ای کاش در خواب می مردم وتا ابد تو را می دیدم که کنارم هستی .بابایی بیا و اشکام رو پاک کن بیا و آرومم کن دارم می میرم .من نمی تونم .اونقدر قوی نیستم که دوری تو رو تحمل کنم اگه خواهرم سمانه نبود خودم رو می کشتم تا پیشت بیام .بابایی بابای خوبم .چشمام درد می گیره از گریه چی کار کنم بابا .عاشقت هستم بابایی میدونم که هستی .بابایی روزت مبارک .

 


               

                  در دموکراسی قدرت حرام است نه شراب 

 

من قناعت نمی کنم اعتراض خواهم کرد .

من با دینداری مخالفتی ندارم دینداری معیشت اندیش را نفی می کنم .دین یکی از ابزاری است برای رسیدن به حقیقت اما گاهی این ابزار اهداف را تحت شعاع خود قرار می دهد.من با یک دینداری مخالف هستم که خدا را بر عرش می نشاند و خدایش فرمان می راند و می گویند باید عاشق این مبدا عالم شد. اما در حقیقت عشق فرمان نمی راند با نیروی جاذبه معشوق را به حرکت وا می دارد.دین انسان را مکلف می داند اما انسان موجودی محق است.ما در یک سن به تکلیف امر می شویم و بعد به دنبال تکالیف خود می گردیم.این تکلیف آزادی را از انسان می ستاند .آزادی امری است که انسان به واسطه انسان بودن از آن برخوردار است.کسی به انسان نمی دهد و نمی تواند بستاند.اگر در بند باشیم آزادی را از ما نگرفتند آن را در ما محدود کردند.خدا آزادی را به انسان نداده و تصمیمی برای خلق آن نگرفته این انسان است که وقتی خلق شد آزادیش نیز با او بی واسطه خدا به وجود آمد.انسان می تواند به خوب و بد اعمال بدون ادیان برسد.پیامبران آمدند تا عقل ها را باز کنند و بس.در دنیای حاضر دیگر نمی شود گفت نظافت را رعایت می کنیم چون النظافت من الایمان.ما می دانیم که باید نظافت داشت تا از امراض دور ماند.برتراند راسل فیلسوف بزرگ معاصر چه زیبا گفت دینداران معیشت اندیش اشتباه نمی کنند در تفاسیرشان از دین. دین واقعا این پتانسیل فهمی از صلب آزادی از انسان را دارد.معیشت اندیشان دینی خدا را رخنه پوش جهل تئوریک خود کردند.باید به دنبال حقیقت بود در دین نه هویت .حقیقت هویت را به دنبال خود خواهد آورد .نزاع های ادیان و ظلم هایی که به خاطر دین بر انسان ها روا شد به خاطر هویت خواهی از دین بود در صورتی که هویت  دین امری است ثانویه.دکتر شریعتی چه زیبا گفت دینی که نتواند دنیای انسان را آزاد و آباد بسازد آخرت را هم نخواهد ساخت.من می گویم رضای خدا در رضای انسان است نباید برای رضای خدا پا روی حق خود بگذاریم.من دیگر مذهب خدا ساخته نمی خواهم من خدای انسان ساخته را می خواهم من نمی خواهم قناعت کنم می خواهم اعتراض کنم. من با السیاست من الایمان مخالف هستم. نباید به خاطر ملاحظات اخروی انسان ها را از آزادی و حقوق دنیوی منع کرد.این عین بی عدالتی است.آزادی فرزند عدالت است اما باید پدرکشی کرد که عدالت جز از رهگذر پسر درک نمی شود.رشد گرایش های دینی را باید در ترس و وحشت انسان ها در مقابل مصائب دانست .در آینده در این باب بیشتر خواهم گفت..

 

 


                             تجربه شخصی من

ای کاش تکه چوب رهایی شوم بر آب

باب تنور نیست درخت تناورم

 

وارد کلاس شدم اولین جلسه من بود .بچه ها و استاد نگاهی کردند با تعجب از نوع آرایش و لباسم. ولی همه سکوت کردند و کنجکاو شدند که چرا و چگونه است این شخصیت. از نگاه آنان می خواندم آخه این نگاه را می شناختم .چند جلسه بعد استاد طاقت نیاورد و از من سوال هایی می پرسید تا بداند کیستم .به او گفتم استاد عزیز اگر از دیدن من متعجب شدید و بین تمام آدم هایی که  تا بحال دیده اید من متفاوت هستم من خیلی بیشتر از شما متعجب می شوم آخه بین آدم هایی که من تا بحال دیده ام همه متفاوت بودند و هیچ کس شبیه من نبود اگه به خود اجازه می دهید از من سوالی در این باره بپرسید باید به من حق بدهید که باید از همه آدم های دنیا این سوال را بپرسم. مردی بزرگ گفته است که اگر می خواهید به انسان ها خدمتی بکنید نیازی نیست در حق آنان فداکاری کنید یا اگر می خواهید انسانی آزاد باشید دیگران را آن گونه که هستند بخواهید.

