دنیای روز شبیه تو و شبیه خواب تو خواهد شد .
بي روح بود چشمه ي "عمر روان" من
دنيا ربود روح مرا از روان من
مثل درخت هاي خزان خورده سال هاست
خشکيده است حرف دلم بر زبان من
بازيچه ي خزانم و همبازي بهار
افتاده است بازي دنيا به جان من
هم بازي من است جهاني ولي چه سود؟
وقتي که نيست هيچ کسي هم زبان من
يک آسمان پرنده ي وحشي نشسته بود
روزي به روي شانه ي "عشق آشيان" من
دوران عشقبازي من طي شد و... گذشت
من ماندم و شماتت همبازيان من
طفلي جسور بود و چراغ مرا شکست
يادش يخير دلبر ابرو"کمان" من
اي کاش باز کودک خردي شوم که باد
دامن کشان گذر کند از بادبان من
دنياي کودکانگي من بزرگ يود
افسانه بود و داشت حقيقت جهان من
مهتاب را يه جاي چراغ محله مان
هر بار مي گرفت نشانه، کمان من
کم کم که پا گرفتم و قدم بلند شد
کوچک شدند گستره هاي گمان من
پر هاي آرزوي مرا" ابر يخ" شکست
تنگ ست و سرد مثل قفس، آسمان من
تقدير مرد دبدن خورشيد من نبود
بي مشتري نشست ز پا کهکشان من
....
اين شعر عاشقانه به جايي نمي رسد
مثل کلاغ بي هدف داستان من