بابای مهربونم .بابای خوبم کجایی ؟؟ خونه بدون بابا مگه میشه ؟؟
خدای من تن به خواست و تقدیر تو می دهم گرچه شکایت تو را نمی دانم پیش کدام محکمه می توان برد ؟؟ خدای من چرا معجزه نکردی ؟؟؟ چرا بعد از تصادف که پدر به کما رفت دوباره بیدارش نکردی ؟؟ می دانم که بهترین ها را نزد خود می خوانی اما به من بگو من حقیر چه کنم ؟؟ تا کی به انتظار بنشینم تا مرا نزد خود ببری تا به دیدار پدرم برسم .خدای من چشمان پدرم باز بود وقتی که عروج کرد زیرا منتظر فرزندی بود که از راهی دور می آمد اما چرا امان ندادی ؟؟؟ می گویند باید تو را شکر کرد زیرا مادر را دوباره به ما برگرداندی اما خدای من مغرور نشو که چیزی از گناه تو کم نخواهد شد ؟؟ خدایا بزرگترین عیب تو این است که نه زاده شده ای نه صاحب زایش هستی . خدایا می دانم که شرمنده ایمان مادر هستی ایمانی که با تکیه به آن چنان در آن روزها سخن می گفت که هرگز یک انسان را این چنین استوار ندیده بودم .خدایا ایمان مادر که او را به گوشه ای خلوت می برد تا نمازش را بخواند به رخت می کشم شاید شرمسار این شیرزن شوی .تو نمی دانی چیزی از عشق فرزند به پدر زیرا زاده نشده ای .تو هیچ نمی دانی از عشق پدر به فرزند زیرا صاحب زایش نبوده ای .اگر این احساس را می شناختی این چنین جدایی را برای هیچ بشری قائل نبودی .خدای من تو عدالت را نمی شناسی که اگر این چنین بود خود را عاری از این غم نمی کردی . خدایا بگو پدرم می آید تا دخترش را ببیند تا به آرامش برسد .خدایا این انصاف نبود .چرا ؟؟؟ خدایا بگو پدر می آید تا مادر را در آغوش بگیرد . خدایا انتظار خواهرم که خیره می شود به در تا پدر بیاید را مگر نمی بینی بگو بابا کجاست ؟؟ آه خدایا آه خدایا آه خدایا .تو هرگز نخواهی درک کرد که چه می گذرد در من زیرا پدری مهربان را از دست نخواهی داد .می گویند اگر تو دری را ببندی دری دیگر خواهی گشود اما به من بگو فقط پدرم کجاست بگو کدام در را بگشایم که پدرم از آن وارد شود ؟؟ خدایا بگو پدرم خواهد آمد از یکی از این درهایی که خواهی گشود ؟؟ اگر که نه راضیم به این که بر تمام درهای عالم قفلی بزرگ زنند .بابای مهربانم نزدیک به دو ماه است که عروجت را به ملکوت اعلا به جشن نشسته ایم .ساعاتی قبل از تحویل سال ۸۹ برای سلامتی تو دعا می خواندم اما نمی دانستم که همان زمان عروج کرده بودی اما من نمی دانستم .نمی دانم چه بر من گذشت. بیتابی عجیبی داشتم این اواخر می گفتم می خواهم بروم دوستی گفت تو که قصد رفتن نداشتی و گفتم می خواهم برم به خانه ای که پدرم در آن است .می خواهد هر کجا باشد .نمی دانستم که بیتابیم بی دلیل نبود .می دانم که همیشه خواهی بود در کنار ما. اما بابا تو بگو که هستی .بگو که می شنوم صدایت را در گوشم که می گویی میثم جان گریه نکن .بابای مهربانم آنگونه خواهم زیست که رضایت تو در آن باشد .نام نیک تو و وجود تو که جاودان است را برای خود ثروتی می دانم به بزرگی عالم .عاشقانه به انتظار روزی هستم که پیشت بیایم .هنوز نمی توانم به چشمان خواهرم نگاه کنم زیرا او می گوید که کسی باید باشد که او را قانع کند انصاف نیست خدایا .