 


 

من بوسه را به فلسفه ترجیح می دهم .

ادیان آمدند تا راه حرکت به آسمان را به انسان نشان بدهند نه اینکه بگویند آسمانها چگونه حرکت می کنند. استخراج حقوق بشر و دموکراسی از دین یعنی این که بشود صنعت هواپیماسازی را از دل روایات و احادیث بیرون کشید. که امری است محال. ما باید به دنبال آزادی ادیان باشیم نه آزادی از ادیان

 

آزادی یعنی یافتن خود در هر لحظه به منزله مرکز و ملتقای امکان ها و انتخاب های بی نهایت.در جامعه آزاد مخالفان آزادی باید آزاد باشند.نباید از آزادی برای محدود کردن آزادی مخالفان آزادی استفاده کرد بلکه باید به آنها میدان داد تا بگویند. در این میدان این روح آزادی است که آنها را به حاشیه خواهد راند.در این چنین جامعه ای به دموکراسی پایدار و به تکامل حقیقی خواهیم رسید.آزادی با دستور و فرمان نمی آید. روح آزادی باید باشد.حقیقت شما را آزاد خواهد کرد اما آزادی شما را به حقیقت خواهد رساند.هیچ حقیقت رسمی از بالا نیامده است و خدا با هیج قومی خویشی ندارد.حقیقت نزد هیچ کس نیست.آن رادر وجود خود بیایید.

 


 

دوست داشتن یعنی خواستن برای رهایی او.برای او آزادی بی نهایتی را قائل باشید اگر دیده شدید واگر پیدا شدید آن وقت همیشگی ترین خواهید بود و  وصال یعنی احساس رهایی و آزادی مطلق که در کنار تو بدست می آید.این توانستن همه را دیدن اما فقط از تو گفتن است که یعنی عشق.بهشت یعنی وحدت و جهنم یعنی کثرت. هنر در آن است که به وحدت برسیم از کثرت.عشق یعنی به وحدت رسیدن و معشوق معنایی واحد است .ننگ بر کثرت ندیدگان وحدت گزین .برای رسیدن به یقین باید شک کرد .ننگ بر شک نکردگان کرده یقین.

به یاد داشته باش ای نازنینم به خاطر عشق می شود لخت و عریان شد و در حضور عالمیان رقصید و پاک و باکره بازگشت اما هیچ چیز دیگری ارزش این را ندارد که به خاطر آن حتی ناخن پایت را عریان کنی. در درگاه عشق چیزی جز حریری نازک تنت را نمی پوشاند ای زیباترینم

 


 

پل خواجو پل نیست بلکه یک غزل است نباید از روی آن رد شد بلکه باید آن را خواند.

 

 


 

 

 آیا حس حقارت عاشق نسبت به معشوق قابل قبول است ؟؟؟

 

 

نداشتن اعتماد به نفس بزرگ ترین دلیل برای احساس مقبول واقع نشدن در اجتماع است.توانایی های فرد باعث اعتماد به نفس می شود.اعتماد به نفس بر گرفته از استغنای روحی فرد است و آن را نمی شود به وجود آورد بلکه با اعمال ما در درون ما به وجود می آید .حس خود کم بینی نسبت به معشوق امری است طبیعی که اگر نباشد عشق نیز نخواهد بود و باید مختص  معشوق باشد و نه دیگری یا دیگران .برای اثبات حقانیت عشق بررسی این حس اولویت دارد.اگر حس خود کم بینی را نسبت به دیگری (جنس مخالف) نیز داشته باشیم بی تردید این عشقی حقیقی نیست و به واسطه خلآ های روحی به وجود آمده و این کمالات معشوق نیست که عشق را می سازند بلکه فرد در ضمیر نا خوداگاه خود به دنبال به دست آوردن جایگاه خود از نظر اجتماعی و شخصیتی است که اگر موفق شود باعث به وجود آمدن اعتماد به نفس کاذب میشود که در اصل معشوق یک قربانی خواهد بود. و این مثلا عشق دوامی نخواهد داشت چون مبنا شناخت و رضایت معشوق نیست  علاقه های دیگری برای طرفین پیش خواهد آمد.حال اگر حس خود کم بینی فقط نسبت به معشوق باشد دیگر فرد قلبش نخواهید تپید برای دیگری مسلما حتی در غیبت ابدی معشوق و عشق وقتی اثبات می شود که یگانه شود و اگر فرد در خود ببیند دیگری را دوست دارد یعنی  این حس حقارت عاطفی را نسبت به دیگری بجز معشوق دارد این زنگ خطری است  و نشان می دهد در اصل عشقی نبوده است و در این علاقه جدید نبود آن تجلی میکند. تفاهم یعنی لذت بردن از لذت معشوق نه اینکه فقط بخواهیم آنچه او می خواهد.اگر به لذت نرسیم به مرور این خواسته کم می شود. پس باید با شناخت از خود اول خود را بشناسیم تا به معشوق و لذت او برسیم و بدانیم کیستیم و معشوق چه می میخواهد.  عشق باید همراه بشود با صداقت تا افراد شناخته شوند.در پایان با اراده  قوی و پشتکار خود را بسازیم که عشق را ساخته ایم و یادمان باشد عشق واقعی یعنی یک معشوق تا ابد و عشق یعنی جلب رضایت معشوق.

