سالها قبل در ایران که بودم  یک شب پاییزی در یک کافه در کرج دوستی که در مقابلم نشسته بود گفت میثم چه چشم های قشنگی خدا بهت داده بهش گفتم چون تو فکر می کنی که خدا این چشم ها رو به من داده می گی چقدر قشنگه ضعف هاش رو نمی بینی .اگه فکر کنی که نتیجه تکامل باشه می بینی که می تونست خیلی بهتر باشه می تونست خیلی قشنگتر باشه و ضعف هاش رو می دیدی. تا لحظه خداحافظی دیگه چیزی نگفت و وقتی می رفتم گفت که چقدر متحول شد و هرگز اون شب و اون کافه و حرف من رو فراموش نخواهد کرد. ملاقات اون شب آخرین دیدار ما بود.