وقتی وارد خانه شدم به دنبال تو می گشتم اما در عزای تو نمی توانستم بی اندیشم تا بدانم پدرم کجاست .گفتند قوی باش و بنشین گفتم برای چه مگر پدرم نخواهد آمد ؟؟ از مادر سراغ تو را گرفتم در آن شلوغی که چرا بابا را در فرودگاه ندیدم مگر منتظر من نبود اما همه گریه می کردند . مگر هق هق مرا ندیدی . آه ای پروردگار من شاکیم . بابا به یاد چشمانت می افتم که از اشک سرخ می شد وقتی از تو جدا می شدم و به سفر می رفتم .می گویم چرا گریه می کنند مگر تو اینجا نیستی پس ما عزای دوری چه کسی را داریم .می دانم که در زیر خاک است تن تو اما با تمام وجود احساست می کنم اگر گریه می کنم مرا ببخش می دانم دوست نداری که من را این چنین ببینی اما اگر به این باور می رسیدم که مرگ پایان انسان است و نبود تو را درک می کردم به زندگی خود خاتمه می دادم .مگر می شود خانه بدون پدر .به مادر می گویم بگو بابا می آید می گوید میثم جان می آید .می دانم که هستی زیرا تو طاقت دوری فرزندانت را نداری .به خواب ما می آیی و می گویی که چه خوشحالی که مادر زنده مانده اما به من بگو با این عشق کدام خدا این چنین کرد ؟؟ می دانم که در بهشت برین هستی و نگهدار و حافظ ما پس خدا دیگر کاری نخواهد داشت .خدا را بگو پایین بیاید کسانی هستند که می خواهند او را به صلیب بکشند و نگران نباشد که چه بر بندگان می گذرد مگر بدتر این چیز دیگری هم هست ؟؟ پدر تو را با تمام وجودم احساس می کنم .خدایا با تمام این احوال بار دیگر تو را شکر می کنم و عذر می خواهم از تو که نمی توانم بی مهریت را نبینم و از تو صبری می خواهم بلند و نگهدار مادر باش .پدر تو بهشت را در آغوش خواهی گرفت .بابای نازنینم خوشحالم که گفتم ساعاتی قبل از تصادف به تو که می خواهم مثل تو شوم و نمی دانستم چه در انتظار توست .از من راضی باش و مرا ببخش اگر لایق پدری فداکار مانند تو نبودم .بابای من نگران نباش مادر ما را در آغوش می کشد در این دنیای وانفسا .مادر مثل یک کوه ایستاده است برادرم را آنقدر قوی می بینم که می خواهم بگویم نگران ما نباش .خدایا تنها یک چیز از تو می خواهم آن هم آرامشی برای خواهرم .به او بیآموز زندگی را بدون پدر.اما سمانه جان پدر همین جاست زیرا چه قشنگ گفتی که بابا طاقت دوری تو را ندارد .سمانه جان آرام باش و حرفی بزن سکوت تو و انتظارت مرا از غم خواهد کشت .سمانه جان بابا را ببین که در کنار ماست .خدایا عنایتی کن خواهرم را از تو می خواهم لبخند او را آرامش او را مگر نگفتی دری خواهی گشود خدایا سمانه خدایا سمانه .سمانه جان تمام وجودم می لرزد وقتی تورا می بینم .چه بگویم به تو که شاید آرام شوی ؟؟ اشک هایم را پنهان می کنم تا خواهرم مرا قوی ببیند. اشکهایم تمام نمی شود خدایا حتی نمی توانم دیگر چیزی بنویسم .پدر تو را به هق هق دخترت قسم می دهم بگو که هستی به خواب سمانه بیا تا شاید به آرامش برسد آه ای خدایا این انصاف نبود . بابا همیشه تو را می بینم .بابای من عاشقت هستم .اشکهایم تمامی ندارد گرچه می بینمت .