 

 



 آن حیرت ابدی

 

از شاهزاده ای می گویم که به یکی از غلامان خود دل بست.

 مگر می شود غلامان را به وصال شاهزادگان خواست. درباریان چاره ای کردند .دستور دادند شبانه آن غلام را در خانه اش مست کنند و نزد شاهزاده برند.چنین کردند و شاهزاده خانم ساعاتی را در عیش و لذت با غلام گذراند.دوباره غلام را مست کردند وبه خانه اش باز گر داندند .صبح دم که غلام برخاست در فکر فرو رفت که بر او چه گذشته است .خواب بود یا رویا پس چرا اینجا برخاسته است .مگر می شود چه رویای شیرینی نمی توان باور کرد و پذیرفت که رویایی بیش نبوده است.و تا ابد در حیرت آن زیبا روی ماند.آری حیرت است که میماند .در عمیق ترین وصالها ان حیرت است که اگر ابدی شد حقانیت عشق را اثبات می کند.

 


 

زمانی دراز برای بندبازانی که روی ریسمانی بسی نازک راه می روند نگران بودم اما این حقیقت را با تو می گویم نازنینم.مردمان بر روی زمین استوار بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار سقوط می کنند.شاید که شبی درخشش گرانبها ترین الماس جهان تو را فریب دهد آن شب این الماس ریسمان نا استوار تو خواهد بود.شاید روزی چهره زیبای شاهزاده ای تو را فریب دهد آن روز تو بند بازی خواهی بود ناشی و بند بازان ناشی سقوط خواهند کرد.

نباید دل به زر و زیور بست زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه این الماس بر گردن همه می درخشد. آشفته ام آشفته تر از باغ پرپر

 

 


 

ای باغبان دریاب سوز دفترم را

من مرغکی گم پروازم بیا و

از بند عادت باز کن بال و پرم را

در مارپیچ شیطنت های زمانه

کو ای کریم الله اعجاز عصایت ؟

در این هزار آوای شهر پر هیاهو

ای آشنا کو  قل هوالله ندایت ؟

 کودکی هر روز پشت ویترین آن مغازه اسباب بازی فروشی می رفت و همیشه تصور می کرد داشتن آن عروسک زیبا را که پولی برای خرید آن نداشت .روزی باز به تماشای آن عروسک ایستاد ناگهان کودکی ثروتمند از ماشینش پیاده و وارد مغازه شد و آن عروسک را خرید .کودک فقیر با دیدن این صحنه با خشم آرزو کرد که ای کاش آن تفنگ مال او بود.


 

چگونگی پیدایش عشق حقیقی

کسی که بخواهد راه عشق را درست بپیماید باید در دوره جوانی به زیبا چهره ای دل بندد و اگر راهش را درست انتخاب کرده باشد فقط دل به یک زیباروی می بندد و این دلبستگی اندیشه ای خوب و زیبا برای او پدید می آورد و وقتی که چنین شد آنگاه پی خواهد برد که زیبایی یک بدن همانند زیبایی بدن های دیگری است از این روی دل باخته تنها یک بدن می شود.با پدیدار شدن چنین شناختی او عاشق همه بدن های زیبا می شود و از شوق و شور شدید فقط به یک بدن دست خواهد کشید زیرا یک بدن در نظر وی کوچک و بی معناست. اما پس از این مرحله متوجه زیبایی روح خواهد شد و آن را به مراتب بالاتر از زیبایی بدن خواهد شمرد و هنگامی که به مرحله بالاتر می رسد درک می کند زیبایی جان بالاتر از زیبایی بدن است و در نتیجه اگر به روحی با فضیلت و بزرگ که از زیبایی رخسار بهره اش کمتر باشد برخورد کند به او دل می بندد و عشقش را به دل می گیرد و پیوسته در اندیشه او خواهد بود.پس افکاری را می جوید تا بتواند معشوق را درک کند  و خود را بسازد تا راه را برای وصال هموار سازد.اینجاست که بر او روشن می گردد زیبایی صورت یک فرد بسی کم ارزش است در مقابل زیبایی باطن .در این مرحله متوجه زیبایی های دیگر در معشوق می شود و چشمش به مظاهر متعدد زیبایی گشوده می شود و دیگر پایبند یک زیبایی ظاهری نخواهد بود و اسیر دیگر زیبایان نخواهد شد و بی تردید معشوق اینجاست که یگانه می شود . عاشق به میان دریای مواج زیبایی می راند و درآنجا به عشقی بی پایان دست می یابد.